خبرای متفاوت....
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩   کلمات کلیدی:

فایل نوحه خوانی محمد فاضل که یکدفعه برای من خوند و از خوشحالی میخواستم فشارش بدم

در ادامه مطالب

عکسای شب واقعی تولد پسری اگر چه میتونم دیر شده ولی بازم میزارم چون تولدش افتاد به محرم برای همین آش درست کردم وبامامان عذری و بابا حسین دور هم بودیم

 

پسری در خواب ناز در حالی که گاهی دلم برات ضعف میره و بارها و بارها میام نگات میکنم حتی تو رو بو میکشم تا بتونم بوی بهشت خدا رو از تویی که هنوز آلوده این دنیا و بوی نامطبوع جهان نشدی رو حس کنم بار ها و بارها حتی پیش خودتم گفتم خدایا از اینکه این طور پسری به من دادی ممنونتملبخند

از سری ماسکایی که از مشهد گرفتیم این آخرین مدلش هم در مواقعی که خودتون میدونید فرشته مهربون میاره بهش دادیم هرچند صورت کوچیکش کاملا پشتش گم بود


 
سلام اول هفته ای ....
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٦   کلمات کلیدی:

اولا روز دانشجو به همه دانشجو ها مبارکککککککککککککککککککککککککک این هفته امتحان آخر میان ترمم رو بدم و راحت شم تا شب امتحان های اصلی خدا بخیر کنه ان شاالله اوه

این هفته گذشته یه سفر کوتاه داشتیم به 30 کیلومتری شهر و دوشنبه بازار اون منطقه رو هم دیدیدم  روز بهدش هم مهمان داشتیم از کرمان همون خانواده ای که من وقتی کرمان کار میکردم خونشون زندگی می کردم امتحان و ارائه زبان و کلی کارای دیگه هم داشتم که باعث شد که نتونم به محمد فاضل برسم در نتیجه عزمم رو جذم کردم تا این آخر هفته ای که متاسفانه کلاس هم داشتم به خوبی و خوشی بگذره و لی بازم به تمیز کاری بعد از مهمون داری و مرتب کردن زیرزمین گذشت ولی خوب یه چند دقیقه ای بلاخره سهم کودک نازنیم شد و انم رفتن به مهمونی خانوادگی و درست کردن حلیم بادمجان و رفتن به خونه مامان عذری بود

خلاصه پسرم منو بخش که نشد اونطور که دلم میخواد باهات بازی کنم و به خودمون خوش بگذرونیم ولی قول میدم که جبران منم

خیلی دلم میخواد محمد فاضل رو ببرم آتلیه اگه شما ها ژست های جالبی سراغ دارید بگید ممنون میشم


 
ماجراهای مهد محمد فاضل
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤   کلمات کلیدی:

به خاطر اینکه محمدفاضل توی این دوماه کلا زده بود به اون در و منو صبح ها اذیت می کرد مشاور مهد ( مدیریت محترم مهد هم هستن ) جلسه فوق العاده تشکیل دادن تا این حالت رو بر طرف کنن لذا راهکار هایی ارائه شد که یکیش این بود که برای محمد فاضل واضح و ساده و روشن احساسی که از رفتارش بهم دست میده بیان کنم و یه تقویت کننده منفی ارائه بدیم ( از درسای خومهنیشخند) بعد بهش بگم اگه این کار تکرار شد و شماگریه کردی برای نهار در مهد میمونی تا من بیام دنبالت و دیگه مامان بزرگت نمیاد بلاخره روز موعود فرارسید و علی رغم این همه حرف بازم محمد فاضل کارشو تکرار کرد و ما طبق قرار قبلی محمد فاضل را به مدت 8 ساعت در مهد گذاشتیم و ظهر رفتم دنبالش و تا شب هم این محرومیت دوری از مامان بزرگش کامل شد . منو میگی توی دلم غوغا بود (که بعد بهتون میگم چی شد که منوبیشتر به این محرومیت ترغیب کرد ) تا امروز صبح ببینم چیکار میکنه طبق معمول گذشت محمد فاضل هم آرام تر بود گاهی میخواست یه نق بزنه ولی حواسشو جمع کرد خلاصه منم گفتم نکنه برنامه ما رو بهم بزنه بازم نهار توی ظرف گذاشتم تا ببینم چی میشه خلاصه دم در بازم نق نق ملایمی کرد ولی رفت توی مهد من میفهمیدم اولیای مهد هم به دنبال عکس العمل محمد فاضل ریز ریز نگاش میکنن تا بالاخره سرشو که انداخت رفت توی کلاسش ما همگی به هم لبخندی زدیم و امروز و یکی دیگه از ماجراهای مهد محمد فاضل به پایان رسید .