سلام شاپسر و گل پسر
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٩/٢  کلمات کلیدی:

ساعتی دقیقه ای شایدم فرصت کوتاهی هم برای یه خواب راحت پیش نمیاد نمیدونم شاید باید تمرین کنم والی دیگه الان شش ماهی ست که راحت نمیخوابم گاهی بعد از دو روز یک ساعت شاید اگه شرایطش باشه بخوابم ولی با این حال از هوای سلامتی و شادابی و رسیدگی به کارای خونه و اداره رو دارم، میریم خرید کلی دوره به سرو وضع خونه رسیدیم برای هر دوشون خرید کردیم مهمونی میرم با فسقلی خاله فرشته بازی و روضه و حلواپزی و کلی اینطوری

خوب خدارو شکر یکسری دکتر بازی داره این دوره که هرکی شرایط اینطوری رو گذرونده باشه میدونه که ازش گریزی نیست ولی تا الان که خوب بوده مونده آزمایش قند و تیروئید ان شاالله که اونم بگذره میرم تو فازشب یلدا ...

سال گذشته چه برای خودم تیز بازی و هنر نمایی کردم معلوم نیست آیا میشه امسالم .

محمد فاضل هم خوبه کلی برنامه های مدرسه رو در دست داره از قران و نیایش و دعای امام زمان بگیر تا برگزاری مراسم روضه خوانی درساشم بدون استثنا خودش روتین انجام میده اصلاهم بهم کاری نداره وزبانم به همین شکل دلم میخواد گاهی سرزده براش دردسر درست کنم ببینم واقعا چی کار میکنه میبینم واقعا خواسته ها و انتظارات منو دردک کرده واین خوبه خداروشکر

خیلی نمیام توی فضای مجازی بیشتر و بیشتر از قبل کتاب میخونم خیلی کیف میکنم اون وقتی که روی راهرو های باریک کتابخونه کتاب برمیدارم بعد بیصبرانه منتظرم که بخونمش منم از اون کتابخون هایی هست که از ب بسم الله تا آخرش میخونم  به همین دلیل و صد البته بد عهدی های پرشین بلاک روتین کردن اینجا خیلی سخت شده و از این بابت خیلی متاسفم

راستی توی یکی از سونو ها که البت برای تعیین جنسیت هم توش میخواستن بگن از منشی که آشنا بود خواستم فیلم بگیره و این یه یادگاری عالی شده از اون بار به بعد بابایی هر وقت رفتم سونو تندی گوشی میده میگه مامانی فیلم بگیر منم خجالتی دیگه این کار رو نکردم در حالی که میدونم توی شهر های بزرگ پدرا هم میان سونو رو میبینن حتی سی دی میدن ولی این جا اینطوری نیست برای همین یه روز سه تایی رفتیم مامای خصوصی اونم نامردی نکرد یه چند دقیقه خوبی برای هر سه مون صدای قلب فلفل مامان رو گذاشت کلی بهمون انرژی مثبت داد بابایی و محمد فاضل هم که احساسی بودن حالا بیشتر شده

با امید به روزای آینده


 
 
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۳٠  کلمات کلیدی:

 
دو پسر گل پسر
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٢  کلمات کلیدی:

یه وقتایی هرچقدر دعا کنی التماس کنی از خودت گربه شرک بازی درباری بابایی خدا برات چیز دیگه ای در نظر گرفته خلاصیه هی بهش میگم پسر جان پسر داری کلا باورش نمیشد روی خط دختر ، اسم دختر، لباس دختر بود تا اینکه خلاصه در شب تاریخی و سرونوشت ساز به صورت رسمی فهمید آقا بابایی که پسر داره کلا تو شوک بود و از اونجایی که من برای هر برنامه مهمی توی خونه کلی تدارک میبینم برای بیان تعیین جنسیت هم کلی خلاقیت نشون دادم که فیلماش موجود هست و به ایشون گفتم پسر داریم اولش باورش نمیشد اونقدر تو فکرش دختر بود حتی خانوادشون هم میگفتن . ولی خوب من که از اول با کمال اطمینان میگفتم پسره ای پسره کسی باور نمیکرد تا جایی که خواست به تهران سفارش که لباس اینجوری و اونجوری بیار پسرانه ، خلاصه محمد فاضل الان کلی ذوق داداشی داره و البت بابایی هم آرام آرام داره قبول میکنه بهش فشار نمیارم خدا خودش به ما فرزند سالم و صالح بده دختر پسر نداره ، حتی از سونو گرافی تو ی اتاق هم فیلم گرففتم , حرکات ، ضربان قلبش تا ببینه و کیف کنه ولی فعلا توی شوک هست 

