مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٥/٦/٤ | ۸:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٥/٦/٤ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

این روزای تابستون که با رمضان همراه شده به هیچ وجه از تکاپوی ما کم که نکرده هیچ تازه تلاشمون زیادتر هم شده سه روز در هفته محمد فاضل کلاس کاراته و زبان که ادامه ترمش هست رومیره و یک روز چرتکه و یکی دو روز در هفته هم کلاس خصوصی تخصصی شنا و البته تقریبا هر روز هم با آرامش کامل یک صفحه ریاضی و فارسی هم کار می کنیم که مطالب یادش نره .

مهمونی ها هم با دعوتی ما که خان بزرگی هستیم شروع شد و همگی کم کم یادشون افتاد که باید دور هم باشیم و بیشتر همدیگه رو ببینیم که البت مهمونیمون رو بیرون دادیم خوب بود خدا رو شکر همین که بی زحمت بود خوبتر قلب

خلاصه تابستون و رمضون هم برای پسری ما همچنان صبح زود بیدارشدن و فعال بودن خودش رو داره با این تفاوت که بیرون رفتن و گردش کمتر شده چون واقعا دوساعت مونده به افطار حوصله خودمو که ندارم هیچ حوصله بلبل زبونی های فینگی رو که اصلازبان

برای بچه های فراری از غذا به نظرم سفره های افطار خیلی دلنشین هست چون همه چی توش هست و کلی رنگارنگه و تازه کسی تلاش نمیکنه بخور و نخور داشته باشه و این مورد درباره محمد فاضل کاملا صادقه به حدی که اگه بهش بگم مثلا فلان غذا رو بخور و یا این طوری نه دندوناشو رو به من میکنه آروم میگه مامان اگه یه دفعه دیگه بهم بگی توی خونه یه بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن منم مامان !کلی غرور نگاه عاقل اندر سفی بهش میندازم مثلا ساکت باش و دیگه هیچی نمیگیم یا مثلا بهش میگم محمد بیا اینو بچش ببین مزش خوبه من روزه ام میگه به من چی خودت بخور به هرگی گفته روزه بگیری بگو بچشه منم ناراحت و دلواپس و البت کهچشم خدایا منو عفو کنگریه



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٥/٤/۱٠ | ٤:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

یه روز تو اول مهر اومدیم به دبستان

جشن شکوفه بودیم خوشحال و شاد و خندان

اسم کتابامون رو حتی نمی دونستیم

تو دستمون مداد بود اما نمی نوشتیم

دفترامون سفید بود کتابامون بی صدا

تا اینکه از راه رسید خانم معلم ما

با صدا ها دوست شدیم با کتابا حرف زدیم

تو دفتر مشقمون شکل شونو کشیدیم

حالا که دفتر ما شده شهر الفبا

کتابمون ساکت نیست شده پر از سر صدا

برای ما میگه از گذشته ها و امروز

تاریکی ذهن ما روشن شده مثل روز

حالا کتاب می خونیم همه چیزو می دونیم

می نویسیم بابا آب قدر اونو می دونیم

مادر در باران آمد خسته نباشی مادر

بارون دونه دونه رو ابر تو آسمونه

دنیا پر از نعمته خدا چه مهربونه

پسرم این مطلب با تمام مطالبی که تا حالا برات نوشتم فرق میکنه چون خودت با همراهی معلم مهربانت و خدای خوب تونستی بر جهل و بی سوادی فایق شده و اندک اندک  حروف به حروف و کلمه به کلمه و جمله به جمله  قادر به خوندنی و این مطلب رو خودت بخونی الهی دورت بگرم که با دستهای کوچیک و صورت متعجبت درس به درس جلو میرفتین... انگار که قلبم برای تو تپیدن داره نفسم دوستت دارم و آرزویی جز خوشبختی و سعادتت ندارمقلبماچ

امروز آخرین روز کلاس اولی بودن پسری به پایان رسید و حالا اونم مفهوم سه ماه تعطیلات تابستونی رو میچشه خدا رو شکر که به سلامتی و شادی تموم شد.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۸ | ٩:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

امروز یکشنبه محمد فاضل اولین اردوی مدرسشون رو رفت

از چند روز قبلش که برنامه ریزی شروع شده بود دیگه فکر کنین دیشب در اوج خودش بود . یه کم هم سرماخورده بود ولی هرچی گفتم نشد که آقا بی خیال اردو بشن و این شد که جیگر طلای نازم تا عصر در اردو هستن ان شاالله بهتون خوش بگذره مامانی .

