مدتی بود هم من و هم بابایی از لحاظ روحی خیلی بهم ریخته و  کسل بودیم که توی این بگیر بگیر  تولد ت و نجاری و رنگ کاری شما هم شب آخری که رنگ کار خونه ما بود  تب کردی و تازه تاریخ دفتر چه شما هم تموم شده بود من سه روز درگیر تب شما بودم که تازه وقتی قطع شد هم تازه فهمیدم که یه طوریت هست روز بعد پاس گرفتم بردمت با مامان عذری دکتر که گفت گلوت چرک کرده و من از فرداش سه روز مرخصی گرفتم با پنجشنبه میشد 4 روز که ما رسما پیش هم بودیم خیلی خیلی با بودن در کنارت به من خوش گذشت هر چند مریض بودی ولی من طعم شیرین با تو بودن رو هیچ وقت از یاد نمی برم  نه حالا و نه هیچ وقت دیگه باهم کلی بازی کردیم و کتاب خوندیم هر چند برام سخت بود که کلاسای دانشکاهم رو نرم اما  توی این سه چهار روز فقط مختص شما بودم دوست دارم وتازه  تازه یادم رفت بگم موقعی که دکتر به شما آمپول زد و شما هم مثل مرد گریه نکردی بابا جون برای شما ببری رقصنده گرفته بود که خیلی خیلی ازش خوشت اومد .



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/٩/٦ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()