برخلاف اینکه پسری اصلا علاقه ای به اینکه با شلوارک یا لباس آستین کوتاه باشی نداری شاید به اصرار من بپوشی اما در نزدیک ترین زمان و ومکان درشون میاری  یا وقتی دراز کشیده باشی تا  کسی میاد تندی بلند میشی یحاظر میشی که زشته 

یه خبر مهم توی این مدت روز زن بود که خدارو شکر علی رغم مشکلات من وبابایی به خوبی سپری شد 

           



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٤ | ٧:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

انشاالله بعد از سفر میام گزارش میدم فعلی بایبامن حرف نزن



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٧ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٥ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٥ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

این روزای شهادت حضرت زهرا توی هیات جلسه هست و میشه گفت ماتا آخر هفته درگیریم بخصوص باباجون ومن خوشحال از اینکه یکسال دیگه هم در کنار همیم تا عذاداری کنیم یادش بخیر یکسال پیش ما شب شهادت حضرت زهرا (س) محرم شدیم وشب جمعه ای هم بود که وارد خانه خدا شدیم واون صحنه غیر قابل وصف که کعبه رو دیدیم یاد آوری میکنیم توی این لحظات اونقدر من وبابایی باهر لحظه و عکس وفیلمی از مکه ومدینه قلبمون به تپش میوفته ومن دلم میخواد گریه کنم وقلبم ازاندوه دوری از ائمه بقیع تنگه بخصوص با توجه به اوضاع مدینه که خدا لعنتشون کنه ... صبح های زود بعد نماز که میرفتیم پشت قبرستان بقیع و واشک میریختیم و من هر لحظه باروشن شدن هوا سعی میکردم تمام اون صحنه هار در مغزم حفظ کنم چون میدونستم مثل حالا قلبم خیلی تنگ میشه 

یادش بخیر خدا نصیب همه بکنه



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۳ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۳ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

دیشب همه خانواده بابایی بجز آذین خانم وآقای باقری خونه مابودن و میشه گفت شب جمعه پر هیاهو وشلوغی رو پشت سر گذاشتیم وتازه آخر شب با اسرار ما عمو محمد وخاله زری و مامان عذری و مامان بزرگ شام موندن و ضمنا ظهر هم خونه هنگامه جان دعوت بودیم که خیلی خودشون رو اذیت کردن  ولی نکته بدش این بود که مامان عذری حالشون بد شد وما کلی ناراحت و دپرس شدیم

انشاالله بهتر بشین و بابت تمام اذیت های خودمون و پسرم از شما ممنونم



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.