سلام به روح و روانم پسر نازم این روزا چون وضعیت رفتن به مهد کودک طبق روال قبله ولی اون چه که منو خیلی دلخور می کنه اینه که تعداد بچه ها کم شده و متاسفانه رسیدگی به شما ها که هیچی حتی به محیط مهد هم رسیدگی نمی کننعصبانی

خیلی دلم گرفته وقتی شما رو صبح ها ترگل و ورگل میبرم مهد ولی محیطش زیاد تمیز نیست خدا خودش به دل من صبر بده .

امشب گفتم مامان عذری و هنگامه جان بیان خونمون شما هم که استاد کلام هستی می گی مامان چون شما خیلی با سلیقه ای و خوب مرتب می کنی میشه اتاق منو مرتب کنی در حالی که من اتاقت رو صبح جمعه مرتب کردم ولی فکر کنم منظورت تغیرات اساسی بوده ولی چون دوست دارم حتما این کار رو میکنم تا شاد باشی عزیزم چشمک

در مورد این دوروز گذشته باید بگم که عصر پنج شنبه رفتیم سر مزار مامان بزرگ از اونجا هم خونه مامان عذری بودیم تا 11  آخر شب هم شما توی ماشین خوابت برد ومنم هر جا رفتم تا بدور از چشم شما بستنی قیفی تهیه کنم و بخورم نداشتن زبان

انگاری قسمت نبود بدون عزیزم چیزی خورده بشه .

فرداش هم وقتی چشم باز کردی طبق معمول شیر عسل خوردی و ساعت 9 هم صبحانه و چون نهار خونه عموباقری دعوت بودیم ساعت 12 یک سری به بازار زدیم و مثل آدم های خنگ طبق فرمایش شما به بعضی  از کفش فروشی ها سر میزدیم و میگفتیم چکمه دارین همه به ما دو تا خندیدن مثل .... شده بودیم از دست این آقا زاده  خندهچون وسط تابستون هوس چکمه کرده بودن و از اونجایی که منم چکمه های پارسال رو داده بودم به کسی لذا دیگه بر ان شدیم تا حتی اگه شده از زیر سنگ هم  کفش مورد نظر رو تهیه کنیم .

بعدم بابایی رو که رفته بود به خاطر روزای کاریش شرکت سوار کردیم و رفتیم مهمونی

بعدم عصر بعد از یه استراحت کوتاه رفتیم دوباره سر خاک مامان بزرگ بعدم یه شیرینی فروشی و بعدم یه سری دوباره خونه مامان عذری .

از اونجایی که سه تایی در فکر توطئه اساسی بودیم بلافاصله بعد از نماز از این سر شهر رفتیم اون سر شهر و یه پیتزای توپ زدیم به بدن از اونجایی که من اخیرا یکی از بی فرهنگ ترین افراد در استفاده از تلفن همراه هستم لذا امکان عسک ( عکس) نبود ولی در اولین فرصت  از هنرای این مدت عکس می زارم نیشخند

یه چیزی که یادم رفت بگم اخیرا برای هر مهمونی که میریم نقاشی جالبی تهیه میکنی وهدیه میدی

فدای قلب مهربون و دل پاکت مامانی دوست دارم

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٦ | ٧:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

پسر ناز مامان هرروز مهد کودک رو میره برنامه خونه مامان عذری هم که هرروز به راهه ولی بیشترین چیزی که توی این مدت از همه بیشتر خودشو نشون میده بیحالی و خستگی منه و من نمیدونم اگه به این شکل ادامه پیداکنه آیا میتونم به شما برسم  یه جورایی با فوت مامان بزرگ منم سرگردون شدم همش نگرانم . دلواپسم  یه آرامشی که قبلا داشتم ندارم....................................................................................................................

