این چند روز که نتونستم بیام دلیلش تدارک برای رفتن شما برای مهد کودکه و اینکه این دورروز برام مثل یه کابوس کذشته ومنم امیدوارم که روز سومی نباشه

راستش تو اونقدر فرشته خوش اخلاقی هستی که اصلا برای بیدار شدن صبح  وحاضر شدن و رفتن به مهد منو اذیت نکردی حتی اخم هم نکردی ولی برات میگم تایادت اگه رفته آینده بخونی و بخندی یول

چند روز قبل همه فامیل رفتن به مهد رو به شما تبریک گفتن و من وبابایی به فواصل براتون یه توضحاتی دادیم خلاصه تا اینکه روز اول مهر مهدی که قراربود بریم با شوق فراوان راحی شدی حتی گفتی تو برو من خودم میرم مامانی اما متاسفانه مهدت اصلا در برخورد اول اونطوری نبود که من فکر میکردم خلاصه با وجوداینکه از اخلاقت آگاهی داشتم گذاشتم آمدم اداره اما چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکرد تعطیلی پنجشنبه ها و تعطیلی ساعت 2 مهد بود که دیگه اعصابم رو بهم ریخت که قبلش چیزی به من نگفتنکلافه

خلاصه سریع پاس گرفتم گذاشتم مهد دیگه ای  . توی راه ازم پرسیدی مامان چرا منو جابه جا میکنی از اون جایی که اخلاقت ماهه سریع گفتی اشکالی نداره مامان من خودم هم اینجا رو دوست ندارم و با اعتماد به نفست جلوی اشکامو که در حال ریختن بود رو گرفتی  ظهر مامانی آمدن دنبالت و رفتیم تا امروز  من امروز کلی دل توی دلم نبود انگار اتفاقی افتاده باشه دو بار به مهد زنگ زدم و حال و احوالتو پرسیدم گفتن همه بچه ها خوبن وتازه خاله مهناز هم دعوام کرد گفت چقدر مزاحم میشی خلاصه بین روز پاس گرفتم تا مدارک مهدرو کامل کنم وقتی رسیدم تازه متوجه شدم که این جثه ریزه میزه کار دستت داده و شما رو از توی اطاق  خاله نسرین جابجا کردن که این برای اولین بار موجب درآوردن اشک شما شد و چون شما کلا اخلاقای بزرگانه داری انگار کلی بهت برخورده بود گریه

خلاصه مطلب مامانی آمده بود دنبالت ورفتین خونه الان که توی اداره هستم از فرط ناراحتی دارم همین جا یه پست جدید میذارم و امید وارم این رویه ادامه پیدا نکنه که منجر به این بشه تا اخلاق و رفتارت عوض بشه فدای همیشگی تو مامان

سعی میکنم امروز عصر از دل کوچیکت در بیارم زبان

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()