پسر ناقلا
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥  کلمات کلیدی:

با نزدیک شدن به تولدت انگار خیلی استرس دارم چون کمتر وقت دارم که دنبال کاراباشم ولی امید وارم مثل سه سال گذشته همه چیز خوب باشه قلب

امشب بابایی بعد از دوروز ماموریت آمد خونه شما دنبالش هی راه میرفتی و تعریفای دوروز مهدو کلاس زبان رو بهش میگفتیاز خود راضی فدای چشمای نازنینت و قلب مهربونت که توی این دوروز اصلا بهانه گیری نکردی و مامانی رو غصه ندادی

دوسسسسسسسسسسسسست دارم بهانه زندگی من قلب

یه چیز بامزه : اخر شب وقتی که چراغ ها رو خاموش کردم که بخوابیم تازه یادت آمد که دستا تون رو نشستی ( طبق معمول  که همه کارات بعد خاموشی یادت میاد )یه چند دقیقه ای رفتی توی حال وایستادی شاید با خودت فکرمیکردی که توی تاریکی نمیتونی بری دستشویی آمدی جلوی بابایی که خواب بود گفتی بابایی من دارم میرم دستاموبشورم اگه تو هم دستشویی داری میتونی با من بیای قهقههخلاصه به جای اینکه بگی میترسم بیا با هم  بریم .................... سیاستت منو کشته بود

ای ناقلاخنده


 
نفست طپش قلب منه
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠  کلمات کلیدی:

الهی دورت بگردم که نتونستم اون طور که دلم میخواد پیشت باشم ولی از این به بعد که به لطف خدا مامان طوبی هم خوب بشه بیشتر پیش هم هستیم

از هفته ای که گذشت تنها چیزی که میتونم بگم اینه که  سلامتی مادر خیلی مهمه و دقیقا تنها چیزی که در مریضی این هسته مرکزی در خانواده نمایش داده میشه یک نوع همکاری همه جانبه هست تا شادی و البته سلامتی دوباره به جمع خانواده برگرده و دقیقا این قضیه در بیماری مامان طوبی نشون داده شد و جا داره از همه دوستام و همکارام والبته خواهرا و بردارم وخانم داداشم و مامانشون و مادر شوهر خودم ودامادای خوب و البته نوه های نازنین و بابای استرسی و بویژه مامان طوبی تشکر کنم که باصبر و حوصله و در نهایت مهربانی و ادب کاری کردن تا این خاطره تلخ به روزای خوش همبستگی تبدیل بشه متشکرمقلب

اینم یه سری عکس که دوتای اولش کار خود فینیلی هستش که در مهد با قیچی برش زدن ، جسبوندن و نقاشی کردن

اینم یکی دیگه

 


 
اینم عکسای فرشته های ناز دو قلوی خاله فرشته
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠  کلمات کلیدی:


 
پسر فوق العاده
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤  کلمات کلیدی:

این هفته محمد فاضل فوق العاده بود هم توی رفتن به مهد هم توی مهد فعالا که مربیش ازش راضی بوده که امید وارم همینطوری بمونه قلبنکته مهمی که میخوام همه شما برام دعا کنین و احتمالا به خاطر همین نتونم زیاد بیام اینجا و حتی به خاطرش مرخصی گرفتم عمل جراحی مامانم هستش که امیدوارم به خوبی انجام بشه ودلیل مهم نگرانی برای مامانم ناراحتی قلبیش هست که عمل رو با دقدقه هایی همراه میکنه

 

از شعر های مهد کودک سر و تهش رو میزنی ویه مطلبی رو میگی خنده جالبه که باورت شده که فرشته مهربون فرشتهکه برات توی مهد هدیه آورده ( کتاب ) واقعا وجود داره طفلک معصوم من بابایی میگه واقعا به نظرتون نمیفهمه که ما اینا رو میخریم سوالاز همه اینها مهمتر غذا خوردنت هست که به نسبت قبل انگار با هاش راحت تر کنار آمدی خوشمزه ولی میشه گفت کما کان از رفتن به دستشویی در مهد به دلیل اینکه خانم مسئولش شما رو نبینه خودداری میکنی که امید وارم خودت باهاش کنار بیای چون کاری ازدست ما بر نمیاداوه


 
اولین کاردستی مهد
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۸  کلمات کلیدی:


 
هفته ای که گذشت ...
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٧  کلمات کلیدی:

این هفته احساس می کردم اصلا پایانی براش نیست خدا رو شکر اما بلاخره پایان هفته شدنیشخند

