دلم میخواست ازت تشکر کنم تشکر کنم به خاطر روز ها و شب ها و ثانیه های بی نظیری که به من دادی عزیزیم جان مامان

به خاطر تما م لبخند هایی که پاکی و لطافتش رو تو به من هدیه کردی به خاطر تمام دلمشغولی های ناب و دوست داشتنی که تو با عث ش شدی 

تو چیزی رو به من دادی که من قبل از اون رو هرگز در خاطرم ندارم و نمیدونم برای چی بدون تو کذشته ای رو خاطره انگیز میدونستم

دلتنگ میشم دلتنگ حتی وقتی نگاه میکنم به صورت غرق در خوابت و وقتی نفس گرم وساده کودکانت به من می خوره و حتی وقتی که تورو که فسقلی و ریزه میزه ای توی آغوش م میفشارم و از گرمای تپش قلبت لبریز میشم

کاش میتونستم برای تو بیشتر از اینها باشم اما نمیتونم کاش با تو به دنیا های رنگارنگ برم مامانی اما باید تو رو که سهمی از داشته ها و نداشته های دنیا داری  آماده کنم و بدم بری برای خودت برای حضور در این زمانه ی .... امیدوارم از پسش بر بیام و اونقدر توانایی کسب کنی که اگه بودم که تا آخر عمرم همراهیت میکنم و اگه که نبودم خودت بتونی روی دو پای مردانت وایسی و بگی منم هستم

پسر مامانی همچنان یه ریزه منو صبح ها اذیت میکنی و لی خوب به عصر و شبی که اوقات خوبی رو با هم میگذرونیم میارزه

خوبی ارشد به اینه که یه روز کلاس داریم ومن زیاد بیرون نیستم و تازه میتونم موقع خواب اهالی خونه درسی بخونم و کاری رو انجام بدم در نتیجه بیشتر فشار روی خودمه تا بقیه و بعدم این که محمد فاضل یه چند روزی گیر داده بریم وسایل خاله بازی بخریم خاله بازی کنیم ف زمانه عوض شده این بچه ها هم چه کارایی میکنن خلاصه ماهم که دنبال فرصت مناسب هستیم تا این رقم جنس رو تهیه کرده و جزو مابقی هوس بازی های فینگیلی تهیه و راهی خونه کنیم

یه روز بهش میگم محمد فاضل اگه که  (نوشتن عدد توی این مرحله پیش رسیده به 4 )  این دو خط رو سر موقع ننویسی فردا به خاله میگم که ساعت 10 شب شده تو همچنان قر میدی و مشقاتو نمینویسی برو توی اتاقت روی صندلی آشپزخونه که جای نوشتن نیست نه میذاره نه بر میداره میگه من اصلا باید همین جا کنار شما باشم بعدم اصلا به شما چه شما که نمینویسین من که مینوسیم منم که میگم همین جا خوبه _ منم همینطور دهنم باز نگاه چلچله میکردم عینک

یه روز مامان عذری ازش میپرسن محمد فاضل امروز صبح گریه کردی ؟میگه  من میخوام بدونم اصلا مگه شما فضولین که من صبحا چیکار میکنم نیشخند

خدا میدونه که توی این مواقع آدم بخنده یا اخم کنه از دست تو فسقلی

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢٦ | ۸:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۸/۱٤ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

این روز ا نمیدونم محمد فاضل چش شده مثل یه بچه کوچولو میوفته از همین صبح روی اعصابم و دم در مهد هممثل بچه های مادر مرده زجه میزنه که با من بیاد مهد نره دیگه کلا دیروز همه روابط مادر فرزندی رو گذاشتم کنار دادم دست بابایی تا برای اولین بار بلطفن ببرن پسرشون رو مهد کلی هم مربی ها از دید بابای محمد فاضل برای اولین بار کیف کرده بودن چشمک و منم یه نفس راحت  شاد بعد از مدت ها رفتم اداره

خلاصه از اونجایی که امسال مامان بزرگ محمد فاضل هم در بین ما نیست وتولد 5 سالگی نانازم یه مقداری متفاوت هست و احساس میکنم  شاید محمد فاضل به یه تغییر و تحول احتیاج داره علی رغم فشار مضاعفی که باید برخودم بیارم ولی سعی دارم یه مقداری این تولد شاد تر باشه و بدلیل محرم این هفته تولدش رو با وسایل و تزئینات کفش دوزک میخوام بگیرم

امیدوارم بهمون خوش بگذره هرچند به دلایلی فکر میکنم از بعضی چیزایی که بر وفق مرادم نیست این طور نشه نمی دونم ......

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٧ | ۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()