ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩  کلمات کلیدی:


 
 
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩  کلمات کلیدی:


 
معدل
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩  کلمات کلیدی:


 
چقدر طول کشیده ...
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩  کلمات کلیدی:

یه مدت طول کشیده تا دوباره آمدم وخاطرات تو بهانه زندگی رو وارد کنم بابت این مسئله عذر خواهی - از این چند روزه مهم تراشومیگم

هفته گذشته به جز یه شب که تو خونه مهمون داشتیم بقیه شبها به ترتیب خونه مامان عذری خونه مامان طوبی  خاله ناهید خاله صغری و همسایه مامانی ما رو دعوت کردن ممنون از همشون

دیشب که شروع شب های احیا بود ما هم که زنگ تفریح مون هیات هست  مثل هر سال با کلی شال و کلا رفتیم تا ساعت 3 بودیم خیلی خیلی خوبه  - یادم میاد من از زمانی که شما توی شکم مامانی بودی میرفتیم هیات چه توی محرم چه توی رمضان از وقتی هم که آمدی باز میامدیم حالا اونقدر بودن توی اینطور مجالس به ما سه تا انرژی مثبت میده که حد نداره و یه حسن خوبی که برای شما داره افزایش صبر و متانت هست

از قضیه روانشناس هم راجع به خیالپردازی شما - نظم - نقاشی - مهد کودک آیا بری یا نه  وعلاقه شما به مطالعه و قصه گفتم که همه چیز نشان دهنده این هست که شما روند رشد خوبی داری چراکه ما برای شما از روش بازی و قصه و نقاشی استفاده میکنیم و واقعا هم خیلی سعی میکنیم واین امر نتیجه داده و شما توی سن کم اینطور ویژگی های بارزی نسبت به گروه هم سالان خودتون دارین

بازم به خاطر اخلاق خوب و باصفات که فکر میکنم همه از گل روی باباجون هست هم از تو و هم از بابای مهربونت ممنونم دوستون دارم قلب


 
عزیز بهترینم
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢  کلمات کلیدی:

اونقدر من وبابایی وقتی راه میری -میشنی - میخندی -بازی میکنی و... با عشق به قد و بالا ی شما نگاه میکنیم (تو باصفا ترین هستی )

برخی از کارای شما:

دستت رو پشت سرت میگیری میگی برم یه دوشی بگیرم ( ادای ما رو در میاری )

دستتات رو جلو میاری پنجه هاتو باز میکنی وچشماتو رو هم میزاری  میگی من اصلا اصلا باهاتون صحبت نمی کنممشغول تلفن

یه دعوایی میکنی مثلا میگی مامان بابا  شماها هیچی نگین صحبت نکنین بعد خودت میگی به من چهقهر

وقتی من به بابایی یه چیزی میگم و بابایی الکی گریه میکنه میگی اه با پسر من چه کارداری و اخماتو توی هم میکشیعصبانی

مامان بچه هاموبده بخوابونمتعجب 

ببین مامان مثل بابایی ریش در آورو بعد پرزای روی صورت بور تو میگیری و من هم در حای که قادر به دیدنش نیستم تائید میکنم ولی کلی توی دلم بهت میخندمقهقهه

یه روز بابایی از وقت همیشگی دیرتر آمده بودی توی راه پله ها نشسته بودی و اصلا به بابای محل نیدادی هر چی اون میگفت سلام پسرم پشت چشماتو نازک میکردی و سرت رو اونطرف  میکردی خلاصه که بعد از کلی ناز و عشوه قبول کردی یه بوس بهش بدی وخستگی رو از تنش در بیاریقلب

یه سری مطالب دیگه هم هست بخصوص اینکه روانشناس کودک ونوجوان آمد اداره و من با وقت قبلی رفتم و در مورد شما باهاش صحبت کردم


 
گفتنی ....................
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧  کلمات کلیدی:

گفتنی ها رو باید گفت تا نکنه یه وقت بابت اینکه مامانت بودم وخیلی از چیز ها رو که باید بهت میگفتم و از شما دریغ میکنم سرزنش بشم

1 . دنیا اونقدر کوچک هست که با هردست بدی با همون دست میگیری

2. به دیگران رحم کن تا خدا به شما رحم کنه

3. دیگران رو هرچند کوچک و به نظر ناچیز و ضعیف باشه نادیده نگیر شاید چیزی ازش یاد بگیری و یا چیزی به تو بده که من که مامانت هستم تا اون لحظه به تو نداده باشم

بقیه ی حرفای مادرانه رو توی یه فرصت دیگه بهت میگم امید وارم روزی که این حرفا رو میخونی حداقل بهش یکبار عمل کرده باشیچشمک


 
ای بابا کچلم کردی
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦  کلمات کلیدی:

مامان جان شما که میدونی من باید همه فصل های سال برم اداره آخه چرا این قدر صبح های اذیت میکنی پسر ناز و مهربون من فدای شما بشم امروز که دیگه حتی با روشن شدم ماشین هم سرت رو بیرون نیاوردی که ببینی کجا دارم میرم .....