 روز پنجشنبه برای مربیت نسرین جون یه جعبه شکلات بردی همراه نمکی که خادمین حرم امام رضا با خودشون توی یه جلسه ای آورده بودن با وجود اینکه قبلش به حدی روی اعصابم با گریه هات راه رفتی که حد و اندازه نداشتکلافه اما انگار با این دو تا ترفند کوچولو جلوی مهد تندی رفتی تو و ما رودیگه تحویل نگرفتی تعجبظهر هم مثل اینکه زحمت کشیده بودن همکارای مهد آش پخته بودن و ونفری یه ظرف داده بودن تشویقعصر هم برای خودمون یه دوری توی خیابونا زدیم  و من نتونستم برای متین جان که خیلی دلم میخواست براش هدیه بخرم چیز مناسبی پیدا کنم ورفتیم خونه آذین خانم که البته و صد البته خیلی به شما خوش گذشت بخصوص اینکه همه جویای اولین هفته مهد رفتن شما شدنچشمک

صبح جمعه هم با اجازتون چون من شبش تا ساعت سه یه فیلمی که دانلود کرده بودم دیدم تا 10 خواب بودم وشما هم خوشحال از اینکه مهد نمیخوای بری صبح همراه بابایی صبحانه کامل خوردی بعد هم رفتیم خونه مامان طوبی عید دیدنی و بعدش نهار بیرون صرف شد البته مفصل به لطف بابای مهربونت قلبو یه نکته ای که در این چند روزه خیلی خوبه اینه که از وقتی رفتی مهد در عرض همین زمان کم غذا خوردنت پیشرفت کرده ومن البته از همه همکارای مهد ممنونملبخند

و دیگه اینکه کم وبیش شعر های مهد رو زمزمه میکنی که اگرچه مثل شعرهایی که   ما باشما میخوندیم کاملا حرفه ای نشدی اما با توجه به شناختی که من از شما دارم میدونم در زمان کوتاهی موفق میشی

داشتم میگفتم ..... که عصر هم بعد از استراحت یه سری به خونه مامان عذری زدیم و با کلی خونه به هم ریخته مواجه شدیم که موردخوبی نیست و صلاح در اینه که نگمخجالت

چون میدونم مامانی خودش به اندازه کافی توی زحمت افتاده

و دیگه اینکه الان شما جشنی همراه بابا برای ولادت حضرت رضا ومنم طبق معمول در حال کار وانجام وظایف مادری یولکه اخیرا کارای مهد هم بهش اضافه شده خداکنه هفته ای که در پیش داریم کلی خبرای خوب داشته باشیم

خدای خوبم ممنون ممنون به خاطر تمام چیزایی که ما میدونم ویا حتی نمیدونیمچشمک

 


 
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥  کلمات کلیدی:

ای کاش حرم بودم و مهمان تو بودم

مهمان تو و سفره احسان تو بودم

یک عمر گذشت و سر و سامان نگرفتم

ای کاش فقط بی‏سر و سامان تو بودم

تا چشم گشودم به دلم مهر تو افتاد

زآن روز چو آهوی بیابان تو بودم

طوفان عجیبی است غم عاشقی تو

چون موج اسیر تو و طوفان تو بودم

ای گنبد تو عشق ، من خسته دل ای کاش

چون کفتر پر بسته ایوان تو بودم

یک پنجره فولاد دلم تنگ تو آقاست

ای کاش ز زوار خراسان تو بودم

میشه این عاشق کوجولوت رو پناه بدی امام رضا منم محمد فاضل میدونی مامانم میگه که هرچی داره از شماست میشه به منم بدی همه اون چیزی که خودت صلاح میدونی و میشه آیا همه بچه های دنیارو هم همینطور..........


 
مادرانه...................
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٤  کلمات کلیدی:

سلام مامانی امشب از اتاق بیرون آمدی من مشغول نماز بودم یه دوری دورم زدی دیدی نمازم طولانی شده با چشمای معصومت نگام کردی فهمیدم دلت پره

