پنجشنبه شب رفتیم بازار با اتوبوس چون اونجا دیگه الانا جای پارک نیست خلاصه توی بازار یه دوری زدیم ومن ومحمد فاضل خوراکی های مورد علاقمون رو خریدیم و کلا چیزای ترش بود و بعد هم راهی طلا فروشی شدیم ومنم هدیه سال نوروخریدم وبعدهم دوباره برگشتیم خونه ماشین رو برداشتیم رفتیم مهمونی خونه خاله صغری  تا 10 اونجا بودیم بعد هم آخر شب بردمت حمام تا برای مهمونی فردا تمیز باشی تا هرچی که تونستم وخوابم نبرد هی بوسیدمت وهی بوی بهشت رو ازت استشمام کردم اونقدر فشارت دادم وبوست کردم ولی شما هیچی نگفتی فدای مهربونیت عزیزم .

صبح جمعه هم همراه بابایی یکم توی حیاط کمک کردیم تا باغچه وگلدون ها رو مرتب کرد توی این فاصله هم شما بار دیگر به خاطر مهمونی که خونه خاله فرشته دعوت بودیم ترگل و ورگل و اتوکشیده وطبق معمول کت وشلوار پوشیده آمدی توی حیاط که منو بابایی تعجب کردیم از این همه سلیقه شما از خود راضیاز اونجایی که ما صبح زود بلند شدیم منم فرصت رو غنیمت شمردم دوباره خونه رو مرتب کردم وبرای سومین بار لباس داخل ماشین گذاشتم و شما هم با امیر علی پسر همسایه کلی گل گفتی و گل شنفتی بعدهم یه سری به خونه در حال ساخت مامان عذری زدیم تا ببینیم تا کجا پیشرفت داشته که تقریبا بازم همونطور بود وبعد رفتیم خونه خاله فرشته تا نتنهادور هم باشیم بلکه شما با  بچه ها بازی کنی هر چند هرسه تاتون اونقدرآرام هستین که اصلا کسی نمیفهمه که بچه ای توی خونه هست .

دلم برای پدر بزرگ ومادر بزرگم تنگ شده وهرچند سعی میکنم شب های حمعه باذکر اخلاصی اونها رو یاد کنم و یادم نره که میخوام یه روزی منم این راه روبرم ولی نمیدونم این دنیا چقدر آدم رو غافل میکنه امان .........................



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٤ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()