به خاطر اینکه محمدفاضل توی این دوماه کلا زده بود به اون در و منو صبح ها اذیت می کرد مشاور مهد ( مدیریت محترم مهد هم هستن ) جلسه فوق العاده تشکیل دادن تا این حالت رو بر طرف کنن لذا راهکار هایی ارائه شد که یکیش این بود که برای محمد فاضل واضح و ساده و روشن احساسی که از رفتارش بهم دست میده بیان کنم و یه تقویت کننده منفی ارائه بدیم ( از درسای خومهنیشخند) بعد بهش بگم اگه این کار تکرار شد و شماگریه کردی برای نهار در مهد میمونی تا من بیام دنبالت و دیگه مامان بزرگت نمیاد بلاخره روز موعود فرارسید و علی رغم این همه حرف بازم محمد فاضل کارشو تکرار کرد و ما طبق قرار قبلی محمد فاضل را به مدت 8 ساعت در مهد گذاشتیم و ظهر رفتم دنبالش و تا شب هم این محرومیت دوری از مامان بزرگش کامل شد . منو میگی توی دلم غوغا بود (که بعد بهتون میگم چی شد که منوبیشتر به این محرومیت ترغیب کرد ) تا امروز صبح ببینم چیکار میکنه طبق معمول گذشت محمد فاضل هم آرام تر بود گاهی میخواست یه نق بزنه ولی حواسشو جمع کرد خلاصه منم گفتم نکنه برنامه ما رو بهم بزنه بازم نهار توی ظرف گذاشتم تا ببینم چی میشه خلاصه دم در بازم نق نق ملایمی کرد ولی رفت توی مهد من میفهمیدم اولیای مهد هم به دنبال عکس العمل محمد فاضل ریز ریز نگاش میکنن تا بالاخره سرشو که انداخت رفت توی کلاسش ما همگی به هم لبخندی زدیم و امروز و یکی دیگه از ماجراهای مهد محمد فاضل به پایان رسید .

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٤ | ٧:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.