توی یکی از پست هام برای محمد فاضل  دختری رو اشاره کردم بنام ریحانه که عروس محمد فاضل هست امروز توی جشنواره ژیمناستیک برای مهد کودک ها واقعا عروسم رو دیدم قربونش برم. اصلا تمام جلسه یک طرف  این دوتا برای خودشون ... همه رژه میرفتن کارا رو انجام می دادن این دوتایی برای خودشون تعریف میکردن هوای هم رو داشتن خلاصه کلی کیف میکردن که حتی مدیرمون میگه به به این گل پسر شما که دیگه یکسره دامن این دختر بچه رو گرفته ول نمیکنه منم خجالت



تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٥ | ۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()

همیشه پست ها رو عکس دار دوست داشتم ولی حالا خودم پست هام بدون عکسه انگار سرده خیلی سرد عکس رو هم گذاشتم ولی امان از این وقت چون توی خونه هم اینترنت نداریم که اوضاع بدتر هم هست خیلی ناراحت کننده اس...

وقتی دیگه چهارشنبه داشتم امتحان آخرم رو میداردم محمد فاضل میگه مامان این دیگه آخرش هست داریم راحت میشیم بهش میگم مامان من خیلی تلاش کردم شما سختی نکشی ولی گویا واقعا این اتفاق افتاده بود برای همین روز بعدش کلی به تفریح و رفتن به جکر کی و رستوران باباحاجی گذشت تا شب : روز جمعه هم خودم هنر مندی به خرج دادم جوجه درست کردم با کلی مخلفات که به همه خوش گذشت شب هم دعوت بودیم خونه امین جان که اونجا هم خوب بود و تازه کلی هیجان زده بودی چون مامان طوبی داشتن از شمال میامدن دلت میخواست بدونی سوغاتی  چی آوردن .

خلاصه این روزای نزدیک عید کلی خرید و تمیز کاری مونده که دارم یکسره برنامه ریزی میکنم خدا کمک کنه که ازپسش بر بیام

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٧ | ٧:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.