هر چند یکی ازدلایل رفتن ما به مسافرت تولد شما بود اما این دلیل نمی شدکه براتون مثل هرسال تولد نگیریم جاداره از همه مهربون هایی که با پیامک هاشون تولد شما رو به ما و خودت تبریگ گفتن ( مامان طوبی ، مهد کودک ، خاله نگار وخاله مهنازو... )تشکر کنیم و همه اونایی که زنگ زدن( مامان طوبی ، مامان عذری ، خانه ناهید و خاله کبری و خاله زری و...)

اما وقتی رسیدیم تقریبا بعد از یکی دوروز کارتت رو سفارش کردیم وچاپ شد و همه رو برای روز چهارشنبه مورخ 24/8/91 ساعت 7 شب دعوت کردیم تقریبا 13 خانواده و 42 نفر شدن که میشه گفت واقعا دست همه درد نکنه که زحمت کشیدن آمدم جز دو سه نفری که کیک تولد براشون فرستاده شد

عکسای پایین یه کوچولو از  شب تولد شماست قبل از شلوغی ها و بادبادک ترکاندن و فشفشه بازی و در نهایت تماشای جنجالی فوتبال

اینم دست هنر مامانی کاستر و ژله که همگی خیلی خیلی خوششون آمد

 

سال پیش مهرانا بعنوان کوچکترین عضو شرکت کننده در تولد محمد فاضل شناخته شد اما امسال مبینا جان که عمه فداش بشه ، اما بیشتر ترجیح دادم امسال کهنسال ترین عضو شرکت کننده در تولد رو به شما معرفی کنم اینم مامان بزرگ 92 ساله و محمد فاضل 4 ساله

جاداره از همه عزیزانی که با هدیه های خیلی خیلی خوبشون ما رو شرمنده کردن تشکر کنم فرشتهو یه تشکر ویژ ه به مامان مهربانم که با وجود تمام درد و رنجی که داشتن تحمل کردن و قدم بر کلبه ما گذاشتن و در تولد محمد فاضل شرکت کردن هرچند که واقعا میدونم حتی نشستن چقدر براشون درد آور بودقلب



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٦ | ۳:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

جاتون خالی بعد از کلی مهمان داری برای مامان به مناسبت عید غدیر شنبه شب به سمت مشهد حرکت کردیم تا بعد از یه اقامت دو روزه در مشهد بریم سه چهار روزی کیشنیشخند

صبح که رسیدیم همه چیز خوب بود اما از ساعت 9 صبح محمد فاضل تب و سردرد و گلاب به روتون حال تهوع شدید گرفت تا دو روزی که مشهد بودبم اونقدر من وبابایی دلهره و اضطراب و نگرانی تحمل کردیم که حد نداره ناراحتبه نسبت مشهد هم سرد بود از یه طرف بابایی دنبال دارو از یه طرف من توی خونه گریه گریهدیگه تصمیم گرفتیم نریم کیش اونم وقتی که فقط چند ساعتی به رفتن باقی مونده بود با اندک تغییر حالت تو بابایی گفت بریم که بعد از زیارت راهی فرودگاه شدیم و عازم کیش و خدا بخیر کرد چون بعدا فهمیدیم اگه نمیرفتیم چون بلیط ها چارتر بوده هزینه ای دیگه به ما نمیدادنبای بای

خوب این از اینجا دلقکدو ساعتی پرواز طول کشید تارسیدم .

با برنامه ریزی دقیق اول که رسیدم  وسایل رو گذاشتیم رفتیم کنسرت روی آب با شام صبح روز بعد اول صبح دریا و بعد کشتی زیر آب برای دیدن مرجانها و ماهی ها که به لطف مسئول کشتی یه آهنگ تولد هم برای تولد نانازی ما هم خوندن وکلی حال داد تشویق نا گفته نمونه به همت مامانی که من باشم و دریافت به موقع دارو ها حالت بهتر بود بخصوص چون هوای کیش خوب بود خودش به بهبودت کمک کردعینک بعد  هم رفتیم پارک دلفین ها که خیلی خیلی با صفا بود  از باغ پرندگان گرفته تا آکواریوم ماهی های آب شور و بخصوص پرشین شو که خیلی خندیدیم  والبته نمایش دلفین ها هوراصبح روز بعد هم رفتیم اول تا ظهر قبل نهار بازار پارس خلیج،  مروارید و عرب ها و ساعت 2 هم رفتیم با اهالی هتل جزیره گردی که اونم خودش صفای دیگه ای داشت از شهرتاریخی حریره تا درخت تنومند اونجا و بعد کاریز و دماغه ( نزدیک ترین محل به دریا ) وغروب رو هم رفتیم کشتی یونایی و از اونجا بازار پدیده تا 10 بعد هم شام خوردیم رفتیم تا 11 دریا توی شن وماسه ها دنبال صدف و کارای اینجوری صبح روز بعد رو اختصاص دادیم به بازار مختصر و در نهایت تا تخلیه اتاق ها کنار دریا و از اونجا هم دوباره خونهنگران

شب اول کنسرت روی آب

صبح روز بعد در حال رفتن به دریا

مقابل پارک دلفین ها

 

داخل پارک پرندگان

ژست پسرم با ماشین های خارجی

محوطه کشتی یونانی



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٠ | ۳:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٩ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

روز شنبه هفته پیش جلسه اولیا و مربیان مهد شما بود ومن برای اولین با در فضایی قرار گرفتم که میشه گفت اولین جلسه رسمی آموزشی شما بود و با دقت بیشتر در محل کلاست متوجه شدم تقریبا همه بچه ها نقاشی های جالبی که درباره موضوعات متفاوتی بود که حد اقلش میشه موضوعش رو فهمید ولی جان من نگاه کنین ببینین شما از نقاشی این فینگیلی چیزی میفهمین یول

خدایا خودت کمک کن محمد فاضل بتونه استعدادش رو نشون بده گریه

ضمنا هم مربی و هم دیگران از شما راضی بودن ممنون که منو با رفتارت سربلند داریماچ



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۸ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

پنجشنبه این هفته رفتیم آتیش بازی و این عکسای بخش کوچیکی از این تخلیه انرژی هستش



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٦ | ٩:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

امروز جمعه ما هم ظهر برای نهار و هم برای شام میزبان مهمان بودیم که هر دو خانواده به نوعی عزیز بودن ولی مهمانان شب دوستانی از شمال کشور بودن و با لحجه شیرین گیلکی قلب

اگر چه خیلی خوب بود ولی الان اونقدر خسته هستم که حد نداره بخصوص چون چهار روز اول هفته اینده هم تا 8 شب کلاس دارم که میدونم واقعا بر فرسودگی این یک ماه گذشته من خواهد افزود.گریه

ولی هر چی که باشه من از فکرت غافل نمیشملبخند

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٥ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

دیشب با اجازتون رفتیم سینما و فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه رو دیدم وکلی کیف کردی

 عزیزم علی رغم خستگی زیاد ولی من و بابایی شما رو بردیم بیرون  تا یادت بمونه که ما همیشه دوست داریم و برامون مهمه تا پیش هم باشیم و کارای مشارکتی انجام بدیم



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.