امشب سالگرد ازدواج  من وبابایی بود ولی بابای مهربون دیشب منو غافلگیر کرد و هم هدیه این روز و هم هدیه تولدم که 28 شهریوره رو بهم داد والبته شما هم از خوشه های انگور تزئنی برام خریده بودی جالبه وقتی من از بیرون آمدم مثل اینکه از قبل هدیه رو توی زیر زمین گذاشتین شما آمدی جلوم گفتی یه چیزی توی زیر زمین گذاشتیم برو ببین و طبق معمول خیلی راحت تمام زحمت های طرف مقابل رو ریختی روی دایره

این باعث شد که من ناگهانی رودست بخورم .................

دوست دارم خوشبختی من در بودن باتو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است
تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی
زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا
روز یکی شدنمان را از صمیم قلب تبریک میگویم …

اینم هدیه بابایی به من که میدونه خیلی دوسش داشتم البته امید وارم بقیه وسایلشم برام بگیره هههههههههههههههههههه

  



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٦ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

امشب من زودتر شام رو آماده کردم و دم غروب به پیشنهاد شما به یه زیارتگاه نزدیک شهر رفتیم و از اونجا برای اینکه شما خیلی پسر خوبی هستی و مارو اصلا برای غذا خوردنت اذیت نمیکنی ( خدا بدور ) خمیازهرفتیم بازار تا شما شام رو در مسیر میل کنین اینم همون زیارتگاه هستش



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٦ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

دیشب رفتیم مراسم عزاداری و تقریبا از دو سه ساعت قبل از اذان  بعد از صرف عصرانه مفصل رفتیم بازار تا برای شب نخود وکشمش و همچنین خرما تهیه کنیم نماز رفتیم هیات و تا ساعت 11 شب که شما توی ماشین خوابیدی هیات بودیم صبح هم بابایی رفتن سر کار و منم مشغول تهیه مواد آش رشته شدم از سیر و پیاز تا سبزی و حبوبات  ، خلاصه تا عصر درگیر ش بودم جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود تقریبا تمام همسایه های کوچه رو  با پسرم دادیم فقط یه یک ساعتی صبح با هم رفتیم جلسه روضه

یکی از ویژگی هایی که اخیرا اضافه شده گذاشتن خودکار سرجیب  هست همش جایی که با شما میریم دیگران فکر میکنن ما شما رو مجبور به این رسمی لباس پوشیدن میکنیم در حالی که شما اونقدر منو اسیر میکنی که حد نداره هر چند خودم هم حالا دیگه این لباس پوشیدنت رو دوست دارم و برای این نظمت که در کمتر بچه ای توی این سن دیده میشه خدا رو شکر میکنم و سعی در تقویتش دارم

الان هم داری با بابایی شوخی میکنی یه نیم ساعتی هست که از خونه مامان طوبی که برای صرف شام رفته بودیم بر گشتیمو شما  دوش گرفتی و یه نقاشی هم برای مامان عذری کشیدی و جلوی در گذاشتی تا یادت نره

دوست دارم تا همیشه قلب

این یه حلزونه که داره از سبزه های اطرافش میخوره



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٢ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٢ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

امروز عصر تصمیم گرفتیم به جای استفاده از ماشین از اتوبوس واحد استفاده کنیم برای همین خاطر عصر زودتر کارامون رو انجام دادیم وبا اتوبوس رفتیم تانزدیکی های خونه مامان عذری بعد از یه یک ساعتی تجدید قوا و خوندن نماز رفتیم پیاده ،  شاید تا نزدیکی های میدان توحید از اونجا مواد ساندویج سرد رو تهیه کردیم دوان دوان خودمون رو رسوندیم دوباره به اتوبوس و تا نزدیکی خونه آمدیم دوباره جاتون خالی پیاده آمدیم تا خونه یه مسافت طولانی رو و تمام مدت شما آهنگ میزدی و برای خودت شاد بودی و تازه تصمیم میگرفتی که بریم خونه ساندویج هارو آماده کنیم منم اسکوتر رو بردارم بریم پارک بازی ، منم دیگه چون واقعا دوست داشتم قبول کردم اما به گمونم بابایی واقعا هلاک بو دچون تا اومدیم خونه منم سریع مشغول آماده کردن ساندیج ها شدم ولی بابایی لباساشو در آورد با شما صحبت کرد تا قبول کنی همون پارک نزدیک خونمون شام بخوریم که شما هم خوشبختانه قبول کردی و ما الان تازه یه یک ربعی هست آمدیم خونه و شما هم چنان کنار دست من داری ور ور میکنی نمیدونم این همه واقعا پیاده روی طولانی انگار اثری در شما نداره عکسای پایین همین الان داغ داغ از دوربین آمده بیرون جان من یه نگاه به چشماش بکنید میفهمین خسته است ولی حاضر به خوابیدن نیست

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۸ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٢ | ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

امشب رفتیم بازار و به خاطر علاقه شدید شدید محمد فاضل به استفاده از کت وشلوار  یه دست دیگه براش خریدیم باورتون میشه از وقتی که یه ساعتی شده آمدیم خونه انگار لبات از خنده و چشمات از برق شادی جدا نمیشهعینک

خدایا دلای کوچیک تمام بچه های دنیا که هم قانع و صاف و پاک وپر از صداقته رو شاد کن به حق شادی بی نهایت پسرم در این شب ان شاالله بغل

یه مورد دیگه اینه که رفتیم یه مهد نزدیک خونه مامان عذری دیدم تا از اول مهر برید مهد و برای این رفتن به مهد هم برای شما یه کیف گرفتیم که از اون موقع یکسره با هاش هستی و برای اینکه از این اخلاق جنابعالی مطلع بودم یه کیف دیگه یواشکی گرفتیم تا به موقع بهتون بدیم خوشمزه

همیشه ایام شاد باشی شادی و صفای خونه گاهی اونقدر دلم برات تنگ هست و مرتب به فکرتم که میترسم واز این احساس تعلق خاطر نگران میشم ناراحت



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۸ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

فدای قلب پاکت نازنینم امروز اولین ترم زبان هم به پایان رسید و با تمام وجودم به شما که با صبر وحوصله و نظم والبته دقت همراهی کردی ممنونم

امشب البته خونه خاله زری هم دور هم بودیم واگر چه ایشون ظهر جمعه هم رو نهار بیرون دعوت داشتن ولی بازم اذیت شده بودن



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٦ | ۱:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.