چند روزی هست در حال تغییر دکوراسیون هستیم و البته عشق من خرید که به لطف همراهی محمد فاضل نا گفته نمونه بهمون تخفیف هم میدن ، یه جذابیتی توی چشماش هست که با دقتی که توی نگاهش هست معمولا فرو شنده ها رو به وجد میاره باهاش گرم میگیرن و خوشون ناخودآگاه میگن اینم تخفیف پسرتون خلاصه که خیلی خوبهخوابقهقههماچنیشخند  نهایت سوء استفاده از کودک دلبندچشمک

منم یه مدتی هست تحت فشارم  از طرف اقوام ، خویشان ، دوستان ، آسمان ، زمین ،آبشار ها ، اموات ، اموات جمع حاضر ،همکاران و البته مامان عذرا و البته مامان عروسمون که یادم رفت.... که کودک دوم داشته باشین و منم خسته از این همه اصرار که کلا زدم زیر همه چی گفتم شوشو میتونه بره زن بگیره ، یا خودم رو بزنم به سبز که سر به سرم نذارن.  ولی شما که نمیدونین کار به جایی کشیده که هی میگن یکی داری اگه خدای نکرده خدای نکرده خدای نکرده مثلا پسرتون طوریش بشه میخواین چکار کنین ولی نمیگن اگه بخواد برای من کاری بشه  تکلیف یکی مشخص تره تا دوتا اگه به این حرف هاست. به نظرم هر کار بکنی بازم ایرانی ها حرفی برای زدن پیدا میکنن .مثلا تا ازدواج نکردی تا خونه خودت نرفتی تا بچه اول نیاد تا خونه نخری تا بچه دوم نیاری تا .... خسته شدم که دلم میخواد لج کنم لجبازی کودک دوساله اصلا مهلت آرامش و فکر کردن نمیدن به خدا اگه یکی اگه دوتا اگه ده تا بچه داشته باشی هم همه میرن باز میمونن همون دو کفتر عاشق البته اگه بذارن .تشویق سخنرانی قرایی بودم ممنونم خجالت



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٥ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

امروز وقت میشه که چند کلمه ای راجع به سال قبل و سال جدید بنویسم

چقدر سال 94 حتی تا دقایق آخرش هم سخت گذشت خیلی پر دغدغه و خسته کننده راستش من تا حالا اینطور سالی رو با هر زاویه ای که نگاه کنید نداشتم . رفتن محمد فاضل به کلاس اول ، انجام پایان نامه و دفاعش ، فوت خیلی از دوستان و اقوام جوان وپیر  بیماری ،درگیری فکری توی اداره  و خیلی چیزای دیگه خوب به هر حال گذشت وامیدوارم سال نو همه چیز رو نو و تازه و جدید کنه از جمله حال و هوای منو

قبل از شروع سال جدید  بابام ما رو بردن طبس توی فصل بهار طبس فوق العاده زیبا و پر از عطر بهار نارنج است ما هم کلی خرید محلی کردیم و برگشتیم خونه حالا چند ساعت بیشتر فرصت خرید های باقی مونده رو ندارم چون تا دقیقه آخر و حتی بیشتر توی اداره بودم  ،عصر پنج شنبه  هم گذشت به تهیه سه وعده فردای سفر به طبس و خرید وسایل مورد نیاز سفره هفت سین و چیدن اون که وقتی میایم از این نظر خیالم راحت باشه خلاصه عصر شنبه  بعد از برگشتن از طبس تازه رفتم آرایشگاه و خریدای خودم  خوش بختانه پدر پسری کاملا آماده و خوش تیپ بودن وکاری به اونا نداشتم  ساعتای هشت و نیم شب رفتیم خونه مامان عذری سوغاتی هاشون رو دادیم و برگشتیم خونه .

صبح روز عید هم اول عکسای سفره رو گرفتیم و شال کلا رفتیم عید دیدنی کلا بیرون بودیم برای محمد فاضل هم راستش خسته کننده شده ولی خوب چون واقعا هوا سرد هست وبارونی بیرون از شهر هم که بریم سخت تره ان شاالله هفته دیگه سفر کوتاهی میریم .

اینم از این روزای بهار، خوبه  هر جایی تازه و نو هست چهره هاشادابه و دعا میکنم بحق این تحول و تغییر حال همه مردم خوب باشه و بخصوص بچه ها ....