باز به چه مکافاتی از خونه آمدی بیرون من یه نگام به ساعته یه نگام به چشمای قرمزت که چطوری راضی بشی خونه مامان طوبی بمونی یول

طی این دو چهار شب گذشته ما تقریبا هر شب بیرون افطار بودیم یا یکی خونه ما بود خیلی خوش میگذره به شما که بیشتر به قول خودت با بهناز ( مامان کرم ) و بهزاد  (بابا کرم ) بازی میکردی . راستش الان دو دل هستم ببینم بگم که خاله ناهید بیان افطار خونه ما یا نه ولی خوب هر تصمیمی بگیرم همش برای لبخند شادی روی صورت ریزه میزت هست

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتون دارم


 
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دودست دعا نگه دارد
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۳  کلمات کلیدی:

شاید الان که کوچگی نتونی مفهوم این شعر رو درک کنی ولی به موقع که بفهمی خیلی ازش استفاده خواهی کرد

دیشب رفتیم نمایشگاه کتاب به مناسبت ماه رمضان که به نظر من بیشتر به مهد کودک شبیه بود تا.....

از محمد فاضل عکس گرفتم که سر فرصت میزارم توی وبلاگش

یه چند روزی هست که خیلی گریه که نه یه جوری زرزر میکنی معلوم نیست بیهالی ما توی ماه رمضان به شما هم انتقال پیدا کرده اگرچه من وبابایی خیلی سعی میکنیم تو لحظات شادی داشته باشی اما خوب دیگه زبان


 
ماه رمضان
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱  کلمات کلیدی:

امسال اولین سالی توی این مدت هست که شما اندکی قادر به درک ماه رمضان هستین

چند شب قبل من وبابایی سعی کردیم شما رو با ماه رمضان آشنا کنیم داشتیم میگفتیم توی ماه رمضان کسی غذا نمی خوره سعی میکنه خوب باشه تو هم نه گذاشتی نه برداشتی گفتی آره غذا بده گوشت بده!!!!!زبان فدای شما بشم گل پسرمن تو برای فرار از غذا خوردن منتظر این طور فرصت ها هستی

دیشب هم که داشتم توی آشپزخونه سفره افطار رو آماده میگردم وقتی با کمک هم چیدیم رفتی جلوی سفره نشستی میگی مامان بیا صبحانه بخوریم ( فکر کنم از وجود خوراکی های رنگی به وجد آمده بودی )گفتم صبرکن بابایی از مسجد بیاد گفتی نه بابا گفت نمیادمتفکر بیا بخوریم عین وروجک کوچک نشستی و از همه چیز ناخونک زدی

تو خیلی آقایی امید وارم که این ماه رمضان که قادر به درکش هستی بهت خوش بگذره


 
شاهزاده خوب خونه ما
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی:


 
جمعه ای که گذشت
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸  کلمات کلیدی:

صبح که شما تا ساعت 30/9 خوابیده بودی بعد هم رفتیم تا خیابان تا برای محمد صادق یه کادو بخریم و شما صبحانتون رو میل کنین و بعد هم رفتیم تا بیرون از شهر به هوای اینکه شما بتونین اونجا شنا کنین اما متاسفانه آب استخر کثیف بود وما تنها نهار خوردیم آمدیم خونه خوابیدیم و بعد اظهر رفتیم خونه خاله زری یه مهمونی زنانه و تنها برای یه نماز آمدیم خونه بعد با  بابا جون و مامان عذری رفتیم خونه عمه فروغ تا خونه جدید شون رو ببینیم بعد هم آمدیم خونه و آخرین قسمت مختار رو دیدیدم و خوابیدم.امروز عصر هم قرار هست بریم خونه خاله کبری از سری مهمونی های زنانه میدونم که به شما بیشتر  از همه خوش می گذره


 
پدر وپسر
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸  کلمات کلیدی:

چقدر شما جالبین قدیما میگفتن پسرا مامانی هستن اماشما برعکسین شبا میری روی متکای بابایی سفت ومحکم میخوابین ، یا اول صبح تا چشماتو باز میکنی میگی بابا کجاست و...

باباجان دل مارو میسوزونی جگر طلای کوچولوی من


 
قلب قلب قلب قلب قلب
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦  کلمات کلیدی:

سلام حسین جان خوبی

دلم میخواست این پست رو فقط و فقط برای تو بنویسم ....

دوسسسسسسسسسسسسسست دارم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست 

کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه 

همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

 تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه     تو زیباترین آرزوی منی

   ازاین عادت باتو بودن هنوز   ببین لحظه لحظه م کنارت خوشه

همین عادت باتو بودن هنوز    اگه بی تو باشم منو میکشه


 
 
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢  کلمات کلیدی:


 
یه روز خوش جمعه
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢  کلمات کلیدی:

روز جمعه بازم باباجون لطف کردن رفتن سرکار منم برای شاد کردن باباجون رفتم زیر زمین رو مرتب کردم  تا برای خودش یه فضای کار جدا داشته باشه بعد هم یه نهار خوب درست کردم  که بابایی زنگ زد گفت بریم بیرون نهار بخوریم بابا جون ما رو کشوند تا کلاته پدری بعد از کلی دور زدن آخرش جمعه ای رفتیم یه باغ نزدیک شهر خیلی جای خوبی بود کلی توی باغ قدم زدیم انجیر، انگور ، بادام ، شاتوت، به ، میوه هایی بود که توی باغ بود و ما ازش خوردیم نهار که خوردیم رفتی کلی روی سر خودت و بابای بیچارت خاک ریختی و خندیدین و کشتی گرفتین خیلی کیف کردی با هر خنده شما ما انگار جوانتر میشدیم امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشی گل نازم