امدی کنارم چارزانو زدی نگاهت به دستام بود تا کی سلام نمازموبدم وقتی تمام شد آمدی توی آغوشم وگفتی من مهد نمیرم واونوقت بود که برای اولین با در تما م این چارسال که از خدا عمر گرفتی واقعا مثل یه مرد مقابل من  -مادرت- نشستی و ازم خواستی که دیگه مهد نری ومن ولی نگات کردم و در عمق نگاه کودکانه کودکی رو دیدم که هرگز نتنها نذاشتم بلکه نخواستم که اینگونه باشه برای همین اذت خواستم بگی برای چی و اونوقت تو تموم بهانه هایی که یک کودک میتونه بیاره آوردی ولی اونی که جالب تر بود این بود که برای من صبحانه نذاری گفتم برای چی گفتی چون من نمیخوام اونجا صبحانه بخورم گفتم اگه صبحانه نذارم شاید اونوقتی که بچه های صبحانه میخورن دلت بخواد یا شاید خانم مربی بگه که من فراموش کردم واونوقت شما با چشمایی که حاله اشکای داغ دورش بود به من گفتی آخه اونطوری شاید مامان عذری زودتر بیاد دنبالم ........

فدای دونه های اشکت که من بعد از خوابت صد ها برابرش رو برات ریختم شاید الان نفهمی اما میدونی برای چی بعد از چهار سال داری میری مهد چون حالا بزرگ تر شدی و کم کم باید یاد بگیری توی این جامعه از پس خودت بر بیای و شاید  بدون ما گذران زندگی کنی و یا حتی یه چیز ساده .... بتونی حق خودت رو بگیری یا به قول خودت دیکه بچه ها موقع برداشتن کفش برای رفتن به توی حیاط  نگن بچه برو کنار تو اینها رو نمیفهمی و منم الان نمیتونم برات توضیح بدم اما حقیقت ما انسانها همینه ما به خدای خودمون که از مادر و پدر مصلحت ما رو بهتر میدونه پیروی نمیکنیم اونوقت این که جای خودشو داره

تو رو گل نوشکفته به خدایی میسپرم که تو خودت نعمت وامانت اونیماچ


 
مهد کودک
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢  کلمات کلیدی:

این چند روز که نتونستم بیام دلیلش تدارک برای رفتن شما برای مهد کودکه و اینکه این دورروز برام مثل یه کابوس کذشته ومنم امیدوارم که روز سومی نباشه

راستش تو اونقدر فرشته خوش اخلاقی هستی که اصلا برای بیدار شدن صبح  وحاضر شدن و رفتن به مهد منو اذیت نکردی حتی اخم هم نکردی ولی برات میگم تایادت اگه رفته آینده بخونی و بخندی یول

چند روز قبل همه فامیل رفتن به مهد رو به شما تبریک گفتن و من وبابایی به فواصل براتون یه توضحاتی دادیم خلاصه تا اینکه روز اول مهر مهدی که قراربود بریم با شوق فراوان راحی شدی حتی گفتی تو برو من خودم میرم مامانی اما متاسفانه مهدت اصلا در برخورد اول اونطوری نبود که من فکر میکردم خلاصه با وجوداینکه از اخلاقت آگاهی داشتم گذاشتم آمدم اداره اما چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکرد تعطیلی پنجشنبه ها و تعطیلی ساعت 2 مهد بود که دیگه اعصابم رو بهم ریخت که قبلش چیزی به من نگفتنکلافه

خلاصه سریع پاس گرفتم گذاشتم مهد دیگه ای  . توی راه ازم پرسیدی مامان چرا منو جابه جا میکنی از اون جایی که اخلاقت ماهه سریع گفتی اشکالی نداره مامان من خودم هم اینجا رو دوست ندارم و با اعتماد به نفست جلوی اشکامو که در حال ریختن بود رو گرفتی  ظهر مامانی آمدن دنبالت و رفتیم تا امروز  من امروز کلی دل توی دلم نبود انگار اتفاقی افتاده باشه دو بار به مهد زنگ زدم و حال و احوالتو پرسیدم گفتن همه بچه ها خوبن وتازه خاله مهناز هم دعوام کرد گفت چقدر مزاحم میشی خلاصه بین روز پاس گرفتم تا مدارک مهدرو کامل کنم وقتی رسیدم تازه متوجه شدم که این جثه ریزه میزه کار دستت داده و شما رو از توی اطاق  خاله نسرین جابجا کردن که این برای اولین بار موجب درآوردن اشک شما شد و چون شما کلا اخلاقای بزرگانه داری انگار کلی بهت برخورده بود گریه

خلاصه مطلب مامانی آمده بود دنبالت ورفتین خونه الان که توی اداره هستم از فرط ناراحتی دارم همین جا یه پست جدید میذارم و امید وارم این رویه ادامه پیدا نکنه که منجر به این بشه تا اخلاق و رفتارت عوض بشه فدای همیشگی تو مامان

سعی میکنم امروز عصر از دل کوچیکت در بیارم زبان