موسم حج
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢   کلمات کلیدی:

وقتی که با خودم فکر میکنم در تقدیر شب قدر سفر خونه خدا و قبر پامبر اکرم برای من و بابای مهربونت رقم خورده خیلی دلم میگیره که چرا بیشتر العفو العفو نگفتم .

حالا شما : چقدر شبا وقتی فکر میکنم شمارو میخوام بزارم دلم میگره و گریه میکنم اما میدونم خود خدا کمک میکنه .

چقدر تو بلبل زبون و شیرینی قشنگک

به بابا جون گفتی بابا چه کار میکنی بهت گفت میخوام شام بخورم .گفتی اتفاقا من ومامانی  هم  از اینا خوردیم .

دیگه .............. برای جلب توجه من چهار دست و پا با صدای بچه ها آمدی تو اتاق منم کم نیاورم با قربون صدقه در حد بچه ها بغلت کردم بهت گفتم مامانی دست به بخاری نزنی داغه جیزه ای آقا اینو گفتم خندیدی ای خندیدی خیلی خوشت آمد دلت باز شد

ای بابا این حالا شده دست آویز تو  و مدام برای خنده این کار رو تکرار میکنی با نمک .

دوست دارم هم تو وهم بابای خوبتو که منو همراهی میکنه توی تمام لحظات.