سلام به همه دوستای گلی که با کامنت های خصوصی و غیر خصوصی  خستگی رو از تنم بیرون کردنماچ

محمد فاضل خیلی خوبه  ، از حروف الفبا آ و ا رو یاد گرفته و کلی ذوق میکنه که روی تابلویی و یا جایی میبینه بازم هرچی بگم از گلی این پسر کم گفتم خیلی هوای منو و کارای خودشو داره میفهمه که من درس دارم و اداره هم هست ،مشغله خونه هست خیلی همکاری می کنه چشمک

خدا نگهدارت باشه عزیزم دعا میکنم هیچ وقت مریض نباشی تنت سالم باشه چون این بهترین شادی درونی من میشه

شب عید قربان ما خونه مامان عذری خوابیدیم چون میخواستن صبح براشون گوسفند قربانی بیارن و تقریبا از صبح ساعت 5 مشغول کارای گوشت ها شدیم و تقریبا تا ظهر هی فقیرا میامدن و برای محمد فاضل کلی حرکات و صحبت هاشون جالب بود و به بهانه اونا تمام صبحانشو خورد .

نهار هم اونجا بودیم و شب بعدش هم خونه هنگامه خانم دعوت بودیم  و از عصرش هم دنبال  نتیجه آزمایش که  گرفتن نمونه هم خودش مراسمی داشت نگو ونپرس کلافه

دلم میخواد یه روز بی دقدقه داشته باشم فقط و فقط با محمد فاضل وقتمو بگذرونم نیشخند

از دیروز هم میتونم بگم که رفتیم مثلا برای خودم کفش بخرم که به نفع بابایی کت و شلوار خریدیم  و منم سرم بی کلاه بعد یه مدت بالا و پایین شدن توی خیابونا آمدیم خونه و منم اونقدر حالم گرفته و خسته که نتونستم حتی یه خط مطالعه کنم  ناراحت

ولی که خاطره جالب این بود که محمد فاضل هی میامد در اتاق میگفت مامان مسواکم رو پیدا نمیکنم مامان نیست هی داد و داد که اینطور، منم که حال نداشتم میگفتم مامانی همون جاست پا که نداره بره خلاصه بلاخره  پدارو  که دیدین باباش به خودش زحمت داد رفت که ببینه این مسواکه کجا رفته که وقتی میره توی دستشویی میبینه که خود محمد فاضل گذاشته پشت لیوان بعد باباش میگه برای چی این کار وکردی بعدم اینقدر قشقرق به پا کردی نه گذاشته نه برداشته به باباش میگه هیچی میخواستم شما رو مسخره کنم سرکار بذارم خنده

وقتی که بابایی اینو تعریف کرد منم ناقلا بازیم گل کرد خودموجمع و جور کردم در اتاقو توی این فاصله که محمد فاضل داشت مسواک می زد  ،نشون میدام که در خرابه بعد از غفلتش سو ءالستفاده کردم چراغو روشن کردم در رو قفل کردم خودم توی اتاق خودش و باباش هم توی اشپزخانه قایم شد خلاصه محمد فاضل وقتی امد هی با در ور رفت ما رو صدا کرد منم سرمو زیر پتو کردم گفتم ماما نی در خرابه قفل شده بیچاره اول فکر کرد که صدا داره از جایی غیر از توی اتاق میاد ولی وقتی دو دل شد گفت مامان صدات از کجا میاد نکنه توی کانال کولر رفتی منم که خندم گرفته بود گفتم نه من که بهت گفتم توی اتاق گیر اوفتادیم میشه بری توی حیات تا من کلید رو از توی پنجره بندازم شاید تو بتونی از بیرون در رو باز کنی پسر ساده منم تا دم در میره که بابایی که قند میندازه ترفش خلاصه محمد فاضل که از یه طرف حول داشت با این حرکت بابایی فکر میکنه کی اونجاست با یه صدایق گفت کی اونجاست و از اونجایی که بابا شو واین حرکتاشو میشناخت رفت و بابا شو پیدا کرد منم که از توی اتاقش در آمدم اونقدر خنده دار بود

 خندیدیم خنده که خودش هم فهمید که نباید مامان و باباش رو سر کار میذاشت که بد تلافی میشه کلی دنبال هم کریدم توی خونه و خندیدیم و با خستگی که از تنمون در رفت به امید یه روز تازه و شاد خوابیدیم .



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٩ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

بلافاصله بعد از آمدن مشهد مراسم رفتن به مهد کودک و لجبازی وبعد روز بعد تا شب دانشگاه و باز کار اداره  این مراسم یک هفته ای بعد از مسافرت چند روزه ما از مشهد ادامه داشت و بعد هم کاراهای سنگین وفشرده ارشد که دیگه دارم دیوونه میشم ...... خلاصه من اصلا یادم نمیاد که مشهد رفتیم حالمون بهتر شده یا نه ههههه

وقت آزاد هم مهمون داری کردم اساسی  حالا فقط آمدم بگم زنده ام و از مسافرت آمدیم و این چند روز مشهد کلی خرید کردیم و گشت و گزار که محمد فاضل اصلا دلش نمی خواست بیاد



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱٩ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٤ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

 یه جور عصرانه جدید که ماده اولیه اش قطعه های میوه است که بعد از آغشته کردن با آرد و دلستر در روغن سرخ شده و بعد با عسل و دارچین تزیین شده

 

هدیه من و محمد فاضل به بابایی به مناسبت تولدشون

هدیه بابایی به من که خیلی دوسش داشتم ( آباژور) و عکسش رو هم محمد فاضل جان گرفته

اینم هنر من و محمد فاضل وقتی تنها میشیم هههههه (عکس دست و پای محمد فاضل)

پسر نازم روز اول مهر هنگام رفتن به مهد کودک در آغاز دومین سالش در فرم جدید

ورودی مهد فبل از تزیین آغاز سال تحصیلی کوچولو های مهد کودک

یکی از چیزایی که میخواستم بگم اینه که علی رغم اینکه در تابستون مهد خیلی درگیر بود اما واقعا الان که به تغیرات مهد محمد فاضل نگاه میکنم فکر میکنم که خیلی زحمت کشیدن به کوچکترین جزئیات توجه کردن دستشون درد نکنه قلب



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()