موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

دیشب خونه خاله فرشته روضه بود چون من امتحان داشتم میامدی جای من میگفتی مامان بریم خونه خاله فرشته دیر میشه! منم که هم درس داشتم وهم دلم خیلی برای نینی های خاله جون تنگ شده بود دیگه تصمیم گرفتم شما رو ببرم ، خوب بود . حالا که از امتحان برگشتم خیلی خوشحالم چون ارزش نداشت به خاطر درس مزخرف و استاد بدجنسش توی خونه می موندم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ | ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()


پسرم بزرگ شدی
لالاییام یادت نره
چقدر برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
چقدر نوازشت کنم
تا تو به باور برسی
این دوتا دستای منه
تو اون روزای بی کسی
وقتی مادر قصه هات
خم شده پیش روی تو
اگه چروک صورتم
میبره آبروی تو
لالاییام یادت نره
لالاییام یادت نره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره



از اون روزا که مشت من
با دست تو وا نمیشد
تو خواب و بیداری تو
هیچکسی بابا نمیشد
اون که تو اوج خستگیش
خنده ی رو لباش بودی
شب که به خونه میرسید
سوار شونه هاش بودی
لالاییام یادت نره
لالاییام یادت نره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره



لالا لالا گلکم
لالایی کن دلبرکم
خواب پریشون نبینی
ای غنچه با نمکم
لالا لالا گلکم
لالایی کن پسرکم
چشماتو گریون نبینم
گریه نکن دردونکم
لالاییام یادت نره
لالاییام یادت نره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره



بابا اگه دلش پره
ازدست دنیا دلخوره
امون زندگیش تویی
وقتی که غصه میخوره



پسرم بزرگ شدی
لالاییام یادت نره
چقدر برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
چقدر نوازشت کنم
تا تو به باور برسی
این دوتا دستای منه
تو اون روزای بی کسی
وقتی مادر قصه هات
خم شده پیش روی تو
اگه چروک صورتم
میبره آبروی تو
لالاییام یادت نره
لالاییام یادت نره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

من واقعا از این همه مهربونی و اخلاق خوبت تشکر میکنم امروز صبح اونقدر دلت میخواست پیش هم باشیم که به مامانیت میگی من با مامانم با ماشین میرم یه دوری بزنم بعدم نمیام ( الهی دورت بگرم ) من که کیف کردم از حرف زدنت بخصوص که قبلش هم به مامان عذری گفتی شما برو تو آشپزخونه غذا درست کن .

ضمنا چه صبح سردی بود کلی طول کشید پاهام یخ زد تا یخ شیشه ها و در  ماشین رو باز کردم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ | ۸:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

خیلی دلم گرفته امروز اطلاع پیدا کردیم به هواپیمای دیگه هم سقوط کرد خیلی از خانواده ها رو دم عید داغدار کرد باورت نمیشه مامان یکی از مامان های نی نی سایتی هم توش بوده با ترنم کوچولو وباباش هر سه تا باهم رفتن خیلی دلم گرفته عجب روزگاری !عجب بی موالاتی !١٠۵ مسافر که تا حالا ٧٧ نفر مردن و یه نفر هم گمه



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

منم دلم برای یه گردش سه نفری تنگ شده امیدوارم بشهههههههههه

امتحانام که تموم بشه به خوبی وخوشی

ضمنا ( خیلی منو به خاطر لباس پوشیدن و بابایی رو به خاطر راه نرفتن و همش بغل شدن اذیت میکنی ) ان نکتع رو توی پرانتز میگم کسی نفهمه.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

دیشب رفتیم ماشن جدیدمون رو تحویل گرفتیم تو اول سوار نمیشدی و میترسیدی با کلی سلام و صلوات آمدیم خونه مامان عذری من اونقدر دلهره داشتم که دستام یخ کرده بود آخه هم شب بود و هم با ماشین قبلی کلی فرق داشت چون پلاک نداشت تو ی خونه مامان عذری گذاشتیم با تاکسی برگشتیم خونمون .

