پسر مریض احوال
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢   کلمات کلیدی:

سحر شنبه از توی اطاقت منو صدا زدی وقتی آمدی کنارم چون روز جمعه خیلی کار کرده بودم و خسته بودم خوابیدم اما یه وقتی متوجه حرارتت شدم تا ساعت 30/7 هر کاری کردم تبت پایین نیامد تا جایی که مجبور شدم ببرمت دکتر  ودیروز رو مرخصی بگیرم

دیروز که دعوتی مامان طوبی بود بابایی زودتر از سرکار آمد تا من برم کمکشون 40 نفر مهمون افطاری حقیقتا خیلی زیاده و من تا شب کمک کردم بعد هم مراسم احیا وتا صبح هم برای دومین شب تا صبح مراقبت بودم تا راحت بخوابی و تازه خودم هم از پادرد و خستگی مثل ماری به خودم می پیچیدم اما همه اینا در مقابل سلامتی تو هیچه مامان

شادی خونه

اونقدر حالت بد بود که همش خواب بد میدیدی و بد اخلاق شده بودی جا داره از کمک های مامان عذری هم که بهت خیلی رسیدگی میکنه هم تشکر کنم میدونین قابل توجه مامانا و دیگر عزیزان مامان عذری مامان شوهرم هستن که مثل مامان خودم و بلکه هم بیشتر به ما لطف دارن  دست شما درد نکنه اگه من عروس کم لطفی هستم دلیلی بر ندیدن این همه محبت شما نیست