این روزای به خاطر شرایطم توی مرخصی هستم هم ناراحتم هم فکری امیدوارم عیدی خدا به ما فرزند سالم عیدی بده ان شاالله 


 
سلام به دو بچه
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٤  کلمات کلیدی:

این واژه بچه دوم به حدی برای من سخت بود که کسایی که منو میشناختن الان دو تا شاخ نه نه سه تا شاخ در آوردن که من چطوری راضی شدم خلاصه نگین و نپرسین که گفتنی نیست دیگه...

الان 15 هفته است که آرام آرام خانواده چهار نفری داره شکل میگیره همه راضی من راضی ، محمد فاضل راضی ،بابایی راضی ولی اونی که ناراضیه نی نی ماست چون هنوز کسی به دلیل مشخص نشدن جنسیتش اونو به نام واقعیش صدا نمیزنه بابایی دخرونه ، پسری پسرونه دیگه خدا به دل من کنه با این سه تا میخوام چیکار کنم تا پیش از این این دوتایی جیک تو جیک بودن حالا سه تایی ( بابا و پسر و لوبیا ) سرشون روی شکم من و دائم حرف و حرف که کجا رفتیم چیکار کردیم تو چطوری من چطورم اسمت چیه الان سرت کجاست خلاصه ... سرتون رو به درد نیارم باز هرکی یادش میره به اون یکی میگه امروز از شوپی ( اسم مستعار نی نی ) احوال گرفته باز دیده بوسی و هون برنامه ای که گفتم .دیگه سرتون رو به درد نیارم خونه عین جهنم منم بی حوصله هفته ای یه بار مرتب میکنم غذا هم که به لطف مامان عذری میرسته البته گاهی هم مامان طوبی که خوب از بچه خاله فرشته دیگه به سر نیست .

خوبه خدارو شکر همه چی آزمایشا فقط دیشب آزم یه کم کم کاری تیروئید نشون داد که به لطف فضای مجازی دیونه بازی دکتر برای اینکه دم مرگم رو کمرنگ کرد به نظر یه کاربر که میگه:

