این هفته احساس می کردم اصلا پایانی براش نیست خدا رو شکر اما بلاخره پایان هفته شدنیشخند

 روز پنجشنبه برای مربیت نسرین جون یه جعبه شکلات بردی همراه نمکی که خادمین حرم امام رضا با خودشون توی یه جلسه ای آورده بودن با وجود اینکه قبلش به حدی روی اعصابم با گریه هات راه رفتی که حد و اندازه نداشتکلافه اما انگار با این دو تا ترفند کوچولو جلوی مهد تندی رفتی تو و ما رودیگه تحویل نگرفتی تعجبظهر هم مثل اینکه زحمت کشیده بودن همکارای مهد آش پخته بودن و ونفری یه ظرف داده بودن تشویقعصر هم برای خودمون یه دوری توی خیابونا زدیم  و من نتونستم برای متین جان که خیلی دلم میخواست براش هدیه بخرم چیز مناسبی پیدا کنم ورفتیم خونه آذین خانم که البته و صد البته خیلی به شما خوش گذشت بخصوص اینکه همه جویای اولین هفته مهد رفتن شما شدنچشمک

صبح جمعه هم با اجازتون چون من شبش تا ساعت سه یه فیلمی که دانلود کرده بودم دیدم تا 10 خواب بودم وشما هم خوشحال از اینکه مهد نمیخوای بری صبح همراه بابایی صبحانه کامل خوردی بعد هم رفتیم خونه مامان طوبی عید دیدنی و بعدش نهار بیرون صرف شد البته مفصل به لطف بابای مهربونت قلبو یه نکته ای که در این چند روزه خیلی خوبه اینه که از وقتی رفتی مهد در عرض همین زمان کم غذا خوردنت پیشرفت کرده ومن البته از همه همکارای مهد ممنونملبخند

و دیگه اینکه کم وبیش شعر های مهد رو زمزمه میکنی که اگرچه مثل شعرهایی که   ما باشما میخوندیم کاملا حرفه ای نشدی اما با توجه به شناختی که من از شما دارم میدونم در زمان کوتاهی موفق میشی

داشتم میگفتم ..... که عصر هم بعد از استراحت یه سری به خونه مامان عذری زدیم و با کلی خونه به هم ریخته مواجه شدیم که موردخوبی نیست و صلاح در اینه که نگمخجالت

چون میدونم مامانی خودش به اندازه کافی توی زحمت افتاده

و دیگه اینکه الان شما جشنی همراه بابا برای ولادت حضرت رضا ومنم طبق معمول در حال کار وانجام وظایف مادری یولکه اخیرا کارای مهد هم بهش اضافه شده خداکنه هفته ای که در پیش داریم کلی خبرای خوب داشته باشیم

خدای خوبم ممنون ممنون به خاطر تمام چیزایی که ما میدونم ویا حتی نمیدونیمچشمک

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٧ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()