سلام عزیز مامان فدای خنده های تو که یه دنیا شادی میاره وهر وقت مریضی انگار وجود من از زندگی خالی میشه ماچ

این دوروز سعی کردم با تمام وجود به شما برسم تا سرفه نکنی اما متاسفانه ویروس از ما قوی تر شده و امروز به امید خدا میریم دکتر زبان

روز اول تعطیلی بابایی صبح خیلی زود رفت مراسم زیارت عاشورا و از اونجا برای ما غلور آورد بعد هم سه تایی رفتیم یه زیارتگاه اطراف شهر تا بعد از نماز اونجا بودیم آمدیم خونه من شما رو هیجانی کردم و براتون جوجه هایی که از قبل آماده کرده بودم دادم بابایی تا روی زغال کباب کنه و منم توی این فاصله یه چایی گرم آوردم دور هم توی حیاط توی گل افتاب خوردیم و جاتون خالی با یه دمی برنج کره ای با سالاد شیرازی و سیر ماست نهاری شد که نگو ونپرس عصر هم اول یه سری به مامان طوبی بعد هم به مامان عذری زدیم و فقط مامان عذری قبول کردن نهار ظهر جمعه رو با هم باشیم تشویق

شب هم من یه کیک برای مهمون های شب بعد مامانی آماده کردم و صبح روز بعد سه ساعت کامل توی آشپزخانه مشغول تهیه و تدارک نهار بودم مجبور شدیم به خاطر شرایط مامان بزرگ بابایی نهار رو برداریم بریم خونه مامان عذری  تا ساعت 2 اونجا بودیم بعد هم که آمدیم خونه یه استراحت کوتاه کردیم و رفتیم خرید منم یه هدیه ناقابل برای بابایی گرفتم که در عین حال نیاز هم داشت و باز شب آرام و بیصدا از راه رسید و نوبت رسید به بیان آرزو هایی که ما هر شب برنامش رو داریم

 من در حالی که شما رو در آغوش گرفته بودم بغلدعا کردم هفته آینده شما سالمممممممممم ترین کودک دنیا شده باشی و دوباه تعطیلات آخر هفته رو با شادی کنار هم باشیم و خاله فرشته که عازم ماموریت هست به سلامتی بره و برگرده چون خیلی سخته

وشما عزیز ترینم آرزو کردی یه روستایی داشته باشی تا توش هندونه وانگور بکاری و چند تا جوجه داشته باشی تا بهشون دونه بدی و تازه یه چتر داشته باشی که ازش سوت آویزون باشه خنثی

چقدر دنیای نازی داری مامان  من هرشب آرمانها و آرزوهاتو باهات مرور میکنم تا یادت نره باید برای رسیدن بهشون تلاش کنی

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ | ۸:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.