بار‏ ‏ها‏ ‏و‏ ‏بارها‏ ‏به‏ ‏این‏ ‏سوال‏ ‏برخوردیم‏ ‏که‏ ‏مادر‏ ‏دیر‏ ‏متوجه‏ ‏کم‏ ‏کار‏ ‏بودن‏ ‏تیروییدش‏ ‏شده‏ ‏
الان‏ ‏بهترین‏ ‏راه‏ ‏مصرف‏ ‏داروها‏ ‏و‏ ‏استرس‏ ‏نداشتن‏ ‏مادر‏ ‏ه
و‏ ‏این‏ ‏نکته‏ ‏رو‏ ‏بدونین‏ ‏که‏ ‏من‏ چندین‏ ‏بار‏ ‏شاهد‏ ‏این‏ ‏مورد‏ ‏یودم‏ ‏که‏ ‏هیچ‏ ‏اتفاقی‏ ‏واسه‏ ‏جنین‏ ‏نیوفتاده‏ ‏چون‏ ‏ساختار‏ ‏بدن‏ ‏جنین‏ ‏و‏ ‏مادر‏ ‏به‏ ‏این‏ ‏شکله‏ ‏که‏ ‏جنین‏ ‏تمام‏ ‏موادی‏ ‏رو‏ ‏که‏ ‏نیاز‏ ‏داره‏ ‏از‏ ‏بدن‏ ‏مادر‏ ‏میگیره‏ ‏بدون‏ ‏اینکه‏ ‏ازش‏ ‏اجازه‏ ‏بگیره‏ ‏و‏ ‏در‏ ‏مورد‏ ‏کم‏ ‏کاری‏ ‏تیرویید‏ ‏هم‏ ‏به‏ ‏همین‏ ‏صورته‏ یعنی‏ ‏اگه‏ ‏مادر‏ ‏کم‏ ‏کار‏ ‏ی‏ ‏تیرویید‏ ‏داشته‏ ‏باشه‏ جنین‏ ‏مقدار‏ ‏مورد‏ ‏نیاز‏ ‏هورمون‏ ‏تیرویید‏ ‏خودشو‏ ‏از‏ ‏خون‏ ‏مادر‏ ‏‏ ‏میگیره‏ ‏و‏ ‏اصلا‏ ‏ضامن‏ ‏نیست‏ ‏که‏ ‏چه‏ ‏اتفاقی‏ ‏واسه‏ ‏مادر‏ ‏میوفته‏ ‏
یعنی‏ ‏اینکه‏ ‏اگه‏ ‏مادر‏ ‏جنین‏ ‏رو‏ ‏فراموش‏ ‏کرد‏ ‏خدا‏ ‏به‏ ‏جنین‏ ‏این‏ ‏اجازه‏ ‏رو‏ ‏داده‏ ‏که‏ ‏از‏ ‏هورمون‏ ‏های‏ ‏مادر‏ ‏استفاده‏ ‏کنه‏ ‏و‏ ‏مادر‏ ‏رو‏ ‏دچار‏ ‏کم‏ ‏کاری‏ ‏بیشتری‏ ‏می‏ ‏کنه

خوب دیگه خیالم راحت شدم الانم اونقدر خوابم میاد که حد و حساب داره ازبس دیشب پدر خانواده برای کارای هیاتش تلقنی ورور کرد که خوابم پرید و تا یر وقت هی از پهلو به اون پهلو میشدم

فعلا تا دیداری و صبحی دیگر بای


 
خبر آمور خبری در راه است
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱۳  کلمات کلیدی:

خیلی نسیت که از کربلا آمدیم حداکثر دو روز نمیتونم بگم طلبیده نشدم چون با وضعیتی که من دارم فقط خدا خواست که به این سفر برم .... خدا رو شکر

a1ee4bb4 c47e 4666 a5e4 ca5d54fdce39 عکس های کربلا و ضریح زیبای امام حسین (ع) + تصاویر با کیفیت

تقریبا 22 تیر ماه بود که در یک برنامه غافلگیری خبری که شوهری واقعا از آرزوهاش بود رو بهش دادم واونم اینکه الان یه ماهی شده و برای بار دوم بابا شده اونقدر این خبر شوکه کننده و خوشحال کننده بود که تا این لحظه هر ثانیه ازم تشکر میکنه و دورم میگرده ، قربونش برم .

خیلی با هم صحبت میکردیم و من اصلا تمایلی نداشتم تا دوباره فرزندی داشته باشیم ولی حالا که خدا خواست و واقعا بدون هیچ سختی صاحب اولاد شدیم روزی هزار بار خدارو شکر میکنم اگر چه الان خیلی خیلی خیلی سخت میگذره ،ولی بازم ممنونم خداجون

این خبر چون با یه برنامه خیلی مفصل به اطلاع بابایی رسونده شد محمد فاضل کمی بو برده بود ( البته خودش بعدا گفت ) ولی ما به روش نیاوردیم تا سه ماه تموم بشه ، خلاصه گذشت تا 96/5/31 که باید به خانواده ها هم اطلاع میدادیم واونم با یه برنامه خاص و اونجابود که به محمد فاضل رسمی گفتیم که داداش شده ،کلی خوشحال شده و از اون تاریخ همش هرچی میگیره ، کادو ، پول ، خوراکی حتما برای لوبیا هم  کنار میزاره .