روز های عید هم ظهر نهار رفتیم رستوران زیتون ( رستوران محبوب من ) شبم رفتیم خونه عمو باقری و خونه مامان عذری خوابیذیم صبح هم رفتیم بازار تا یه کمی خرید کنیم نهایتش یه النگو برای من شد نهار هم خونه مامان عذری بودیم یه فاصله ای عصر خونه رفتیم و عصر هم رفتیم تاپارک و محمد فاضل قطار برقی سوار شد و باز شام مامان عذری آمد خونه ما ( یه جورایی خاله بازی بود ) ولی خوب این مدت باید بگذره تا شرایط هر دو خانواده روال عادی به خودش بگیره



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢۱ | ٧:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

سلام به همه مامانهای که لطف کردن با ما همدردی کردن قلب

راستش توی یه هفته گذشته بیشتر وقت ما خونه مامان عذری گذشت و تا الانم که شب هایی بوده که حتی خونشون هم خوابیدیم و این امر منجر شد که دیر تر بیام و برای محمد فاضل خاطراتش رو بزارمخجالت

طبق همیشه کلاس زبانش رو میرفته دامنه لغات خیلی گسترده شده  در زمینه نقاشی هم بیشتر به ریزه کاری و جزئیات توجه میکنه مثلا وقتی یه نقاشی خیابون با ماشین میکشه سعی میکنه حتما یه آدم فینگیلی هم توش بزاره که مثلا خودشه و داره رانندگی میکنه زبان

چون توی این مدت هر شب برای افطار تقریبا 40 نفری دور هم بودیم و این مراسم یک هفته و بعدش هم به صورت مهمانی برگزار میشد و منم که عادت ندارم خونه کسی بخوابم بنابراین الان خیلی خسته ام فقط امیدوارم این شرایط روال عادی تری به خودش بگیره نگران

توی حیاط یه درخت متوسط توت تزئینی رو با چاقوی آشپزخونه بریدم چون خیلی برگ ریزان داشت و هر چی به شوهری میگفتم گوشش بدهکار نبود و این شد که خودم دست به کار شدم و ماجرای درخت و برگ ریزان رو خاتمه دادم نیشخند توی این فاصله هم محمد فاضل برای خودش خاک بازی کرد متاسفانه امکان گذاشتن عکسا فراهم بشه میزارمش

دلم میخوادیه چیزی رو خصوصی بزارم اما نمیدونم فرصت این پیش میاد که برای شما رمز بزارم خیلی نیاز مند مشورت هستمسوال



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٥ | ۸:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

 

(((    مادربزرگ عزیز   )))

 

مادر بزرگ عزیز و دوست داشتنیم بار سفر بست و در عروجی ناباورانه سبکبال از خاک به افلاک پر گشود و ما رو در موج سهمگینی از مصیبت و اندوه فرو برد در خونه ای تا ابد بسته شد که حد اقل برای مادر بزرگ  ، بچه ها و نوه ها به دور هم جمع می شدن ولی از حالا به بعد خیلیا دیگه با هم کاری ندارن ...

 روز شنبه عزیزی رو از دست دادیم که جسم و حضور بیمارش هم باعث شادی بچه ها و نوه هاش میشد .

 با رفتنش داغی رو به دل همه گذاشت ولی خودش از اون همه رنج بیماری راحت شد .

 با رفتنش خیلی از چیز ها هم نابود میشه و از بین میره .

 دیدن چهره ی سرد و یخ زدش که توی تابوت برای آخرین بار برای خداحافظی آوردنش توی خونه یادم نمیره .

  هنوزم باور ندارم با عزیزی وداع کردیم که باهاش کلی خاطرات قشنگ و خوب دارم .

  نه فقط من که برای همه ی بچه ها و نوه هاش کلی خاطره ی  شیرین یادگاری گذاشت .

 .مادربزرگ، برای همیشه از پیشمان رفت.
تن سردش به زمین رسید و روح بزرگش نصیب آسمان شد!
مادربزرگ رفت...
دلم همیشه برایت تنگ خواهد شد

 دلم همیشه برایت تنگ خواهد شد

 دلم همیشه برایت تنگ خواهد شد........

 روحت شاد و با فاطمه زهرا محشور باد

 

سلام به دوستان عزیزم

در تاریخ 3/5/92 شب معراج پیامبر مصادف با 16 مضان مامان بزرگ محمد فاضل فوت کردن ( مادر بزرگ پدری )  از وقتی که محمد فاضل به دنیا آمد محمد فاضل هر لحظه با اونا در گیر بود و خواسته و نا خواسته مثل مامان بزرگ  خود محمد فاضل بودن

ولی حالا تنها ی تنها شده هم محمد فاضل هم ما و هم مامان عذری .....


مامان بزرگ مهربون که همیشه دل نگران محمد فاضل بودی

میدونم یه روز دوباره میتونم شمارو ببینم

سالم سرحال و جوان .................

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٧ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.