این هفته های گذشته من خیلی مریض بودم اصلا توان آمدن پای رایانه و نوشتن رو نداشتم چه برسه به خوندن و نظرگذاشتن برای مامان های گلی که زحمت کشیدن و سری هم به مازدن ممنونقلب

این مدت متاسفانه با شما خیلی دعوایی بودم و باتمام وجودم ناراحت این قضیه ام و دلیلش هم این بوده که شما تمام تمام اوقات میخوای با لباس رسمی بیرون توی خونه باشی جوراب و شلوار و پیراهن کشته شدم از دستت آخه مامانی هوا گرمه وهر چیزی و کاری جایی داره تا حتی زنگ درب خونه به صدا درمیاد لباساتو اول نگاه میکنی که خدای نکرده لباست نامناسب نباشه , اگه خدای نکرده خونه مامان عذری تا از مهد میای خاله ای یا کسی باشه حتی دستشویی نمیری که نکنه زشت باشه کسی تورو ببینه گریه

اخه مامانی تو این همه تقید رو از کجا آوردی کوچولوی فسقلی یه جورایی احساس میکنم که اون پاهایی سیخت از چه کسی میخواد دل ببره که منواین قدر خسته میکنی برای لباس پوشیدن سوال

خوب بگذریم این مدت رو هم عصرا یه فرصت کوتاه هم اگه پیش میومد میرفتیم پارک به استثنای یه بار که صبح زود قبل از رفتن به مهد رفتیم که سری به پارک زدیم و شما تنها از روی ساعت یه 14 دقیقه ای بازی کردی

وقتایی هم که ظهرها میام دنبالیت برنامون خرید بستنی هست که خودت زحمت  پایین رفتن از ماشین و خریدنش رو میکشی که این هم جزو برنامه های تربیتی از قبل تعین شده بابایی هست که اساسا پسر باید این کارها و خودش انجام بده تا یاد بگیره ( پول دادن ؛ گفتن مقصود و تهیه مایحتاج ) نیشخند

یه خاطره بامزه هم از شما بگم که شیرینه : این دوروز گذشته دیگه حالم بقدری بد بود که سرویس دهی به من و خونه و شما کلا دست بابایی بود واین امر باعث شده بود که وقتی با بابایی تنها شده بودی بهش بگی بابا یعنی مامان خیلی مریضه میخواد بمیره ؛ بابای بی انصاف هم که همیشه دست شوخیش بی حد و اندازه است سرش رو میندازه پایین و تکون میده وبا حالت اندوه میگه آره بابایی یه کمی و منتظر عکس العمل شما میمونه شما هم نه میزاری و نه برمیداری میگی پس وقتی مرد زود بزاریمش توی خاک و روی سنگش بنویسیم حاج روان ........( به جای شاد روان ) بابایی از این همه سنگ دلی تو خشکش میزنه و دیگه هیچی نمیگه ولی منتظر میمونه تا عکس العمل بعدی تو رو ببینه ؛ منم که بی خبر از همه جا روی تخت بودم دیدم محمد فاضل   که تا اون موقع اصلا نمیزاشتم نزدیکم بشه چون میترسیدم سرما خوردگی بگیره اومد پیشم ودستامو بوسید و در حالی که بغض توی صداش بود وحاله قرمز دور چشمش گفت مامانی دوست دارم برام تعجب نداشت . ولی بعد که بابایی وارد اتاق شد و جریان رو گفت گویا دل گنجیشکی و ساده و فاقد هر گونه تیرگی محمد فاضل دچار وجدان درد شده که بعد از مامانش تنها میخواد چکار کنه و یا شاید چیز دیگه ای خدا میدونه ....

یاد خودم افتادم که وقتی که مامانم مریض میشد دلم میگرفت و حتی تا مرگ وتنهایی و نبودن مامانم هم فکر میکردم و گرگر اشک میریختم وبعدش خودموجمع و جور میکردم وتا جایی که میتونستم کمک مامانم میکردم و سعی میکردم دختر خوبی براش باشم برای همین بعد از این جریان هر طور بود روز جمعه خودمو سرحال گرفتم و تا آخر شب که محمد فاضل رو بردم حموم سعی کردم علی رقم دردو مریضی که داشتم روز شادی داشته باشه قلب

نکته اخلاقی اینه که پسرا به روش خودشون علاقه خودشون با والدینشون رو بروز میدن .

دوست دارم مامانی قلبقلبقلبقلبقلب

همسر عزیزم بابت این مدت زحماتی که کشیدی و بدخلقی هایی که ازم تحمل کردی ممنون خجالت



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱۱ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.