سالگرد اولین بهار نو بهار من
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸   کلمات کلیدی:

دوست دارم برای شروع از یه متن آغاز کنم بعد به بیان خاظراتت توی این روز بپردازم عزیزم

 

هزََاران سال بود که می خواستی به دنیا بیایی . هزاران سال بود که ذوق داشتی. هزاران سال بود که نوبتت نمی رسید. و هر روز کسی به دنیا می آمد و توغبطه می خورد ی و همچنان منتظر نوبت خود بود ی.
و سرانجام روزی رسید که به تو گفتند : دیگر ، نوبت توست . چمدانت را ببند و آماده رفتن باش .

***
چمدانت کوچک بود. کوچکتر ازیک بند انگشت و او آنقدر داشت که می خواستی با همان چمدان بند انگشتی بروی ،که گفتند : صبر کن ، سفرت دور است
 

سفرت طولانی گفتند : جاده ها منتظرند ، راه ها و بیراهه ها . چقدر پست و چقدر پشت . چقدر بالا و چقدر پائین . چقدر دور و چقدر نزدیک . پس چیزی با خودت ببر، چیزی که  با آن بتوانی آن همه بالا و پائین و دور و نزدیک را بپیمائی.
پس تو دو پا برای خودت برداشت . برای رفتن ها و دویدن ها ، برای گشتن ها و پیمودن ها ، برای جستجو .
***
بی تاب به دنیا آمدن بودی می خواستی با همان دو پا بروی که گفتند : صبر کن ، آنجا که می روی تماشائی است ، چقدر سبز و چقدر سرخ ، چقدر زرد و بنفش و آبی ،؛ چقدر سیاه و سفید . چقدر ریز و درشت و کوچک و بزرگ و ابن و آن . چقدر زیبائی و شگفتی منتظرند تا برای تو باشند تا جزئی از تو شوند ، پس چیزی با خودت ببر که به کار دیدن و تماشا بیاید . و گرنه دنیا تاریک است .
و تو دو چشم برای خودت برداشتی .

عجله داشتی می خواستی زودتر به دنیا بیایی ، می خواستی با همان دو چشم و دو پا بروی که گفتند صبر کن . آنجا که تو می روی پر است از نغمه و ترانه و صوت و صدا ، پر آهنگ ونوا ، و همه منتظرند تا به تو برسند ، همه می خواهند برای تو باشند . پس چیزی با خودت ببر که ربط تو باشد با آنها و گرنه دنیا سوت و کور است .
و تودو گوش برای خودت برداشتی .


و توهر روز چیزی بر می داشتی . لبی برای لبخند و زبانی برای گفتن و دستی برای ساختن و چیزی که با آن ببوید ، و چیزی که با آن بنوشد و چیزی که با آن بفهمد و چیزی که با آن ...
و هر روز چمدانت بزرگ و بزرگتر شد . نُه ماه ، روز و شب و شب و روز ، نُه ماه به هفته ها و به روزها ، نُه ماه به دقیقه ها و ثانیه ها چمدان بستی . چمدانی از خون و سلول و استخوان ، چمدانی از جان ، چمدانی از تن .

گفتند : اینها ابزار توست، در سفر زندگی . از همه شان استفاده کن و بسیار مراقبشان باش که همه به کارت آید . اما وقتی خواستی برگردی ، چمدان را همان جا بگذار و سبک برگرد.

و آن وقت به تو صندوقچه ای دادند ، سرخ و کوچک ؛ و گفتند : بهترین و زیباترین و قیمتی ترین چیزها در این است . هم خدا هم نور و هم بهشت . مراقب باش که هرگز گمش نکنی . نامش قلب است . و با این است که تو انسان می شوی . و گرنه این چمدان خون استخوان ، بی این قلب ، هیچ ارزشی ندارد.

و توآمدی ؛ با شور و شتاب و نفهمیدی این شتاب با توچه خواهد کرد .

اما همین که پا به این دنیا گذاشتی ، همین که چشم باز کردی و همین که دستهایت را گشودی ، احساس کرد ی چیزی را جا گذاشته ای، هی چندین بار چمدانت را زیر و رو کردی ، همه چیز بود ، دوباره گشتی و دوباره گشتی و ناگهان فهمیدی ؛ فهمید ی که آن صندوقچه سرخ را با خودت نیاورده ای.

و آنجا بود که شروع کردی به گریه کردن . گریه می کردی و هیچ کس نمی توانست آرام ات کند . زیرا هیچ کس نمی دانست تو برای چه می گریی.

تا اینکه زمزمه ای آرام را در گوشت شنی ، زمزمه ای که می گفت : عزیز کوچکم خوش آمدی به جهان ، اما حیف که تو هم باشتاب آمدی و حیف که تو هم قلبت را جا گذاشتی.

آدم ها همه همین کار را می کنند ، همه با عجله می آیند و همه قلبشان را جا می گذارند و همه همان لحظه‌‌ نخست از آن باخبر می شوند و برای این است که همه وقتی به دنیا می آیند ، گریه می کنند ، اما بعدها یادشان می رود ، یادشان می رود که چیزی را جا گذاشتند ،و فکر می کنند این که در سینه شان است ؛ این که به اندازه مشت بسته شان است قلب است ، اما این قلب نیست ! قلب چیز دیگری هست .

حال ،عزیز کوچکم !دیگر گریه نکن ، زیرا زندگی تلاشی است که هر کس برای پیدا کردن قلبش می کند . برای پیدا کردن آن چیز دیگر.

و برای این است که زندگی این همه زیباست . این همه ارزشمند ، این هموار .

دنیا پُر است از چیزهایی که به تو می گوید قلبت را چگونه می توانی دوباره پیدا کنی. شاید هر چیز کوچک و شاید هر چیز بزرگ. و بدان که این یک جستجوی بی پایان است .
پس لبخند بزن و زندگی کن ؛ و تو لبخند زدی و زندگی ات شروع شد.