امروز با پاسی که از اداره گرفتم تا در کارگاه مهد شما شرکت کنم فرصتی شد تا زودتر به خونه برسم حداقل به مدت نیم ساعت یه مروری کردم خاطرات قبلی رو ، هر بار که از این ماه به اون ماه می رم اشک میریزم با خودم میگم نکنه برای تو یگانه خودم کم گذاشته باشم گاهی از اینکه تو لاغری ناراحت میشم اما به لطف تلنگر های به موقع دیگران به خودم میام وخدا رو شکر میکنم ولی یه چیزی که میخواستم بهت بگم اینه که معلوم نیست تو بعد از من این ثبت خاطراتت رو ادامه بدی یا حتی من ممکن هست فرصتی نکنم ولی میخوام بدونی تو اولین فرشته مهربونی هستی که با درخششت قلب من وبابایی رو یکی کردی بحدی که کلامی از گفته های ما و فکری از افکار ما و حتی خریدی از خرید های ما از نفس های یاد تو خالی نیست قشنگم دوستت دارم .

امروز صبح به قول خودمون شکوفه کردی ( گلاب به روتون تهوع ) کلی با نگرانی بردمت مهد ولی میدونستم رو براه میشی همش نگران بودم الانم داری ( ای خدا) عصا زیر بغل خودتو مثل گداها میکنی میگی یه خرمایی  بدین .



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٢ | ٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.