چقدر خندیدیم
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی:

مهمون داشتیم برای نهار چقدر تو شیطونی مامان آمدی توی آشپزخونه پیش منو وبابایی گفتی من آب خوردم از لاکپشت من دهنم باز مونده بود با بابایی آمدیم توی حال خیلی تعجب کرده بودم فکر نمی کردیم ! اصلا چطوری می تونستی بری از تنگ لاکی آب بخوری  خودت گفتی بیان هر دوتون بهتون نشون بدم بعدم آمدی توی حال از پشتی بالا رفتی رفتی روی پاسیون سرتو کردی توی تنگ لاکی زبون میزدی توی آب خلاصه کلی حال کردی فقط و فقط تنها چیزی که باعث آرامشم در این حرکت کاملا پسرانت شد این بود که آب  لاکی رو همون موقع بابایی عوض کرده بود خلاصه این حرکت خنده دارت تا مدتها ورد زبون منو و بابایی بود


 
یه خورده توجه
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

یجب بچه چشم سفیدی شدی تو ، پسر جان حالا که میبینی همه چیز در حال تغیر اساسی هست ، کارو سفر بابایی و... تو هم به در بیخیالی زدی غذا نمیخوری باباجان یکم توجه کن ما رو دغ نده  من دیگه واقعا از دستت عصبانی هستم!


 
خبرای جدید
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی:

یه دست رختخواب خریدیم که خیلی دوست داری

یه پرچم ایران که عاشقشی و مرتب راه میری میگی پرچم ایرانی     پرچم ایرانی

یه بسته مداد شمعی آریا که با هاش نقاشی کشیدن تمرین کنی ( ولی مامان عذری نمیده نقاشی کنی میگن دستات کثیف میشه ولی به نظر من الان باید یاد بگیری ، شستن دستا که کاری نداره البته جلوی خودشون نگفتم چون ممکنه ناراحت بشن )

حرفای بزرگانه مثل ما سفارش میدیم ، این آقای چی توضیح میده و... میگی

ضمنا از اداره ای که الان هستم ممکنه به جای دیگه ای منتقل بشم البته برای شما زوده که از این حرفا سر دربیاری ولی .....

بابا جون میخواد هشتم ماه آینده بره دبی کلی کار برای مکه داریم که حالا این سفر هم پیش آمده من خیلی خیلی خوشحالم چون میدونم روحیه بابا جون عوض میشه و تازه پش بندش سوغاتی های خوبی هم هست البته اگه بابایی حواسشو جمع کنه و... درنیاره

امتحاناتم رو بخوبی دادم معدلم 40/ 18 شده

دلم الان گرفته بیشتر به خاط شما و بابایی که کمتر وقتم رو با شما ها هستم

دوسسسسسسسسسسسسسسسسستون دارم

 


 
اولین بار که خودت ...
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی:

دیشب اونقدر آخر شب آب خوردی که چی بگم عزیزم ونهایتا خودت میدونی چه آبشاری بعدش هست  خلاصه اینو گفتم که بدونی سرجات جیش کردی بعدشم نصف شب بعد از اینکه چند بار غر غر کردی توی خواب تنهایی از تخت آمدی پایین با بالشتت کشون کشون با شلوار خیس آمدی توی اتاق ما برام این تعجب داشت که تو توی تاریکی معمولا جایی نمیرفتی ولی حالا باید کم کم به این مهارت های تازه افزایش یافته ات هم توجه کنم ضمنا کارای خیلی جالبی میکنی که با ور کن اونقدر به خاط شب بیداری های امتحاناتم خسته ام که حال تایپ کردن ندارم فقط بگم که دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست دارم


 
موسم حج
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢  کلمات کلیدی:

وقتی که با خودم فکر میکنم در تقدیر شب قدر سفر خونه خدا و قبر پامبر اکرم برای من و بابای مهربونت رقم خورده خیلی دلم میگیره که چرا بیشتر العفو العفو نگفتم .

حالا شما : چقدر شبا وقتی فکر میکنم شمارو میخوام بزارم دلم میگره و گریه میکنم اما میدونم خود خدا کمک میکنه .

چقدر تو بلبل زبون و شیرینی قشنگک

به بابا جون گفتی بابا چه کار میکنی بهت گفت میخوام شام بخورم .گفتی اتفاقا من ومامانی  هم  از اینا خوردیم .

دیگه .............. برای جلب توجه من چهار دست و پا با صدای بچه ها آمدی تو اتاق منم کم نیاورم با قربون صدقه در حد بچه ها بغلت کردم بهت گفتم مامانی دست به بخاری نزنی داغه جیزه ای آقا اینو گفتم خندیدی ای خندیدی خیلی خوشت آمد دلت باز شد

ای بابا این حالا شده دست آویز تو  و مدام برای خنده این کار رو تکرار میکنی با نمک .

دوست دارم هم تو وهم بابای خوبتو که منو همراهی میکنه توی تمام لحظات.