این روز ا نمیدونم محمد فاضل چش شده مثل یه بچه کوچولو میوفته از همین صبح روی اعصابم و دم در مهد هممثل بچه های مادر مرده زجه میزنه که با من بیاد مهد نره دیگه کلا دیروز همه روابط مادر فرزندی رو گذاشتم کنار دادم دست بابایی تا برای اولین بار بلطفن ببرن پسرشون رو مهد کلی هم مربی ها از دید بابای محمد فاضل برای اولین بار کیف کرده بودن چشمک و منم یه نفس راحت  شاد بعد از مدت ها رفتم اداره

خلاصه از اونجایی که امسال مامان بزرگ محمد فاضل هم در بین ما نیست وتولد 5 سالگی نانازم یه مقداری متفاوت هست و احساس میکنم  شاید محمد فاضل به یه تغییر و تحول احتیاج داره علی رغم فشار مضاعفی که باید برخودم بیارم ولی سعی دارم یه مقداری این تولد شاد تر باشه و بدلیل محرم این هفته تولدش رو با وسایل و تزئینات کفش دوزک میخوام بگیرم

امیدوارم بهمون خوش بگذره هرچند به دلایلی فکر میکنم از بعضی چیزایی که بر وفق مرادم نیست این طور نشه نمی دونم ......

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٧ | ۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.