دیشب رفتیم دندان پزشکی واقعا من با داشتن تو پسر با هوش دیگه هیچی نیمخوام و خدارو شکر میکنم با وجود اینکه این دومین باری هست که نوبت داشتی و یک ساعتی هم توی دندون پزشکی منتظر شدیم تا شما کارت انجام بشه و یک ساعتی هم کار روی دندونت طول کشید اما اونقدر خانم دکتر و شوهرش که اونم دندون پزشک بود و همه همکاران اونجا رو با رفتار و ادب و کلی اطلاعات و نقاشی های زیبات به وجد اوردی که هرکس مارو میدید میگفت چه پسر باهوشی چه پسر با استعدادی وچه پسر شجاعی و تازه آخرش هم بهت جایزه دادن که من به خودم بالیدم و انگیزم برای تلاش برای شما بیشتر و بیشتر شد

تازه یه خبر جدید اینکه مامان عذری یه دست لباس ارتشی برات گرفته که خدا میدونه چقدر به خاطرش شاد شدی و کلی کیف کردی و شب وقتی توی هیات پوشیدی خانومی آمد جلو گفت این پسر شماست گفتم بله گفت براش اسفند دود کنی ( معلوم نبود با چه شکری جلوی اون خانومه ریخته بودی )



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۳٠ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٩ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

کوچولوی با احساس مامان  دوست داشتی من امروز یه کم حال خودم خرابه البته شاید به خاطر اینکه از دیروز نهار چیزی نخوردم

دیروز بارون قشنگی اومد و من چون توی راه برگشت به شما قول داده بودمک ه ببرمت زیر بارون در نتیجه تا رسیدیم گفتم برو چترتو بیار تا در هوای کاملا بهاری و بارونی کلی کیف کنیم تا یه یک ربی با چکمه و چتر زیر بارون بودیم بعد آمدیم توی خونه و من دراز کشیدم و بعد نکته مهم اینجاست که شما وقتی که من استراحت می کردم وهم موقعی که بابایی استراحت کرد خیلی آرام آرام بی سرو صدا رفتی توی اتاقت مشغول بازی و مطالعه شدی و اونهم در نهایت آرامش و واقعا تو رو به خاطر این همه ادب و احساس مسئولیت ستایش می کنم و از خدا هم به خاطر شما  و باباجون که به من داده تشکر میکنم

دیشب هم باهم کلی نقاشی تمرین کریم و تو باسعه صدر نقاشی های زیبایی کشیدی در فرصت مناسب براتون تصاویر نقاشی ژسرم رو می زارم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٩ | ٧:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٠ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٧ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

آغاز بهار 91 با عروسی دختر خاله عاطفه شروع شد که من به خاطرش رفتم آرایشگاه و با قرار قبلی آتلیه رفتیم و چند تا عکس هم گرفتیم و متاسفانه اونقدر عکس ها خراب بود که دلم از دیروز که دیدم کلی گرفت خمیازهولی دیگه چکار میشه کرد باباجون گفت که دوباره برای سالگرد ازدواجمون ویا تولد شما بریم عکس بگیریم

از رویداد های تازه اینکه شما عاقلتر و فهمیده تر شدی وخیلی خیلی کمک من و خودت میکنی وکلی چیزای جدید یاد گرفتی و من همین جا قصد دارم از نویسندگان کتاب یادگیری شاد تشکرکنم چون این کتاب در عین سادگی یاد آور خوبی برای والدین هم هست و ضمنا شما ه کلی این کتاب رودوست داری

دوست دارم شادی زندگی قلب



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٧ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

عزیزم فدای تک تک تارای موت مهربونم چند تا حرف قشنگ از شما که دوست داشتم بگم

آخر شب داشتیم باهم تلوزیون نگاه میکردیم ( چک برگشتی ) که یه دفه بر گشتی دستت رو انداختی پشت سرم گفتی مامان اگه موهاتو تا اینجا بزاری بزرگ بشه بهت سی دی مهشید رو میدم

دیشب بهت گفتم برو توی اتاقت بخواب یه بار گفتی من شیر میخوام یه بار کتاب برام بخون یه بار من سگ کوچولو میخوام باهاش بخوابم دست آخر برای اینکه سرجات نخوابی گفتی من اصلا تو اتاقم نمی خوابم این اتاق دخترونه است من دهنم باز از این حرفت  گفتم کی بهت گفته اتاقت دخترونه است گفتی حالا یکی گفته و بعد کم کمک خودتو رسوندی توی تو اتاق ما

