این چند روز گذشته هرسه تامون مریض احوال و سرماخورده بودیم اما به لطف خدا الان بهتر شدیم

یه مدتی شده شیرین زبون با اخلاق من میری توی تختت و از من میخوای بچه هاتون رو بدم به شما اونقدر باهاشون مهربون هستی که حد نداره

البته منظور من عروسکات هست

یه مدتی هم هست که علاقه پیدا کردی به تولد میدونی این قضیه از جشن سالگرد ازدواج ما شروع شد منم کم نذاشتم توی اتاقت رو تزئین کردم و با بابایی الکی یه چیزی دستمون میگیریم ومیایم دست اتاقت در میزنیم وروبوسی ومیشینم یه کم تولد میخونیم وبعد هم از شما خداحافظی میکنیم میایم بیرون

اونقدر این لحظات شاد کودکانه شما صادقانه هست که حاضرم برگردم به دوران با صفای کودکی گل پسرم

شادی تو آرزوی ماست



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۳٠ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

از تمام خانمها و آقایانی که میان و به وبلاگ پسرکوچولوی من سر میزنن و زحمت نظر دادن رو میکشن خیلی تشکر میکنم امید وارم بیشتر از اینا ما رو خوشحال کنید قلب



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢۳ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

به ماه قمری امروز مصادف به میلاد حضرت علی اکبر( ع) سالگرد ازدواج من وبابایی هست باباجون برای من یه زنجیر طلا و شما هم یه جفت روکش بالشت خریدین . دیروز هم من رفتم گل فروشی یه دسته گل طبیعی سفارش دادم  بعد یه جعبه شیرنی و یه پیراهن مردانه از این مدل جدیدا گرفتم با شما پسر مهربونم که خیلی کمکم کردین آمدیم خونه دور خونه رو مرتب کردیم شام درست گردیم و مامان عذری هم زحمت کشید آمد خونه ما ومامان طوبی هم با وجود اینکه میدونستم چقدر مشغله دادرن ( تازه از مکه آمدن ) یادشون بود خواست بیان خونمون اما گفتم باشه یه شب دیگه خلاصه ما دوباره اون شبی که با یه دنیا عشق وارد خونه مشترک شدیم تا زیر یه سقف خوبی ها و تلخی های زندگی مون رو همراهی کنیم یاد آور شدیم و تا خدا چی بخواد سال آینده چه اتفاقاتی منتظر ما باشن

همسر مهربان ویگانه من دوستت دارم و باعشق میبوسمت.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢۳ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢۱ | ۸:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢۱ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

صبح یکشنبه قبل از اداره بردمت دکتر گفت گلوت یه کم قرمزه دارو هاتو هم گرفتم بردمت خونه مامان عذری بین روز که برای یه کاری آمده بودم بیرون شما رو دیدیم که دارین میرین برای صرف صبحانه بیرون ماشینو یه جاپارک کردم که ببینم چیشده ف مامان عذری گفت حالت از صبح یه بار به هم خورده دوباره توی خونه هم چند بار حالت بد شد چون خونه مامانی نزدیک بیمارستان بود بردمت با خاله صغری بیمارستان دیگه توی بیمارستان لبات سفید سفید شده بود دو تا عکس از شکمت گرفتن آمپژول هم زدی با دارو هایی که دکتر تجویز کرد و خاله زحمت گرفتنش رو کشید آمدیم خونه من دیگه دو روز اداره نرفتم تا شما حالتون خوب خوب بشه  دیشب هم ساعت 9 رفتیم دیدن مامان طوبی وخاله فرزانه که از مکه آمده بودن

امروز الحمد الله حالت خوب بود گفتی تو برو اداره من باهات بای بای میکنم فدای مهربونی تو بشم باور کن با مریضی تو خونه ما ساکت و غمگین بود

دوست دارم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢۱ | ۸:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

سلام عزیزم بعد از مدتها و با تمام فراز و نشیب های این مدت مثل نبودن مامان طوبی تنهایی بابابزرگ ف امتحانات من _ کار بابا _ زحمت های دوبرابر مامان عذری بابت نگهداری شما و یه مشکلی که برای من و برای بابایی راحتی زندگی رو گرفته که دوست ندارم راجع بهش بهت چیزی بگم اما خیلی خوشحالم که تو اونقدر فهمیده و مهربون هستی که دلخوشی تمام این یک ماه سخت بود

دوسسسسسسسسسسسسسست دارم گل پسر بزرگم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۱٤ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()