می دونی مامان بزرگ چند وقتی حالش اصلا خوب نیست ومن هم به این خاطر و هم اینکه بابایی ناراحته ازاین مورد خیلی ناراحتم امید وارم هر دو شون زود خوب بشن هم مامان بزرگ هم بابا جون وقتی بابای با کلی صفا عصر های این روزای سرد میاد خونه من تازه میتونم اندکی از دست تو رها بشم وبا آرامش نه استراحت بلکه کارای خونه رو انجام بدم میدونی مامان جون از وقتی یادم میاد ( بعد از تولدت ) به این راحتی ننشستم کاری انجام بدم چون ماشالله ماشاالله که فرصت نمیده گریه ها وبیدار خوابیاتون 

اگر چه من برات زیاد کتاب میخونم ولی بابای هم مرتب با تو اقو اقو کار میکنه به این امید که یه روزی شیرین زبونی کنی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٧/٩/۱۳ | ۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()