یه وقتایی اونقدر بابایی قربونش میره که هرکی ندونه فکر میکنه الان این بچه جلوش نشسته داره باهاش حرف میزنه و بازی میکنه اونقدر ذوق داره که محمد فاضل هم ذوق کرده دلش خوشه که پسره ولی بابایی میگه دختر خلاصه این وسط ما موندیم و حوضمون

توی خونه و سفر اگه بگید یه استکان جابجا نمیکنم خیلی بابایی و محمد فاضل هوامو دارن البته همکارای خوبم هم توی اداره تاجایی که میتونن هوامو دارن که ازشون تشکر میکنم

خدایا همه چی رو به خودت میسپرمقلب


 
کل خاطرات سال 95 پریده واقعا دارم دیوانه میشم
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٦  کلمات کلیدی:

نگاه بچه به بزرگترها وقتی عصبانی می شویم!


 
عصر تابستانی
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٥  کلمات کلیدی:

دیروز عصر کارای خونه همه ردیف بود و کاری نداشتم بهتر دیدم یه سری از محمد فاضل بزنم دیدم رفته توی کوچه اونم کوچه پایین داره با دوستای دوران فینگیلیش دوچرخه سواری میکنه صداش کردم بیا توخونه یا حد اقل اگه میخوای بازی کنی توی کوچه خودمون و دروغ چرا خط ونشون هم کشیدم که یه اتفاقی بیوفته من تورو مسئول میدونم خلاصه دیدم دلش میخواد توی کوچه دوچرخه سواری کنه یه لحظه به یاد کوچکی های خودم افتادم که یی از زیباترین کارام دوچرخه سواری کردن سرتاسر کوچه یا در ایستگاه رادیو تلوزیون بود ، خلاصه بهش گفتم پس من میشینم توی کوچه تا تو بازی کنی بعد با هم بریم توی خونه بعد از سی سال برای اولین بار مثل بعضی خانوما مجبور شدم برم توی کوچه ،خلاصه یه نیم ساعتی نشستم بعد بهش میگم بیا بریم توی حیاط میخوام برات کاری کنم که بهت خوش بگذره اولش که قبول نکرد ولی بعدش راضی شد تا اون با جوجه هاش بازی می کرد منم یه فرش بزرگ پهن کردم یه زیر انداز نرم روش انداختم خونه سرخ پوستیش هم آوردم بالا و آتیشی درشت کردم کتری رو گذاشتم تا جوش بیاد توی این فاصله یه سینی سنتی با استکان نعلبکی فراهم کردم وبساط سیخ قارچ کبابی و گوجه محلی رو هم کنار گذاشتم توی حوضچه کنار حیاط هم پر آب کردم و خربزه رو توش انداختم و ویفر هم آوردم توی حیاط ، محمد فاضل که از بوی چای هلی وبساطی که پهن شده بود کلی ذوق کرده بود دیگه یادی هم از کوچه نکرد خیلی خیل خوش گذشت چایی که براش ریختم هی توی نعلبکی میریخت ومیخورد ،کلی کیف کرد از این که چایی خورده بود _ ما کلا توی خونه چایی درست نمیکنیم _ هم از استکان ،نعلبکی شاعباسی  ، بعد از یه فاصله ای سیخ های قارچ ها رو به خودش دادم تا با نظارت من برای خودش عصرانه کباب کنه اونقدر بهش مزه داد که حاظر نبود تموم بشه بعدم رفت پای حوض آب بازی کلا هر چند دقیقه ای میومد منو بغل میکرد یه عصر مادر پسری عالی ، نماز مغرب و عشا رو که خوندم تازه مامان عذری وبا کمی فاصله بابا حسین هم آمد و تا آخر شب توی حیاط بودیم گفتیم و خندیدیم هرچند که من خیلی خسته شدم چون همش در رفت آمد بودم ولی یکی از عصرای تابستونمون رو سپری کردیم هرچند همین روز جمعه ای هم به لطف بابابزرگ از صبح تا عصر رفیم خارج از شهر

