عید با سعادت فطر به همه شما روزه داران مبارک باشه امید وارم چه اونایی که روزه داشتن وچه اونایی که به دلایلی نتونستن روزه بگیرن به یاد داشته باشن اگرچه ماه رمضان رفته وبه پایان رسیده اما برای ما فصل نویی در واقع رقم خورده که استارت اولیه اش در شب قدره

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی وما ....

این روزا رو سعی کردیم کاملا بهمون خوش بگذره کلا توی مهمونی گذشت از خونه مامان ها تا مادر بزرگا و دایی و عمه و خاله بگیر تا کلی هدیه ......بغل

که از طرف من وبابایی برای شما یه عطر کودک که از توی مجله دیده بودی و از طرف فرشته مهربون هم ماشین وکارت بازی فرشته

ظهر عید دعوت خاله صغری بودیم و همون جا ما سه نفری راهی اطراف شهر شدیم تا شب ،و شب هم خونه عمو باقری

صبح روز بعد هم دوباره راهی خارج شهر شدیم نهار و عصرانه رو بیرون بودیم  تا غروب بعد از یه استراحت و نماز راهی خونه دایی علی شدیم ودر آخرین ساعت که حالا باشه توی پارک تا شما شامتون رو بخورین وحالا هم شما خوابیدن و منم دادم یه پست برات مینویسم فدات بشم

فردا شب هم پسر عمه بابایی عقد میکنن قلب

این از ایناوه

ویه چیزی که دلم میخواد برای خودم بگم  این که خیلی خیلی افسرده هستم هرچند شوهری برای روز عید فطر برام یه جفت گوشواره مورد علاقه و یه انگشتر زیباگرفتن که من واقعا دوست دارم و کلی هم توی این مدت شاد بودم اما نمیدونم که چرا بی بهانه دنبال بهانه هستم و مرتب گریه می کنم گریه

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۳۱ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

عصر از بی حالی ما استفاده کردی رفتی توی کوچه دوچرخه سواری و منو از دلهره کشتی بعد هم آمدی توی حیاط یه دور باگل و گیاهها بازی کردی و به گلدونی که خودت کاشتی سری زدی ،بعد هم که افطار رفتیم خونه مامان عذری از اونجا هم شامت رو رفتی پارک خوردی و کلی بازی کردی  آخر شب هم یه بستنی قیفی زدیم توی رگ و در آخر زار و خسته توی اطاق ما با چراغ روشن که اصلا عادت نداری بیهوش شدی

 

محمد فاضل یه روایت تصویر

 

محمد آقا توی حیاط

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٥ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

الان که ساعت از نیمه گذشته میام وبرای تو گل پسر مهربانم که خیلی فهمیده و با ادبی یه چیزی بنویسم

امشب هر دو مامانی خونه ما افطار بودن و شما طیق معمول افطار چیزی نخوردی مامانی اگه غذا کم بخوری همینطور کوچولو میمونی ها

هرچند شما که همون غذای نخوردت هم همش میره به مغزت تعداد کلماتی که ما با شما کار میکنیم به عدد 16 رسیده و کلاست هم به 20 کلمه زبان رسیده

نسبت به گروه همسالانت خیلی فهمیده ای و میشه گفت بیشتر بسته های علمی  آموزشی که تهیه کردیم رو به خوبی خودت با وسواس انجام میدی

امشب ما سه تایی کنار هم نشستیم ببینم در این لحظه چی دوست داریم من و بابا یی گفتیم نوبت شما شد شما هم با لبخند و چشمهایی که آینده رو میدید گفتی میخوام برم روی دوچرخم و از اون حلقه های گل  بندازم گردنم

خوشحال شدم میدونی برای چی برای اینکه سعی نداری عمرت رو تلف کنی و به آینده امیدورای و ضمنا همه چیز رو برای رسیدن به مقصودت آماده میبینی

