دیشب رفتیم ماشن جدیدمون رو تحویل گرفتیم تو اول سوار نمیشدی و میترسیدی با کلی سلام و صلوات آمدیم خونه مامان عذری من اونقدر دلهره داشتم که دستام یخ کرده بود آخه هم شب بود و هم با ماشین قبلی کلی فرق داشت چون پلاک نداشت تو ی خونه مامان عذری گذاشتیم با تاکسی برگشتیم خونمون .

تو اونقدر شیرین و با محبتی که من خیلی وقتادلم اونقدر برات تنگ میشه که حد نداره دلم اصلا نمیاد وقتی صدام میکنی نگم جان در نتیجه شاید روزی ٢٠٠ بار همش بگم جان جان جان دلم

ضمنا تو بابایی تو خیلی دوست داری میگی بابام مهربونه منم اگه بابایی مثل بابا حسین میداشتم اصلاه دیگه آرزوی دیگه ای نداشتم چون اون ختم همه ارزو هاست.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()