عصر از بی حالی ما استفاده کردی رفتی توی کوچه دوچرخه سواری و منو از دلهره کشتی بعد هم آمدی توی حیاط یه دور باگل و گیاهها بازی کردی و به گلدونی که خودت کاشتی سری زدی ،بعد هم که افطار رفتیم خونه مامان عذری از اونجا هم شامت رو رفتی پارک خوردی و کلی بازی کردی  آخر شب هم یه بستنی قیفی زدیم توی رگ و در آخر زار و خسته توی اطاق ما با چراغ روشن که اصلا عادت نداری بیهوش شدی

 

محمد فاضل یه روایت تصویر

 

محمد آقا توی حیاط

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٥ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.