دیروز عصر من بعد از یه استراحت کوتاه و چای عصرانه همینطوری نشسته بودم که یکهو داد زدی مامان بیا ....

میدونین چندوقت پیش برای پسرم توی یه گلدون کوچیک چند دونه عدس کاشتم که پسرو با رشد گیاهان هم آشنا کنم البته که با آب دادن مداوم پسرم احتمال پوسیدگی وهمچین به آب دادن دانه ها وجود داشت و من کلا بیخیال این رشد و آموزش شده بودک که خلاصه با صدای پسرم توی حیاط رفتم والبته چند جوانه عدس سر از خاک بیرون آمده بودن نگاهی به صورت ریز نقش ومعصوم کودک انداختم  ونهایت شادی و طراوت رو که از درخشش چشمانش هویدا بود رو دیدیم

خدا یا شکرت ولاحول ولاقوه الا بالله



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢ | ٧:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.