پسرک مو طلایی
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳٠  کلمات کلیدی:

دیروز  عصر رفتیم  سر راه یکی از اقوام که از مکه آمده بودن بعد از اونجا هم تا شب بیرون برای خرید لباس برای شما برای مهمونی های افطار بودیم راستش شما خیلی ما رو برای لباس پوشیدن اذیت میکنی اکثرا که چی بگم همیشه میخوای کت و شلوار بپوشی و اصلا شبیه بچه های همسنت رفتار نمیکنی

به همین خاطر بیشتر ما وقتمون برای تهیه لباست گرفته میشه

بعنوان مثال برای یه مهمونی خانوادگی  یا حتی کلاست حتما قبلش دوش میگیری بعد لباس میپوشی و در آخر هم کفشتو واکس میزنی

ولی با این حال دوسسسسسسسسسسست دارررررررررررررررررررررررررررررررررم

 گزیده  تصویری خاطرات دیروز

صابون های صدفیپسرم خوشحال از هنر ش

 


 
یه توصیه از طرف مامانایی که به ما سرزدن
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸  کلمات کلیدی:

راستش خودم هم خلا کم گفتن حرفایی که بین من و پسرم هست رو احساس کردم اما حالا که دیگران هم میگن چشم و ممنون مامانای ناز

- پسرم اغلب اوقات خیلی بزرگانه رفتار میکنه و خیلی بچه گانه کار نمیکنه بیشتر سعی میکنیم  آخر شب که همه جا آرومه باهم یه صحبتهایی بکنیم مثلا دوشب قبل موقع خواب برای آشنایی پسرم با دین اسلام و ائمه داستان مبعوث شدن حضرت محمد رو براش تعریف میکرم و تا جای عروسی حضرت زهرا( س) پیش رفتم دیدم براش خیلی هیجانی هست بقیه اش رو برای دیشب گذاشتم بعد دوباره طبق شب قبل با هیجان مراسم عروسی حضرت زهرا رو  تعریف میکردم و اینکه توی اون شب باشکوه لباسشو داده به فقیر بعد اونم نه گذاشت نه برداشت گفت خودت اونجا بودی دیدی چشم

خدایا مارو ببخش ما هدفمون آشنایی بنده ات با دین اسلام وائمه است


 
شب های ستاره بارون
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٧  کلمات کلیدی:

یکی از کارایی که اخیرا برامون تقریبا یاد آور خاطرات کودکی منه دیدن ستاره ها هست

شب های کویر کلی ستاره داره که با یه دوربین میشه دید

آخرای شب وقتی که دیگه همه خوابن و چراغا خاموش میشه که ستاره  ها بهتر دیده میشن من وپسرم دوربین به دست سراغ ستاره ها میریم

دوست دارم ستاره شناس من


 
دوست دارم بهارم
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦  کلمات کلیدی:


 
روز بهزیستی مبارک مامان عذری مهربانم
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی:

سلام مامانی

دیروز روز بهزیستی بودو من به مامانی تبریک گفتم ودوم اینکه دیشب خونه عمه فاطی بودیم که خیلی خودشون رو زحمت داده بودن وبعدم بابایی به دلیل مشغله کاری شاید خیلی دپرس هست

منم امروز رو کاملا برای بابایی تدارک دیدم اول رفتیم باهم خونه شام مفصل آماده کردم  بعدم رفتیم کلاس زبان از اونجا هم رفتیم خونه  بابایی که تازه از سرکار آمده بودم بردم استخر تا یه آبی به تن خستش بزنه وسرحال بشه بعدم ساعت 9 رفتم دنبالش و شام حسابی رو سه تایی زدیم به بدن

امید وارم کاملا سر حال شده باشی و فکر زیادی نکنی همسر مهربانم

امروز هم طبق قرار قبلی چون بابایی طی دو سه روز گذشته باشما بازی نکرده قراره بریم پارک انشا الله در پست بعدی عکساشو میزارم


 
یکم مونده به ماه رمضان
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۳  کلمات کلیدی:

سال پیش  این موقع من تازه امتحانام تموم شده بود یادمه هروز ظهر چون  زودتر از اداره میامدم میرفتیم توی زیر زمین که خنک تر بود و من شاید 12 تا کتاب رو با دهن روزه برات میخوندم البته میدونی که با کلی عشق برای بهترینم

نمیدونم امسال در سرنوشت ما در شب قدر چی رقم میخوره اما خدایا بهترین ها برای بچه ها باشه و برای فرزند من

الان توی خونه ام وشما همراه بابای رفتی ورزش باستانی و من طفلی هم مشغول کار وتلاش همیشگی

دوست دارم عزیزم ضمنا مثل همیشه خوب واقا کلاس زبانتو میری

 


 
رادیو جوانی که دوست دارم
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۱  کلمات کلیدی:

ک روز محمد فاضل  کوچولو و مادرش به بازار رفتند. سر راهشان یک گل فروشی بود. محمد فاضل  کوچولو جلوی گل فروشی ایستاد. دست مادر را کشید و گفت: «مامان ... مامان... از این گل های خاردار برایم می خری؟»

 مادر به گل های پشت شیشه نگاه کرد و گفت: «اینها را می گویی؟ اینها کاکتوسند.»