دیروز سیزده بدر رفتیم دعوت خاله ناهید نهار یه روستا حوالی شهرمون و چند ساعتی سعی کردم طبق کتاب یادگیری شاد شما رو همراه خودم ببرم تا با لمس کرن سنگها و رنگها و شکل های قشنگ سنگا و محیط اطرافت یه لحظات شادی رو تجربه کنی خیلی خیلی خوش گذشت امید وارم که همیشه با محبت و با طراوت باشی و دست خاله ناهید هم درد نکنه

یه چیز دیگه که یادم اومد اینکه از نمایشگاه شهر که مربوط به میراث فرهنگی بود یه آتش گردون گرفتیم تا بابات توش زغال بریزه و اسپند دود کنه و شما هم که برای اولین بار متوجه تانکر نفت گوشه حیات شدی که بابا ازتوش چند قطره نفت روی زغالا ریخت تا آتیش بگیره شدی یه لحظه از غفلت من وبابات که مشغول صحبت با تلفن شدیم سوئ استفاده کردی و نگو به قول خودت دستاتو شستی و سریع رفتی تو اتاقت تا از روی میز آرایشی که برات درست کردم که روش عطر و کرم وشونه و آینه ودستمال کاغذی هست به قول خودت کرم برداری که من خدارو شکر متوجه بوی نفت شدم وبدون اینکه خیلی هیجانی بشم بهت نزدیک شدم و به چهره معصومت نگا ه کردم که دو رد انگشت کرمی دو طرف صورتت بود و دستاتو داشتی به هم میمالیدی تا کرماش پاک بشه گفتم مامانی چه کار میکنی گفتی دستاموشستم دارم کرم میزنم گفتم از شیری که دستتاتو شصتی آب خودی گفتی نه فقط دستاموشستم بعد باهات صحبت کردم که مامان اگه به این نفت دست بزنی آتیش میگیری مامان باید مراقب باشی بعد همینطور که بردمت دستشویی تا دستاتو بشورم صدای بابایی آمد که خانم پسرت به نفت دست زده که دیگه با توجه به صحبت های من فهمید که خدابه ما لطف کردو همه چیز ختم به خیر شده

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٤ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۸ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۸ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

امشب دومین گروه تقریبا 30 نفره از مهمانها خونه ما میان امیدوارم بهت خوش بگذره تقریبا میشه گفت 300 هزار تومان عیدی های نقدی و کلی هدیه غیر نقدی دریافت کردی ، واقعا از همشون متشکروممنون به خاطر لطف و محبتی که به ماداران 

یه چیزی یادم امد حیفم آمد نگم دیروز عصر بابایی خیلی سردرد بود حوصله بازی با شما رو نداشت که یه دفعه برگشتی گفتی مامان بیا این بابا به درد نمیخوره بندازیمش بیرون بعد خدا یه بابای دیگه به ما بده من همینطور متفکر فکری که تو تا حالا از این حرفا نمیزدی چطور  این کلمات قصار رو بیان میکنی 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۸ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٦ | ۱:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٥ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

این چند روز عید که دیگه نگو ونپرس از بس ما این طرف و اونطرف مهمونی بودیم وکلی خوش گذشت بخصوص اینکه شما اولین سالی هست که سر از این طور چیزا یعنی هفت سین و عید و عیدی گرفتن در میاری

شب عید گفتی مامان من خیلی خوشحالم شفره هفت سین داریم

میشه همین الان عید باشه گفتم نه مامانی عید باید سروقتش باشه نمیشه که عزیزم

بعد با هزاران امید و آرزو خوابیدی و بعدهم صبح عید بلندت کردم خواب آلود سر سفره هفت سین ، عکسامون کاملانشون میده بعد نکته مهم عیدی بود که باباجون به شما باتوجه به علاقه شما به گرفتن عیدی از لای قران یه تراول 50هزاری تومنی داد و به من یه نیم ست خیلی خیلی زیبا و جالب بود ( دستتدرد نکنه ) البته منم عیدی دادم که خیلی چون قابل مند نیست دیگه نمی  گم

دیگه میشه گفت که از این لحظه بود که عیدی گرفتن شما شروع شد ....

این ماجرا ادامه داره تا بعد .....



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٥ | ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.