موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢۸ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢۸ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

دیروز رفتیم یه تالار در ٢٠ کیلومتری شهرمون وای چه جای زیبا و با صافایی شما خیلی توی استخر آب بازی کردی یه بارم لیز خوردی توی استخربابایی میخواست بیرونت بکشه دست لباسی که داده بودم بعد تنت کنه هم افتاده بود توی ابا خوب شد سه دست لباس برداشتم وگرنه یخ میکردی امان از دست شما پدر و پسر ! نهار هم آتیشی درست میکردن چه عطر و طعمی تو خودت غذاتو خوردی بدون اینکه ما دنبالت باشیم خلاصه ساعت ٣ برگشتیم خونه شما خوابیدی عصر ولی جایی نرفتیم میتونم بگم خاطر ه این روز جمعه جزو ماندگارترین خاطرات زندگیم شد چون اول و آخرش خیلی خوش گذشت از بابای خوبت هم بخاطر معرفی کردن اینجا ممنونم بعدا عکساشو میزارم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢۸ | ۸:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

پدرم

به یمن لطف تو بختم بلند خواهد شد

سرم به خاک رهت ارجمند خواهد شد

لبی که زمزمه درد می کند شب و روز

به یمن روی تو پر نوشخند خواهد شد

روزت مبارک

همسر عزیزم ، باش و با بودنت باعث بودن من باش

روزت مبارک . از صمیم قلب دوستت دارم …قلب

عصر سه شنبه رفتیم مغازه آقای فاطمی کفش و کیف لبتاب برای بابایی گرفتیم و برای شما مرد کوچک خونمون هم کلی وسایل هوش و کمک آموزشی و خونه سازی گرفتم آوردیم خونه عصر روز چهارشنبه هم من خودم رو اولش بیخیال گرفتم بعد کیف من و شما هم جعبه کفشو گرفتی روی دستات رفتیم کادوی بابایی رو با کلی مسخره بازی و بوس بهش دادیم خوب بود چون شبش هم جشن هیات بودیم تا 11 ،صبح روز پنجشنبه بابایی رفت سرکار ( با اینکه تعطیل بود ) نهار برخلاف برنامه ریزی من ،برای نهار توی یه رستوران شیک مامان عذری گفتن بیان خونه ما  ،عصرش هم رفتیم دیدن بابابزرگ دیدنای اونا ، شب هم سالگرد ازدواج عمه فاطمه ودایی علی بود رفتیم خونه اونا خیلی زحمت کشیده بودن البته هنگانه جان هم شیرنی های خوشمزه ای درست کرده بود واقعا خوب بود خدا رو شکر



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢٦ | ۸:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱۸ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

این همون جوبه



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱۸ | ۸:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱۸ | ۸:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

نهایتا هم فرار بالای درخت



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱۸ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱۸ | ۸:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

 

 

 

چند بار از اون موقع نشستم توی این بی وقتی خاطره این چند روز رو نوشتم و هی اینترنت وسطش قطع شد دیگه حوصله ن.....................دا..........................رم

ظهر پنجشنبه خانم زحمتکش آمد کمک خونه ها و دور و بر رو مرتب کردیم آخرش هم با وجود اینکه میدونستم چقدر پر طلا و پرسیا رو دوست داری اما بخاطر کثیف کاریشون دادم با خودش برد .صبح چمعه هم با هم رفتیم پارک صبحانمون رو خوردیم و چند تا عکس هم گرفتیم بعدا میذارم توی وب .نهار دعوت عمه فاطمه و دایی علی خونه مامان بزرگ بودیم بین این صبحانه و نهار رفتیم بازار و برای آمون مامان عذری گل خریدیم عصر هم بعد از استراحت شما با اصرار خودتون رفتیم کلاته آقای چاری برای توت خوری اما متاسفانه یه توت هم نخوردی عصرانه توی حیات رو آب پاشی کردیم ویه چای مشتی زدیم توی رگ و بعد از نماز شما وبابایی رفتی مراسم ارتحال امام ویه فرصتی شد برای مطالعه من صبح روز بعد بابایی رفت سر کار ما نهار خونه مامان طوبی دعوت بودیم

روز بعد هم بابایی رفت سر کار اما چون میخواستیم بریم فرودگاه دنبال مامان عذری که از مکه میخواستن بیان زودتر آمد ماهم سه تایی تر گل و ورگل با یه دست گل قشنگ رفتیم دنبالشون ، خوشبختانه همه چیز طبق برنامه ریزی به موقع و بدون تاخیر انجام شد و همگی با هم آمدیم خونه چه واویلایی خونه مامان عذری بود عصر تا شب شما هم که با دو از سوغاتیایی که مامانی به شما داد به همراه بچه های دیگه هی شلوغ کاری کردی ولی خدارو شکر که همه چیز در این چند روزه خوب و شاد بود دیشب دوباره همه آماده شدیم برای یه روزاری کاری جدید