کمکت میکنم تا جایی که بتونم وبابایی یاری کنه و البته تو هم دلت بخواد

فدات بشم ....قلب کوچیک تپنده ....من به عشق تو تمام روزم رو اگر خسته اگر سخت اگر کسل کننده و حتی اگر پر از نهسی باشه میذارم یه طرف و شما و بابایی رو یه طرف دیگه

قشنگی های همه عالم مال تو

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٤ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

سحر شنبه از توی اطاقت منو صدا زدی وقتی آمدی کنارم چون روز جمعه خیلی کار کرده بودم و خسته بودم خوابیدم اما یه وقتی متوجه حرارتت شدم تا ساعت 30/7 هر کاری کردم تبت پایین نیامد تا جایی که مجبور شدم ببرمت دکتر  ودیروز رو مرخصی بگیرم

دیروز که دعوتی مامان طوبی بود بابایی زودتر از سرکار آمد تا من برم کمکشون 40 نفر مهمون افطاری حقیقتا خیلی زیاده و من تا شب کمک کردم بعد هم مراسم احیا وتا صبح هم برای دومین شب تا صبح مراقبت بودم تا راحت بخوابی و تازه خودم هم از پادرد و خستگی مثل ماری به خودم می پیچیدم اما همه اینا در مقابل سلامتی تو هیچه مامان

شادی خونه

اونقدر حالت بد بود که همش خواب بد میدیدی و بد اخلاق شده بودی جا داره از کمک های مامان عذری هم که بهت خیلی رسیدگی میکنه هم تشکر کنم میدونین قابل توجه مامانا و دیگر عزیزان مامان عذری مامان شوهرم هستن که مثل مامان خودم و بلکه هم بیشتر به ما لطف دارن  دست شما درد نکنه اگه من عروس کم لطفی هستم دلیلی بر ندیدن این همه محبت شما نیست



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٢ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

بابا یی صبح سه شنبه آمد و با کلی سوغاتی برای شما ومن خیلی خیلی دستش درد نکنه چون فکر کنم با این هدیه ها تا سه سال آینده من نیازی به مانتو ندارم و شما به لباس و دمپایی و جوراب و لباس زیر

خبر دیگه فرارسیدن شبهای قدر وباز التماس دعای مخصوص از همه شما عزیزان

ومورد دیگه دعوتی هایی   که تا نهار روز عید فطر ادامه داره

مورد جالب دیگه تکیه کلام جالب شماست

مثلا بهت میگم مامان بالا نری آینه میز آرایش میوفته روی سرت میگی نخیر الکی جو سازی نکن هیچ اتفاقی نمیوفته سبزمتفکرنیشخند

بابایی میگه محمد فاضل بیا توی خونه حرف بد نزن به مامانت میگم نه میزاری نه بر میداری رو به پدرت میکنی میگی الکی جوسازی نکن کی حرف بد زدقهقهه

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱۸ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

فردا عصر بابایی داره میره ماموریت و اونچه که بیشتر از همه برام دلتنگ کننده هست اینه که شما عادت نداری کسی خونه ما بمونه و تقریبا تمام مسافرت ها وماموریت هایی که بابایی میره و بابابزرگ میاد خونه ما میخوابه تا وقتی نمیخوابیدی و من اطلاع نمیدادم کسی دور وبرما پیداش نمیشد چون میگفتی مگه مامانی  شمانمیگی همشه نخود نخود هرکی بره خونه خود پس چرا بابایی نمیاد که بابابزرگ بره خونش ( اونم با کلی گریه)

خلاصه اس سه روز آینده رو خدا بخیر کنهناراحت



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱۳ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

عروسکاماشین های کوچکماشین های بزرگ



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱۳ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

ماه رمضان در عین دلچسبیش اما توان مارو گرفته بحدی که حتی بعد از افطار بیشتر از یه ساعت نمیتونیم شما رو دور بدیم ببخشی

پیشرفتت توی زبان به قدری هست که دیگه توی خونه هم ما رو MOM. DAD صدا میکنی و به عنوان مثال یه چیزی بخوای میگی مامان دستکش YELLOرو میدی منم از خدا خواسته دنبال اینم که از ما وسایل رو به صورت انگلیسی بخوای مرتب تشویقت میکنم توی یه فرصتی کلماتی که یاد گرفتی مینویسم

