یک هفته ای شده که میتونی دو کلمه دوکلمه حرف بزنی مثلا مامان عذری مامان بوبی ( طوبی )عزیز شیرینم تا وقتی دوباره بیام وتو رو ببینم دلم هزار راه میره مواظب خودت باش شعرایی که مامانی برات میخونه خوب یاد بگیری من دوست دارم وخوشحالم که امروز ده دقیقه ای فرصت شد تا توی ماشین جلوی خونه مامانی باهم بازی کنیم چون فکر میکنم بعد از یک روز تعطیلی وپیش هم بودن جداشدن از هم خیلی سخته



تاريخ : ۱۳۸٩/٢/٢۸ | ۸:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

روز جمعه رفتیم نهار بیرون و تو برای اولین بار توت خوردی وخیلی خیلی هم خوشت آمد بعد از نهار وتفریح آمدیم خونه وبعد از نماز رفتیم خونه خاله فرشته تا ساعت 11 طول کشید خیلی خوش گذشت ولی منو تا صبح بیدار داشتی فکر کنم دلت درد میکرد خلاصه جمعه پر طراوت جای خودشو به اول هفته پر از خستگی برای مامان داد سلامتی تو آرزوی ماست شیرین مامان



تاريخ : ۱۳۸٩/٢/۱٢ | ۸:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()


دیشب با اینکه شب شهادت حضرت زهرا بود خیلی خیلی خوش گذشت ما رفتیم هیات وآخر شب هم چایی حدیث کسا خوردیم تو هم که هی از سمت آقایون میامدی طرف ما خانوما بابایی ومامانی میکردی وبین دست وپای بزرگترا ویراج میدادی عزیز گلی مامان سینه زنی هم کردی امید وارم قبول باشه... ان شاء الله ... دوستدار تو مامانی وبابایی



تاريخ : ۱۳۸٩/٢/٩ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()


شنیدم دیروز برای خودت رفتی بیرون ویک مسیر کوتاهی خر سواری کردی نترسیدی عزیزم وتازه چه با مزه بود وقتی اومدم خونه مرتب روی پشتی برای مامان نمایش خر سواری میدادی اگه بخوای توی این سن این طور کارای جالب و بامزه و البته خطرناک بکنی وای به حال وقتی که بزرکتر بشی ، شادی تو آرزوی ماست می بوسمت



تاريخ : ۱۳۸٩/٢/٦ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()


از وقتی یادم پسر گلی مامان منو برای غذا خوردنت اذیت نکردی امید وارم وقتی میرم کلاس بابایی به غذاخوردنت توجه کنه تا همینطوری بمونی دیروز روی صندلی خودت اونقدر بامزه هندونه میخوردی که من کیف کردم الهی مامان فدای پسر بور بوریم بشم



تاريخ : ۱۳۸٩/٢/٥ | ۸:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.