عید همه مبارک
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦  کلمات کلیدی:

روز ی روزگاری یه جوجه اردک کوچولویی تو یه برکه با مامانش مشغول شنا کردن بود به مامانی گفت میشه برم اونطرف بازی کنم مامان اردک بهش گفت ازم دور میشی مشغول بازی میشی یه وقت گم نشی جوجه نوک حنایی کفت نه مامان حواسم جمع ه اما وقتی مشغول بازی شد یادش رفت واز مامان خیلی دور شد وقتی که متوجه شد دیگه خیلی دیر شده بود یک دفعه صدای شکارچی آمد جوجه دوید زیر یه بوته قایم شد از ترس به خودش میپیچید انکار که تازه متوجه تنهایی وترسش شده بود یواشکی رفت توی آب ماهی های آبی وقرمز دورش جمع شدن ماهی کوچولو گریه میکرد ناله میکرد ( اینجای قصه تو هم با جوجه حنایی گریه الکی میکنی ) از مار بیرون آب هم ترسیده بود هی میگفت مامان مامانی کجایی که یک دفعه خاله قورباغه ( توهم میگی قور وقور ) صدای جوجه گمشده روشنید بهش گفت کریه نکن اگه قول بدی دیگی بازیگوشی نکنی میبرمت پیش مامانت و آخر صفحه که جوجه اردک ومامنش همدیگه رو توبغل می گیرن ( تو هم مثل فیلمای هندی الکی گریه میکنی ) این نمونه ای از قصه های تو که خیلی علاقه داری اگه صد بارم بخونم خسته نیشی


 
تولد نی نی ها مبارک
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦  کلمات کلیدی:


بلاخره دختر خاله ها ی شما هم بدنیا اومدن خوشحالم که حال خاله جون ودوقلوهای ناز نازش خوبه امید وارم هرچه زودتر برگردن به خونه وبا خوبی وخوشی بزرگ بشن از شما و بابایی که رفتن واومدن های منو تحمل کردین کمال تشکر رو دارم دو ستو ن دا رم


 
پسر بهار مامان
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳  کلمات کلیدی:


الهی دورت بگردم همیشه شاد وهمشه خندان بودن تو آرزوی همیشگی ماست دوست دارم نازنین من ، گل بهار مامان
چند روز ناگهانی تعطیل شدن به من وتو فرصت خوبی داد تا در کنار هم با آرامش سپری کنیم ونتیجه خوب این تعطیلات این شد که تو یاد گرفتی که دستشوییتو بگی البته از زحمات بابای گلت هم نباید غافل شد
نی نی های خاله فرشته فردا میخوان بدنیا بیان دعاکن هر دوشون سالم باشن والبته خاله جون هم


 
پسر رختشو
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧  کلمات کلیدی:


دیروز عصر یکی از سه دست لباس نوی که روز مرد برات گرفته بودم تنت کردم هیچکس باورش نمیشد که دوساعت بعد این لباس یک پیرهن کثیف و کهنه شده بود خلاصه منم کم نیاوردم ولباساتو در آوردم گذاشتم توی تشت گفتم خودت بشور تو هم هی آب بازی وصابون بازی کردی و خندیدی منم دوربینو آوردم وکلی ازت تو حموم فیلم گرفتم خیلی خوش گذشت بخصو ص اینکه آخرش باب دل تو شد ورفتی حموم شام هم برات پیراشکی های کوچولو درست کرده بودم و با اشتیاق تمام خوردی ودیگه کوچولوی رختشوی مامان رفت خوابید وتا صبح هم بیدار نشد ( معلوم شده که خیلی خوش گذشته وخسته شده بودی) د و س ت د ا ر م


 
سلام گل آقا
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  کلمات کلیدی:


پسر بهار مامان خوشحالم که وبلاگتو دیروز افتتاح کردم بابایی هم خوشحال شد ، خاله نانا هم آدرسشو گرفت گفت که چند تا ایمیل از نی نی های باحال هم برات به ایمیلت فرستادن اما من ندیدم دیشب خونه مامان عضری سمیه خانم با دوتا وروجکشون هم اومده بودن ولی تو با کج خلقی فقط اجازه دادی به چند تا از اسباب بازیهات دست بزنن عمه هم برات از مکه کاپشن شلوار آوردن دستشون درد نکنه ، باز مثل همیشه دیشب هم با بازار گرمی شیرین کاریات مهمونی به خوبی وخوشی تمام شد


 
روز پدر مبارک
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧  کلمات کلیدی:

از دوهفته قبل اونقدر در تلاش وتکاپوی روز پدر بودم که حد نداشت ولی نذاشتم تا آخرین لحظات بابایی بویی ببره والبته تورو هم یادم نرفت چون پسر مامانی مرد آینده است درنتیجه برای شما هم مثل سال گذشته سه دست لباس تهیه کردم وبا دودست بلوز وشلواری که برای بابایی داده بودم خیاط هدیه دادم امید وارم خوشت اومده باشه دوست دارم


 
آرامش پسر مامان
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦  کلمات کلیدی:


از وقتی یادم میاد توی ناز ونعمت بودی حتی وقتی خوابی ما که آرومیم آرومتر میشیم
اصلاهیچ کس کاری نمیکنه که آرامشت بهم بریزیه شاید به همین خاطره که تو اینقدر با هوش ومهربون شدی یادمه وقتی همین چندروز قبل رفته بودیم بازار تو تمام بچه های بازار رو خوراکی دادی
بعد از گفتن کلمه ای تند تند تکرارش میکنی الانم که محمد فاضل سه کلمه ای شدی
راستی میدونی تو بهترین همبازی و عشق بابایی تا حدی که گاهی من حسودیم میشه
ای شیطون بلا


 
پسر دردری
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳  کلمات کلیدی:


عجب پسر بلایی شدی یک مدتی هست حتی آخر شب که داری از فرط بی خوابی به زمین میخوری ولی بازم حاضر نیستی بیای توی خونه دیشب اونقدر من وبابایی خسته بودیم که داشت دیگه همون توی کوچه خوابمون میبرد اما جناب عالی تازه یادت افتاده بود البته برای فرار از رفتن توی خونه که با ماشینت بازی کنی ما هم دیدیم که اینطوری نمیشه اول ماشینو شستیم بعد هم آمدیم توی خونه ولی شما جلوی در اون موقع شب با صدای بلند مامان مامان میکرد ی آخرشم بابای بیچاره از توی خونه اونقدر گربه شد تا شما تحریک شدی بیای تو خونه وما بعد از صرف یک ساعت از وقت خواب به هوس شما بلاخره بیهوش شدیم ونتیجش 16 دقیقه تاخیر من شد