امشب از اون جمله افطارایی هست که ما دو جا همزمان دعوتیم یکی همکارم ودیگری خونه آقای باقری سعی میکنم اونجا عکس بگیرم که همون بعد افطار براتون بزارم

یه چیز کوچولوی ناراحت کننده گریهاینه که زانوی مامان طوبی آب آورده وما فورا دیشب خودمون رو رسوندیم خونش و منم براش زانو بند گرفتم تا ببینیم بلاخره چی میشه کسایی که اینطور مساله ای داشتن میشه تجربیاتشون رو در اختیار من بزارن ممنون

ویه چیز خنده دارخنده اینه که خونه ما جدید ساز تقریبا هست اما لوله ای که از توی زیر زمین میامده و از توی اتاق خواب ما وارد حمام شده بود درز ریز ریزی کرده و آب زده توی اتاق و زیر وسایل و کمد و جای شما خالی امروز عصر کنده کاری برای تعمیر لوله هست

ای خدا اصلا حوصله ندارمخمیازه



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱۱ | ۸:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

شادی تو ارزوی ما



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٥ | ٢:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

مشغول تمرین

دوسسسست داررررررررررررررررررررم



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٥ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

دیشب طبق قرار قبلی محمد فاضل هم به جمع وبلاگ نوسانی دعوت شد که امام جمعه شهرمون هم حضور داشتن ومحمد آقا با تقدیم گل در ابتدای صحبت های دکتر رضایی نظر ایشون رو به خودش جلب کرد و شاید میشه گفت برگی دیگه از حضور اجتماعی محمد فاضل رقم خورد اونقدر مودب و با اخلاق بود که حد نداشت و با وجود اینکه اندکی مریض احوال بود ومن بجبور شدم بعد از جلسه ببرمش دکتر ولی با صبر و شکیبایی همراه ما بود والبته جزو کوچکترین وبلاگ نویسان

بعد از مراسم دیدار با امام جمعه که در محل خود دفتر ایشون تلیه و عکس هم از فسقلی گرفتیم

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٥ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

هرچی از محبت و اخلاق خوبت بگم کمه میدونی یه چند روزی اخلاقت بد شده بود ولی باز شدی همون آقا محمد فاضل گل گلاب که برای همه چیز لطفا میگه وبعد از اون ممنون

ابراز علاقه میکنه و میگه دوست دارم  بیشتر کتاب میخونه و سعی میکنه شعر های بیشتری یاد بگیره ( البته با کمک مامان بزرگ)

خلاصه جونم برات بگه برای اینکه براتون یادگاری بمونه یه خاطره جالب تعریف کنم

بعد از اینکه یه دوری توی بازار زدیم ومن عیدی روز عید فطرم رو انتخاب و سفارش کردم دیگه شب شده بود وتصمیم داشت بابایی بره هیات و منم خونه تا سحری آماده کنم توی راه بهت گفتم پسرم با بابایی میری هیات یا میای خونه تا رو تختی جدیدمون رو امتحان کنیم و شما هم شام بخوری و فیلم ببینی  شما گفتی نه میرم هیات اما شما برو خونه اتاق من اتاق خودتون  حال و اشپزخونه رو جارو مرتب تمیز قشنگ کن تمام ناراحت

در اون لحظه با خودم گفتم بیچاره مامانا تکلیفشون روشن نیست یلاخره مامان هستن یا ....

نکته جالب  کلمه تمام بود که بعد از سفارشتون گفتین و بعد هم در راه برگشت به بابایی گفته بودی برو اول ببین کارایی که گفتم انجام داده یا که بزاریمش توی کوچه نگران ای امان از دست تو وروجک که حاظری برای برقراری نظم در خونه از من هم بگذری

ولی با تمام این احوال پسرم تمام  دنیای من وبابایی با تو رونق داره ماچ

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.