عصر پنجشنبه سه نفری یه مسیر خیلی طولانی رو پیاده روی کردیم و تقریبا در اواسط زمستان رفتیم یه شیر موز بستنی حسابی با بستنی قیفی سفارش دادیم زدیم توی رگ ولی دلم هم نگران بود که نکنه محمد فاضل کاریش بشه که خدارو شکر به خوبی و خوشی تا حالا اتفاقی نیوفتاده بعدم رفتیم تا فروشگاه برای تولد شنتیا هدیه خریدیم و از اونجا سوار سرویس شدیم آمدیم خونه نماز خوندیم راهی تولد شدیم و از اونجایی که نیوشا جان زحمت کشید شام هم تدارک دیده بود در نتیجه دیر آمدیم خونه ولی با این حال صبح جمعه هم شما زود بیدار شدی هی بهانه میگرفتی ولی چون بابایی جای کار داشت رفت و بعدش دوباره خوابیدی تا برای مراسم عقد دختر خاله زهرا سرحال و شاداب باشی اونجا رو هم ساعت 3 رفتیم تا شب کلی خوش گذشت خوب این از جمعه و آخر هفته چشمک

از شنبه هم که من توی اداره خیلی کاردارم همش خدا خدا میکنم که کی روز تموم بشه بیام خونه و تو رو که مثل بهاری توی آغوش بکشم  و شادی و طراوت برام برگرده اماواقعا توی این دو روز خیلی خسته بودم شنبه شب رفتیم یه گل فروشی و تعدادی گل برای عید سفارش دادیم و باز دیشب هم دوره قران خونه بابابزرگ بود من و شما زودتر رفتیم کمک تا شام خوردیم و برگشتیم از فرط خستگی اصلا نتونستم باهات مطالب مهد رو کارکنم و الانم نمیتونم پاس یا مرخصی  بگیریم تا این دوروز کم کاری رو جبران کنم نگران

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٤ | ۸:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()