اولا نزدیک بود دغ کنم چون دو روزی بود نمیتونستم بیام اینجا و برات بنویسم که خدا رو شکر بخیر گذشت

دوم اینکه مردم ژاپن درگیر زلزله به اون بزرگی نشدن اما با ظغیان آب ، تمام کشورشون از این رو به اون رو شده و تازه با مشکل تشعشات هسته ای هم رو برو هستن میدونی عزیزم با این حادثه و درگیری هایی که در کشور های عربی رخ داده جای امام زمان بیش از پیش خالیه .

در مرحله بعد از شیطون کاریات میگم که توی این یه هفته گذشته کلی آتیش سوزوندی شیرین تر از قبلی ناز مامان ، طلایی فدای تو بشم با خنده ها و لوس بازی هات

بعضی وقتا به مامانی هات حسودیم میشه چون اونا بیشتر با شما هستن تا من ، هرچند من همیشه قدر دان زحماتی که بی منت برای نگهداری شما میکشن هستم اما دستم برای جبران این همه آرامشی که به ما عنایت کردن کوتاهه

عزیزمامان شبای عید نزدیک تر میشه و شما سومین بهار رو با زیبایی این چند ساله حضورت به اوج خودش رسوندی دوست دارم قناری شیرن سخنم

یکی از جمله های که میگی اینه که ( امشب شب شهادت ابا عبدالله صلوات بلنده بلفته ) من و بابایی عاشق ان جمله شما هستم

وقتی دیشب به تو و بابایی نگاه میکردم با خودم گفتم ای خدای مهربان شکرت که ما همگی سالم و شاد کنار همیم تورا به خاطر این همه آرامش شاکرم و ای خدای مهربان دوستت داریم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ | ٩:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

شب چهارشنبه سوری خونه خاله زری دعوت بودیم ،بهزاد و بهناز هم با خاله ناهید و عمو محمد و مامان عذری هم بودن بچه ها کلی ترقه های جور واجور آورده بودن که تا اخرینشون رو ترکوندن و شما هم به لطف این آتیش بازی ها همه غذا تو خوردی خیلی شلوغ شده بود بخصوص اینکه خونه خاله زری جای خوش آب و هوای هم هست .

خیلی خوشحالم چون این چهارشنبه آخر ساله و کمک کمک عید داره میاد



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ | ۸:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

دلم برات تنگه تو خیلی با هوش و با ادبی حرفای بزرگانه هم میزنی به منو بابات خیلی محبت داری اونقدر دوست دارم که حد نداره

بابات برات از دبی چیزی نبوده که نیاورده باشه خیلی خیلی قشنگه  البته کلانبودن بابا جون ارزش هیچ سوغاتی رو نداره اینو از رفتارت توی این یک هفته فهمیدم بودن ما کنار هم خیلی با ارزش تر و قشنگ تره

موکتای اتاقا رو عوض کردیم کلا از شلوغ بودن دور و برت خیلی خوشت نمیاد ولی خوب آخر همه اینها یه خونه مرتب برای عید میشه عزیزم

دیشب هم رفتیم که پیتزا فروشی 5 تا پیتزا سفرش دادیم ماو خونه مامانی و خاله ناهید با بچه ها خوردیم وبعد شام هم بهزاد چند تا ترقه نوری انداخت که خیلی مورد علاقه شما قرار گرفت امید وارم که همیشه خندان باشی

امشب هم عقد دختر عموی باباست امید وارم خوش بگزره

موضوع بعدی که دلم میخواد برات بگم دلتنگی ودیشب یه خواب خوب دیدم حرم امام رضا خودم رهبرم که توی نماز بود سربازا مادربزرگم که مرده بود ولی توی خوابم سرحال بود با هم خوش وبش کردیم روبوسی کردیم .نمیدونم شاید دلم دیگه دنیا رو نمیخواد هرچند تو وبابای گلت برام خیلی عزیزین ولی دیگه دلم خیلی تنگه !



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ | ۸:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ | ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

چقدر من تو ی این دو شب گریه کردم الان از سر درد وخستگی توان ندارم دلم میخواد اندکی واقع بین باشی پس بچه های شهدا یا اونایی که پدرشون نیست چه کار میکنن اما دیگه چاره نیست مثل اینکه باید با هم تحمل کنیم تو که بچه ای خیلی هم بچه دلم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٩ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

با وجود کارای بامزه و شیرینی که انجام میدی ولی هرگز از مرز ادب خاج نمیشی ، همچنان هم علاقه زیادی به مطالعه داری و هم به نوحه سرایی ضمن اینکه من دوست دارم نقاشی موسیقی و خیلی چیزای دیگه رو یاد بگیری ، چه حرفای بزرگانه و بی عیبی میزنی بعضی وقتا با خودم میگم نکنه از استعداد های بلقوه ات بیخبر بمونم برای همین دلم میخواد به همه چیز متوسل بشم تا راه ارتقا شما پیدا بشه البته باید صبر هم داشته باشم تا نکنه حرکتی انجام بدم که شما لطمه ببینی

آرزوی من و بابای مهربونت موفقیت شماست گلم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٤ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

چند بار به بابا جون گفتم حالا که میخوای یه مدتی بری سفر اینقدر باشما بازی نکنه چون ممکنه وقتی نباشه خیلی بهلنش رو بگیری دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستون دارم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()