اخیرا پس بدی شدی دوست نداری پیش من باشی و کمتر با من بازی کنی کلی برا خودت در دری و بابایی شدی ای ناقلا نکنه فکر کردی مردی شدی من دوست دارم و سلامتی و موفقیتت آرزوی منه هر جا که باشی



تاريخ : ۱۳۸۸/۸/٢٤ | ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳۸۸/۸/۱۸ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳۸۸/۸/۱۸ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

سالگرد تولد تو همراه با یاد آوری تمام لحظاتی است که من وبابایی برای رسیدن تو به این مرحله پشت سر گذاشتیم چه خوب و چه بد، چه تلخ وچه شیرین

بابایی تو رو برای تولد برد آرایشگاه ولی ای کاش نمیبرد چون با گریه کردنت توی آرایشگاه آقای ارایشگر دستپاچه میشه کل سر نازنیت با موهای طلاییتو میتراشه حالا وقتی آمده بودی خونه باید قیافه منو میدیدی

برای دور خونه وتزئینش هم توی این فاصله خیلی تلاش کردم به نظرم ساده وقشنگ بود

از یک هفته قبل ایمیلتو راه اندازی کردم وبرای تزئین کارت تولدت هم کارایی انجام دادم وبه همه مهمونها دادم(جالب بود )

فیلم ودوربین هم برای شما آماده بود

برای پذیرایی کلی چیز میز تدارک دیدیم البته مهمترین بخش کیک تولدت بود که با کلی این ور و اونور توی اینترنت گشتن باب اسفنجی رو دو روز قبل دادم خوشه درست کنه که وقتی دیدمش به نظرم خیلی بزرگ تر از اون چیزی بود که تصور میکردم البته مهمونهامون هم خیلی بودن

شب که همگی اومدن خیلی خیلی خوش گذشت همگی خیلی زحمت کشیدن از همشون ممنونم

به بیان جزئیات کادوها نمی پردازم چون مهم مهربونی شون توی همراهی با این جشن بود .

تنها کسی هم که برات توی ایمیلت تبریک گفت خاله ناهید بود .

ما همون شب خونه رو مرتب کردیم وکادوهاتو هم بعضی هاشو برای وقتی که بزرگتر شدی جمع کردیم

میدونی دلبندم از اینکه تو یک سال از عمرت رو به خوبی و خوشی پشت سرگذاشتی ممنونم تنها چیزی که از خدا میخوام سلامتی و صالح بودنته

فرزند عزیزم میخوام مثل همشه بدونی که بابای مهربونی داری که روی کره زمین لنگه نداره فدای هر دو تا تون(  مامان  )



تاريخ : ۱۳۸۸/۸/۱۸ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

دوست دارم برای شروع از یه متن آغاز کنم بعد به بیان خاظراتت توی این روز بپردازم عزیزم

 

هزََاران سال بود که می خواستی به دنیا بیایی . هزاران سال بود که ذوق داشتی. هزاران سال بود که نوبتت نمی رسید. و هر روز کسی به دنیا می آمد و توغبطه می خورد ی و همچنان منتظر نوبت خود بود ی.
و سرانجام روزی رسید که به تو گفتند : دیگر ، نوبت توست . چمدانت را ببند و آماده رفتن باش .

***
چمدانت کوچک بود. کوچکتر ازیک بند انگشت و او آنقدر داشت که می خواستی با همان چمدان بند انگشتی بروی ،که گفتند : صبر کن ، سفرت دور است
 

سفرت طولانی گفتند : جاده ها منتظرند ، راه ها و بیراهه ها . چقدر پست و چقدر پشت . چقدر بالا و چقدر پائین . چقدر دور و چقدر نزدیک . پس چیزی با خودت ببر، چیزی که  با آن بتوانی آن همه بالا و پائین و دور و نزدیک را بپیمائی.
پس تو دو پا برای خودت برداشت . برای رفتن ها و دویدن ها ، برای گشتن ها و پیمودن ها ، برای جستجو .
***
بی تاب به دنیا آمدن بودی می خواستی با همان دو پا بروی که گفتند : صبر کن ، آنجا که می روی تماشائی است ، چقدر سبز و چقدر سرخ ، چقدر زرد و بنفش و آبی ،؛ چقدر سیاه و سفید . چقدر ریز و درشت و کوچک و بزرگ و ابن و آن . چقدر زیبائی و شگفتی منتظرند تا برای تو باشند تا جزئی از تو شوند ، پس چیزی با خودت ببر که به کار دیدن و تماشا بیاید . و گرنه دنیا تاریک است .
و تو دو چشم برای خودت برداشتی .