 بعد هم به داخل گل فروشی رفتند و یکی از آن گلدان های کوچولوی کاکتوس را خریدند. مادر گفت: «هفته ای یکی دو بار بیشتر به آن آب نده. خراب می شود.»

 آن وقت رفتند، خریدشان را کردند و به خانه برگشتند. محمد فاضل  کوچولو خوشحال بود. از گل کاکتوس خیلی خوشش آمده بود. او در خانه یک جوجه تیغی کوچولو هم داشت. جوجه تیغی محمد فاضل  را دید که گلدان کوچولوی کاکتوس را به خانه آورد و گوشه اتاقش توی یک نعلبکی گذاشت. بعد هم با یک استکان به آن آب داد. جوجه تیغی کوچولو با تعجب به گل کاکتوس نگاه می کرد. او نمی دانست که آن یک گل است. با خود گفت: «چه جوجه تیغی مسخره ای! چطوری آب می خورد!»دو روز گذشت. جوجه تیغی کوچولو گفت: «باید بروم نزدیک، شاید بتوانیم با هم دوست شویم. فکر می کنم خیلی خجالتی است!»

 

بعد هم یواش یواش به گل کاکتوس نزدیک شد. جلوی آن ایستاد و گفت: «سلام... من تیغی هستم. تو اسمت چیست؟»ولی هیچ جوابی نشنید.

 جوجه تیغی کوچولو باز هم با کاکتوس حرف زد؛ ولی هر چه می گفت، بی فایده بود. جوابی در کار نبود. بالاخره جوجه تیغی عصبانی شد، جلو رفت، دستش را به کاکتوس زد و گفت: «با تو هستم... چرا جواب نمی دهی؟»

 ولی ناگهان فریادش بلند شد؛ چرا که تیغ های نوک تیز کاکتوس توی پنجه های کوچولویش فرو رفته بود.

 جوجه تیغی کوچولو آخ و واخ کنان گفت: «تو دیگر چه جور جوجه تیغی ای هستی؟ چقدر بد جنسی!»

 محمد فاضل  از دور دید که جوجه تیغی کوچولو دستش را به کاکتوس زد و دردش گرفت. تیغی کوچولو با کاکتوس قهر کرده بود و خودش را مثل یک توپ، گرد کرده بود.

 

محمد فاضل  جلو رفت و گفت: «ناراحت نشو جوجه تیغی کوچولو... قهر نکن... این یک گل است. اسمش هم کاکتوس است. فقط گلی است که مثل تو تیغ دارد. تو با یک گل قهر می کنی ؟»

جوجه تیغی کوچولو دوباره مثل اول شد. محمد فاضل  خندید و جوجه تیغی کوچولو با خود گفت: «هر گلی می خواهد باشد. هر جوری هم که می خواهد، آب بخورد؛ ولی من دیگر فقط از دور نگاهش می کنم.»و راهش را کشید و رفت.

دوست دارم باغبون کوچولو

 


 
نکته جالب
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٠  کلمات کلیدی:

یه روز بابایی به شما گفت :

از بین این دخترا یاسمین زهرا    زهرا کوچولو    فاطمه بشری    فاطمه بهار ( همگی بچه های اقوام هستند ) کدوم خوشگلتره دوسشداری

تو هم نه گذاشتی نه برداشتی گفتی بهناز آخ اخه بهناز که توی گزینه ها نیستناراحت


 
امروز جمعه و نصیحتی مادرانه
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٦  کلمات کلیدی:

سلام عزیزم الان که دارم برات مینویسم بعد از یه صبح جمعه پرکار درحالی که شما داری TVمیبینی تصمیم دارم یه نصیحت مادرانه برات بگم

فرزند عزیزم

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی
اگرهنگام غذا خوردن ، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگرصحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
به یاد بیاور ، وقتی کوچک بودی ، مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم
وقتی نمی خواهم به حمام بروم ، مرا سرزنش نکن
وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز ، سئوالاتی می کنم با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی ، حافظه ام یاری نمی کند ، فرصت بده وعصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند ، دستانت را به من بده ... همانگونه که تو اولین قدم هایت را درکنار من برداشتی
زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم ، عصبانی نشو ... روزی خود می فهمی
ازاینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته وعصبانی نشو
یاریم کن ، همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو ، این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم ، دوستت دارم

