روز جمعه بازم باباجون لطف کردن رفتن سرکار منم برای شاد کردن باباجون رفتم زیر زمین رو مرتب کردم  تا برای خودش یه فضای کار جدا داشته باشه بعد هم یه نهار خوب درست کردم  که بابایی زنگ زد گفت بریم بیرون نهار بخوریم بابا جون ما رو کشوند تا کلاته پدری بعد از کلی دور زدن آخرش جمعه ای رفتیم یه باغ نزدیک شهر خیلی جای خوبی بود کلی توی باغ قدم زدیم انجیر، انگور ، بادام ، شاتوت، به ، میوه هایی بود که توی باغ بود و ما ازش خوردیم نهار که خوردیم رفتی کلی روی سر خودت و بابای بیچارت خاک ریختی و خندیدین و کشتی گرفتین خیلی کیف کردی با هر خنده شما ما انگار جوانتر میشدیم امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشی گل نازم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()