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٥ | ٥:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

بیست و یکم بهمن نود و چهار اولین دندون شیری محمد فاضل افتاد اولین دندونی که وقتی مثل دونه برنجی توی دهنش دیدم کلی ذوق کردم و شادی دندون در آوردن پسری و شب بیداری و نق نق کردن و تب داشتن هاش رو برام در لحظه ای به پایان رسوند و حالا من موندم و دندون ریزی که توی دستم نقش بسته و کلی خاطره و نگاه بی دندونی که منتظر عکس العمل منه با یه لبخند قشنگ بی دندون ....

کلی براش ذوق کردم گویا توی یه جشنی که پدر و پسری رفته بودن یه دفعه با هاش بازی می کرده که افتاده بعدش هم کلی قرتی بازی که خون میاد و من چطوری غذا بخورم و کلی... قرار گذاشته بودم اگه دندونش افتاد هم براش آش درست کنم ولی هنوز فرصت نشده هم خونه بابام و هم خونه خودمون رو مرتب کردم کلی کارای عید هم مونده و یکسری خرید ولی خوب تاحدی لباسای محمد فاضل رو ٱماده کردم

 خدا رو شکر همچنان دور همیم هفته ای  یکبار هر دو خونواده دور هم جمع میشیم و امشب هم نوبت ماست که میزبان باشیم  امید وارم خوش بگذره

امید وارم این روزای آخر سال هم به همون ترتیب که شروع شده به همون ترتیب هم تموم بشه و قطار امسال از ریل خارج نشه بخصوص برای مامانایی که کلی کارای انجام نشده  دارن خوش بگذره



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢٩ | ٦:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

همیشه فکر می کردم نوشتن پسرم چه معنی میتونه داشته باشه ،یعنی بزرگ شدن ، یعنی رشد کردن ، یعنی لذت بردن از هفت سالگی ، یعنی گام به گام هرچند کوچک در مسیر تکامل قرار گرفتن... یا خیلی ساده و روان یعنی  بابا آب داد . آن مرد در باران آمد . آن مرد در سبد بادام دارد.

شاید توی این صد روز سواد دار شدن تو بار ها و بارها نامه ای نوشتم و یا پستی رو تایپ کردم اما نمیتونستم به پایان برسونم لذت راهی که پیش روت بود منو بی اراده به سمت بزرگ شدنت میکشونه بی آنکه من بخوام. دلم گاهی برای نوزادی که دست و پا زدن بی ارادش مست و دیوانه روح مادرانم می کرد وحالا قلم دست گرفته و آرام و با وقار وزیبا مینوسید مادر  تنگ شده میفهمی تنگ گاهی دلم میخواد وایسم و بگم قطار زندگی بزار منم بیام پسرم اونجاست ولی من شایدم تو................ چی بگم عزیزم فقط دوست دارم 

علی رغم خیلی از تعریفها که نمیدونم کلاس اولی ها ممکنه  بهشون سخت بگذره  شما رو اذیت کنن و فلان و بهمان  ولی به لطف خدا محمد فاضل اصلا اینطوری نیست خودش کارهاشو می کنه تلاش میکنه  منظم و مرتب هست خدا رو شکر من ازش خیلی راضیم زنده باشه 

بعد از انجام کارای مدرسه  میرویم بیرون یا مهمونی  و یه دوری پارکو البته این کلاس زبانم که هست که نمیشه ازش غافل شد .

مدرسه خوبه معلم و مدیر و معاون و... هستن صف تشکیل میشه املا و فارسی و زبان هم هست و همه خوب و خاطره انگیز و یه اراده که همراه ماست خدا رو شکر 

 

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢۳ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٢٧ | ٧:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

زمانهایی هست که نمی‌خواهی عقربه‌های ساعت حرکت کنند!!

نمی‌خواهی روزها به سرعت بگذرند!!

و دلت می‌خواهد زمان در لحظه متوقف شود!

این است حال و روز این روزهای من...

بله، این هفته دلبندم هر روز و هر لحظه با من است.

و این عطر وجودش است که مرا لبریز می‌کند.

لبریز از بودن و ماندن،

ماندنی با عشق و امید،

امیدی زیبا به همراه ترسیم رویایی نه‌ چندان دور از دسترس.

این امید را دوست دارم،

که باعث زنده ماندنم می‌شود.

پسرم، عزیزترینم، به خود می‌بالم که فرزندی چون تو دارم.

و از خدای خویش بیش از همیشه سپاسگزار وجود نازنینت هستم.

همیشه باش.

همینقدر نزدیک.

همینطور مهربان.

همین‌اندازه ستودنی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٤/۸/۱۸ | ٥:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()