 
محمد فاضل با گروه خاله شاپرک
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٠  کلمات کلیدی:


 
یه روز شاد برای پسر نقاشم
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٠  کلمات کلیدی:

ظهر وقتی به شما اطلاع دادم میخوایم عصر بریم جشن نقاشی امام مهربانی دیگه خونه مامان عذری نخوابیدی وقتی امدیم خونه شما رو با اسرار  خوابوندم وقتی بیدار شدی یه دوش گرفتی و منم صورتتون رو نقاشی کردم شما هم کلی ذوق کردی بخصوص وقتی که در محل جشنواره کسی مثل شما نبود ما هم همون نقاشی که از قبل با قلم مویی جدیدت تمرین کرده بودیم کشیدیم وبا کلی برنامه های هنری خاله شاپرک رفتیم مراسم اختتامیه که البته به شما یه لوح تقدیر دادن که میشه گفت اولین لوح تقدیر شماست ضمنا بابایی هم درمسابقه ای که برای بابا ها بودهم شر کت کرد و کلی مجری  رو سر ذوق اورد

میشه گفت بهترین قسمت اجرای تیاتر عروسکی بود که همین الان که آمدیم هم کلی یادش میکنی

 


 
دوست دارم ارزو داریم همیشه شاد باشی
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٩  کلمات کلیدی:


 
امروز جمعه
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٩  کلمات کلیدی:

گزارش تصویری بخشی از تفریح امروز در یکی از پارکها


 
لوس بی مزه
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٧  کلمات کلیدی:

دیروز وقتی طبق معمول زنگ زدم که باهم صحبت کنیم گفتی مامان دستم دردمیکنه خیلی هم درد میکنه منم تمام مدتی که تو راجع به دستت حرف میزدی توی ذهنم خیال بافی میکردم که نکنه وافعا دستت به جایی خورده یا مریضی گرفته تا اونجا پیش رفت که گفتی مامان دستم رو هم بستم که دیگه اون موقع دلم پر از غم شد که شما ناقلاهم گفتی مامان آخه میدونی چرا دستم درد میکنه و چرا بستمش چون - ساعت  -گرفتم حاالا نمیدونستم بخندم یا دعوات کنم که .... برگشتم به ذهن خودم که ما چقدر بزرگ شدیم وقدرت پیدا کردیم اینقدر ساده ذهنمون رو مشغول کنیم ولی شما کوچولو ها ....... دوست دارم

 به یاد قدیما


 
عیدت مبارک _ کودکان پرشین بلاگ
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤  کلمات کلیدی:

اسمت رو برای کودکان پرشین بلاگ ایمیل کردم والبته که پذیرفتن وو قتی رفتم سر زدم اونجا بود


 
ایام شعبانیه و خاطرات من و بابایی
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳  کلمات کلیدی:

یادمه صبح ولادت باسعادت امام حسین ما وسایلمون رو توی خونه خودمون آوردیم ومیلاد حضرن علی اکبر امدیم پیش هم تا با هم یه سرنوشت جدیدو  نو روشروع کنیم

خدای خوبم منو ببخش و بابت همه چیز ممنون

امروز یه قلم مویی  گرفتم که ای کاش نمی گرفتم ....

عصر با هم رفتیم مراسم پدر همکارم که فوت کرده بودن بعدم سعی کردم دو تایی یه عصر آرام مادر و پسری رو رقم بزنیم و یه بستنی فالودی ، گشتی توی بازار و البته خرید یه تعداد لوازم التحریر برای نقاشی شما برای ایجاد یه نمایشگاه که با کمال تاسف تو با بعضی کارات مامانی رو پشیمون کردی اونقدر حواست به این قلمه که یادت رفته باید اطلاقت رو مرتب کنی و یا لباساتو جمع کنی میترسم یه بلای جون بشه به جای اینکه پلی باشه برای بروز استعدادات

یه کوچولو اینکه من بیشتر این مدت توی کار فیلم افتادم اساسی و اعتیاد شدید و خدا کمک کنه هدفمند کنمش و یادم نره مطالعه روزبان


 
پسر طلای مهربون و البته ...
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱  کلمات کلیدی:

خبر اینکه شما اقا میخوای توی ایام تابستون بری کلاس زبان و البته که به کمک من وبابایی یه تعدادی کلمه یاد داری مثلا ...

سلام ؛دوست ؛ پدر؛ ببر ؛شیر ؛موز ؛پرتقال ؛ فیل ؛ وترکیب بابا سلام و زیبا

فدای هوشت و البته طراوت چهرت که میشه گفت اخلاقت که به همش ترجیح میدم

دوست دارم

والبته مهمتر به همه دوستایی که میان وبه ما سری میزنن یه تشکر پر از گل  قلب اگه نمیشه این همه لطفشون رو جبران کنم