عجله داشتی می خواستی زودتر به دنیا بیایی ، می خواستی با همان دو چشم و دو پا بروی که گفتند صبر کن . آنجا که تو می روی پر است از نغمه و ترانه و صوت و صدا ، پر آهنگ ونوا ، و همه منتظرند تا به تو برسند ، همه می خواهند برای تو باشند . پس چیزی با خودت ببر که ربط تو باشد با آنها و گرنه دنیا سوت و کور است .
و تودو گوش برای خودت برداشتی .


و توهر روز چیزی بر می داشتی . لبی برای لبخند و زبانی برای گفتن و دستی برای ساختن و چیزی که با آن ببوید ، و چیزی که با آن بنوشد و چیزی که با آن بفهمد و چیزی که با آن ...
و هر روز چمدانت بزرگ و بزرگتر شد . نُه ماه ، روز و شب و شب و روز ، نُه ماه به هفته ها و به روزها ، نُه ماه به دقیقه ها و ثانیه ها چمدان بستی . چمدانی از خون و سلول و استخوان ، چمدانی از جان ، چمدانی از تن .

گفتند : اینها ابزار توست، در سفر زندگی . از همه شان استفاده کن و بسیار مراقبشان باش که همه به کارت آید . اما وقتی خواستی برگردی ، چمدان را همان جا بگذار و سبک برگرد.

و آن وقت به تو صندوقچه ای دادند ، سرخ و کوچک ؛ و گفتند : بهترین و زیباترین و قیمتی ترین چیزها در این است . هم خدا هم نور و هم بهشت . مراقب باش که هرگز گمش نکنی . نامش قلب است . و با این است که تو انسان می شوی . و گرنه این چمدان خون استخوان ، بی این قلب ، هیچ ارزشی ندارد.

و توآمدی ؛ با شور و شتاب و نفهمیدی این شتاب با توچه خواهد کرد .

اما همین که پا به این دنیا گذاشتی ، همین که چشم باز کردی و همین که دستهایت را گشودی ، احساس کرد ی چیزی را جا گذاشته ای، هی چندین بار چمدانت را زیر و رو کردی ، همه چیز بود ، دوباره گشتی و دوباره گشتی و ناگهان فهمیدی ؛ فهمید ی که آن صندوقچه سرخ را با خودت نیاورده ای.

و آنجا بود که شروع کردی به گریه کردن . گریه می کردی و هیچ کس نمی توانست آرام ات کند . زیرا هیچ کس نمی دانست تو برای چه می گریی.

تا اینکه زمزمه ای آرام را در گوشت شنی ، زمزمه ای که می گفت : عزیز کوچکم خوش آمدی به جهان ، اما حیف که تو هم باشتاب آمدی و حیف که تو هم قلبت را جا گذاشتی.

آدم ها همه همین کار را می کنند ، همه با عجله می آیند و همه قلبشان را جا می گذارند و همه همان لحظه‌‌ نخست از آن باخبر می شوند و برای این است که همه وقتی به دنیا می آیند ، گریه می کنند ، اما بعدها یادشان می رود ، یادشان می رود که چیزی را جا گذاشتند ،و فکر می کنند این که در سینه شان است ؛ این که به اندازه مشت بسته شان است قلب است ، اما این قلب نیست ! قلب چیز دیگری هست .

حال ،عزیز کوچکم !دیگر گریه نکن ، زیرا زندگی تلاشی است که هر کس برای پیدا کردن قلبش می کند . برای پیدا کردن آن چیز دیگر.

و برای این است که زندگی این همه زیباست . این همه ارزشمند ، این هموار .

دنیا پُر است از چیزهایی که به تو می گوید قلبت را چگونه می توانی دوباره پیدا کنی. شاید هر چیز کوچک و شاید هر چیز بزرگ. و بدان که این یک جستجوی بی پایان است .
پس لبخند بزن و زندگی کن ؛ و تو لبخند زدی و زندگی ات شروع شد.



تاريخ : ۱۳۸۸/۸/۱۸ | ۸:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

وقتی که حالت خوب نیست تب میکنی و نقنقو میشی دیگه هیچ کس دلش نمی خواد نزدیکت بشه بس که صورت ریزت ریز تر و اخلاق قشنگت خراب خراب میشه و فقط با گریه کاراتو از پیش میبری یادم آخرین با ر وقتی اینطوری شدی دندون در آوردی و کلی بامزه شده بودی



تاريخ : ۱۳۸۸/۸/۱ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.