دوست دارم زیبا ترینم امید وارم همه توی زندگی هاشون شاد باشن خاله فرشته رفته مشهد دلم برای فرشته های نازش خیلی تنگ شده

تو که یکسره از شیرین کاریهاشون حرف میزنی و گاهی هم حرکات اونا رو انجام میدی باید برنامه ریزی کنم برم یه دل سیر ببینمشون

میدونم یه کم بزرکتر بشن که بتونن با شما بازی کنن حتما پیش هم بیشتر هستین ان شاالله



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٦ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

بابایی چند روز هست که رفته برات بر خلاف میل من جوجه گرفته   ولی خوب برای خودتون جوجه بازی میکنین ها

امروز صبح یکی از همکارام که باردار هست رو دیدم با هاش حرف زدم درست همون دقدقه هایی رو داشت که من پیش از اومدن شما داشتم  ، باید درک کرد خیلی بزرگ کردن شما فسقلی ها سخته

دیشب با تمام خستگی ما ، بابایی برات ارگ رو راه اندازی کرد خیلی خوشحال شده بودی برق شادی توی چشمای نازت کاملا آدم رو به دوران پاک بچگی هدایت میکنه

یه چیزی هم هست که ته دلم منو ناراحت میکنه و اونم اینه که چرا آدمها این قدر زود رنجیده خاطر میشن ، شایدم من خیلی با گذشتم و ناراحتیم خیلی کم رنگه و هر مشکلی رو زود توی ذهنم حلاجی میکنم و ازش یه چیز دیگه درست میکنم و با هاش کنار میام ولی بقیه .... اصلا ولش کن امروز وقتی دیدم یه نفر دیگه هم آمده وبلاگ شما رو دیده خیلی خوشحال شدم امید وارم همه جهان شما جوجه طلایی موبشناسه مژه



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٠ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٧ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٧ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام عزیزم  و پسر خوبم دیشب  دستای کوچیکت  توی دستام بود و هی مبیبوسیدم و گریه می کردم رفتم بابایی رو هم ببوسم که دستش روی صورتش بود ودستشو بوس کردم میدونی از وقتی از مکه آمدیم قدر بودنها و نبودنها رو بخصوص با فانی بودن این دنیاواینکه هیچ کس نمیدونه فرداش چی پیش خواهد آمدبیشتر میدونم .

میدونی عزیزم دلم نمیخواد لحظات رشد سریع و پربارت رو لحظه ای از دست بدم دلم میخواد از هرچروک روی صورت من وبابایی که به قیمت تجربه های زیادی هست استفاده کنی ، روی شونه های ما قد بکشی و اگه دست به هر کاری میزنی با پشتکار توش بهترین باشی

دوست دارم قند عسلم

مامان



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٧ | ۸:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

دیروز روز من بود روز پرکادویی هم بود بابایی یه النگو وشما حوله لباسی و آلوچه که البته شما خودت هم خوردی و مامان عذری یه دست لباس خیلی خیلی قشنگ ممنون از همتون

البته اتفاق مهم این روز رفتن مامان عذری به مکه است امید وارم بهشون خوش بگذره و شما هم با این قضیه کنار بیاین

دوستون دارم  

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۳ | ٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

پسر زیبا و با ادب من امید وارم همونطوری که تا حالا واقعا هم پسر خوبی برای ما بودی و هم با اخلاق و رفتار خوبت تو این چند روزی که نبودیم باعث تحسین دیگران شدی همه عمرو زندگیت هم شاد و باطراوت باشی

از اتفاق های این چند روزه میشه به درگیری مجدد من وبابایی توی کارای اداره و دانشگاه و جلسات اشاره کرد که نشده توی این چند روز برگشت از سفر زیاد برای تو وقت بذاریم هرچند سعی کردیم توی کوچکترین لحظات بریم پارک وسد و شام بیرون وبازی ولی خوب هیچی بودن در کنار هم که نمی شه

مورد بعدی تولد حضرت زهرا و روز زن هست که ما تقریبا از روز شنبه با  بابایی رفتیم بیرون و دو تا انگشتر برای مامانا گرفتیم هر چند توی این مدت در سختی مالی بودیماما اصلا حاضر نیستم روز به این مهمی از یه طرف و محبت های مامانای گلت رو به خاطر این چیزا نادیده بگیرم هر چند میدونم در مقابل محبت هاشون این هدیه ها ناچیزه

امیدوارم تو هم بزرگ شدی قدرشون رو بدونی

من و بابایی تو رو خیلی خیلی دوست داریم تو در واقع فقط فرزند ما نیستی خورشیدی هستی که با انرژی گرمت ما رو برای زندگی وادار به تحرک میکنی

قشنگ ترین پسر دنیا فدات بشم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()