تو اونقدر شیرین و با محبتی که من خیلی وقتادلم اونقدر برات تنگ میشه که حد نداره دلم اصلا نمیاد وقتی صدام میکنی نگم جان در نتیجه شاید روزی ٢٠٠ بار همش بگم جان جان جان دلم

ضمنا تو بابایی تو خیلی دوست داری میگی بابام مهربونه منم اگه بابایی مثل بابا حسین میداشتم اصلاه دیگه آرزوی دیگه ای نداشتم چون اون ختم همه ارزو هاست.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

پرغتال = پرتغال

آواریوم = آکواریوم

عخشه = عشقه

لاپست=لاکپشت

البته خیلی کلماتت گسترده است مثلا دوست دارم برو مشغاتو بنویس ، برو بخوام،  قصه بگو، نقاشی کنم  ،اینو آقای نجار بهم داده ،به نظرم ،  اما، شاید و... گاهی اونقدر حرف و حرف میزنی که بهت میگم آنی شرلی ( یه کارتون ) خیلی خوب وعالی حرف میزنی فکر کنم تمام چیزایی که میخوری توی مغزت میره و بس



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ | ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

دیشب تو خواب جیش داشتی با گریه بلند شدی بردم دسشویی هر کار کردم جیش نکردی منم گذاشتم توی اتاقت تا خودت تصمیم بگیری ولی ... حالا هی جیغ  جیغ جیغ  ای بابا مامان جان بیا عوظت میکنم بخواب . توی گریه   بابا بیاد باز اون بیچاره رو بیدار کردم پاشو ببین گل پر شما رو میخواد با اونم همونطوری خلاصه با هزار تا بدبختی نصف شبی شلوارت رو درآوردم باز دیوانه تر شدی میگی نمی خوام شلوار خیسمو بده خلاصه پسر جان ما رو بدخواب کردی سیاه جیغ زدی خودت رو خسته کردی آخر بیچاره ما باچه بدبختی تو رو خوابوندیم ( ببین مامان جان جیش کردن توی جا یه طرف شرمندگیش یه طرف دیگه جیغ جیغ کردن یا گرفتن شلوار جیشی توی بغل از بدی این کارت کم نمیکنه نکن این کارا رو نکن !!!!!!!!!!!!!!!!!!)



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ | ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

مریضی شما امروز یه بار دیگه سایه غم روی دلم گذاشته ا زخدا میخوام شما زودی خوب بشی کاش میشد من پیشت بودم ایمقدر این خونه اون خونه نمیشدی اما خودم وخودت میدونیم که نمیشه ...   دوست دارم دلم برات تنگ شده خودم هم دارم برای امتحاناتم آماده میشم خودایا خودت به من رحم کن



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۸ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٦ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٦ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٥ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

پنج شنبه رفتیم شبش قبل از خونه آذی خانم رستوران فوق العاده محبوب من زیتون شما یه سیخ کباب کامل خوردی با نون بعد رفتیم مهمونی و شما اونجا هم تپل خوردی و خوش گذروندی و بعد هم که آمدیم خونه اول تمام کارا رو با بابایی انجام دادیم و بعد خوابیدیم صبح اول وقت من دو کوچولو ذره بینی درس خوندم که شما بیدار شدی  نهار خونه مامان عذری بودیم بابایی هم تنهایی یه دوری زد  بعدش آمدیم خونه تا عصر خوبیدیم بعد از نماز هم تا 9 دور زدیمو خرید های زیبا و خوشمزه و آخر هم شام و لالا تنها نکته زیبا شیرین کاری هاتون و کتاب خوندن  فوق جیگریه شماست دوست دارم دوست داریم نمیدونم تو هم اینطوری هستی ( البته تو هم میای مارو بغل میکنی میگی دوست دارم ) خوب بود خیلی خوب بود ( خدا رو هزار مرتبه شکر ) 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٤ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

رد پای کوچولوی مامان در اقصی نقاط خانه بچه جون این کارا رو نکن آخه رفتی تمام کابینت رو توی ماشین بادی خالی کردی نمیگی من چه کار کنم از دست تو



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

 از فرشته های کوچولو  میخوام هرجا هستی تو پسر کوچولوموحفظ کنن



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

 

با با حسین شما رو برد  عکاسی و اولین عکس سه در چهار زندگیتو برای دفتر چه بیمت گرفت



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۱ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

چند روزه که خیلی مریض بودی و من به خاطر تب شدید شما متاسفانه نتونستم توی مراسم هفتم مادر شرکت کنم ولی تا جایی که می شد یاد مادر بودم و فاتحه میخوندم و گاهی هم گریه سلامتی تو و بابای



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۱ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()