خدایا شکرت ،ممنون از این همه الطاف بی کرانت


 
گرمای تابستون ...
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۳۱  کلمات کلیدی:

روزایی که بچه توی خونه باشه و مامان و باباش سرکار ، با دنیای کوچیکی که هیچ امکاناتی نداره خیلی سخته ، ولی خدا به محمد فاضل صبری داده که کمبود ها رو تحمل کنه ، هرچند من از کوچیک ترین فرصت ها برای بیرون بردن و گردوندنش استفاده میکنم ولی خو ب دیگه خیلی نمیشه مناور داد فقط یه سری به مشهد زدیم به امید بهبود اوضاع ولی دیگه از دست بابایی که خیلی به ما وقتشو اختصاص نمیده ....

این روزای درگیر عروسی خاله هستیم امیدوارم همه چی به خوبی و خوشی بگذره خاله فرشته هم توی شهریور کوچولوش به دنیا میاد حسابی سرمون شلوغ میشه .

بهترین اتفاق این دو هفته اخیر اینه که جوجه های بلدرچین  روزی دوتا تخم میزارن کلی محمد فاضل باهاشون کیف میکنه هی میبردشون بیرون توی کوچه ، توی باغچه فشارشون میده آموزششون میده که گاهی دلم براشون میسوزه میگم مادری ،عزیز جان جوجه ها گناه دارن میگه مامان تو نگران نباش من خودم مواظبم وقت تمام آخه چطوری؟؟


 
این روز یعنی آزادی
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۱  کلمات کلیدی:

بلاخره ما هم کارای پایان نامه و دفاع و بقیه مخلفاتش رو هم تمام کردیم و به خیل عظیم تحصیلات تکمیلی پیوستیم و الان هفت روز هست که پاکم و خوشحالم که دیگه رنگ دانشگاه و درس و استاد رو نمی بینم

بامحمد فاضل هم هر روز یه کل کل حسابی از  در خونه مامان عذری که میرم دنبالش تا به خونه میرسیم داریم  و اگر این ناز خونه با شیرین زبونی هاش نباشه من که میمیرم،  زنده باشی مامانی و خدا شما رو به ما ببخشه

خدارو شکر به توفیق حق تعالی میریم سفر تا به پسری هم خوش بگذره کلی برای وسایل مدرسش ذوق داره دیشب با هم فقط جامدادی هاش رو میشمردیم 9 عدد داشت فکر کنم تا پایان ابتداییش کافی باشه

به زودی با عکس خدمتتون میرسیم


 
دوست دارم پسرم
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳۱  کلمات کلیدی:

این روزا من سخت درگیر پایان نامه و برگزاری جلسه دفاع هستم کلی دل مشغولی دارم استادم برای خودش کلی سخت گیری می کنه انگار میخوان به من دکتری بدن و کلی ایرادای جور واجور و این باعث شده روزی چند با مراجعه به فضای مجازی رو داشته باشم اما فرصت نکنم به وبلاگ پسرم سر بزنم

اخیرا محمد فاضل کلا ظهر ها نمی خوابن ولی شب ها دور چشماش قرمز میشه داره از خواب میترکه اما بازم مقاومت میکنه بخوابهشیطان ولی اصلا مزاحمت ایجاد نمی کنه ارام شاید تا دوساعت برای خودش بازی میکنه ، نقاشی میکشه و البته اتاقش رو هم بهم می ریزه و بعدم مرتب نمیکنه

علی رغم اینکه خیلی از بچه توی روزای تابستون تا ظهر میخوابن و توی خونه هستن ولی پسر گلم مجبوره بره مهد و حتی اگر نخواد هم بره من نمیتونم پیشش بمونم و این از دلگیر ترین لحظات هست که من گاهی از خودم به عنوان مادر متنفر میشم این درحالی هست که مهر پسرم کلاس اولی هست .

امید وارم یه مسافرت توپی بریم که دیگه حال و هواش کاملا عوض بشه ان شاالله ....

برام دعا کنید چهارشنبه 6/4 دفاع دارم


 
← صفحه بعد