آخیش راحت شدیم
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٦   کلمات کلیدی:

یه چند روزی هست که دیگه توی خونه خودمون هستیم و دوباره طعم خونه و زندگی رو داریم میچشیم هرچند به خاطر عجله ای که داشتیم رنگ های در اتاقا هنوز کاملا خشک نشده بود و بوی رنگ اذیت میکنه اساسی ...ولی خدا رو شکر که حالا توی خونه ایم  نیشخند

این برف چند روزه هم که برای ما هم کلی هیجان و البته دردسر هایی هم داشت باعث شد که وروجک ما هم دیگه مهد نره و به خودش استراحت بده منم که دیگه کلاسام شروع شده هم حال هوای ترم جدید و استرس هاش رو دارم هم خسته از این تمیز کار ی ها که بدون یک روز مرخصی انجام شده ناراحت

یه  موردی که یه مدتی شده اساس منو به هم ریخته این لطف بیجای مامان بزرگ محمد فاضل هست که باعث شده محمد فاضل کلا خودش نهار و شام نخوره باید یکی بده به دهنش هرچی هم غر غر میکنم عکس العمل نشون میدم اما انگار نه انگار الان که دارم اینو مینویسم اینقدر گریه کردم که حد نداره این طفلک که گناه نداره بین  من و مامان بزرگش مونده ویه جورایی داره قربونی میشه جالبه که بعضی وقت ها این احساس دایه از مادر مهربون تر منو ناراحت میکنه که الانم دست چپم داره درد میکنه از حرصی که خوردم ولی چیکار کنم نمیتونم بیش از حد به مامان بزرگش چیزی بگم ولی به محمد فاضل فشار میارم اونم درعین کوچیکیش واقعا آقاست خیلی خیلی فدات بشم نمیدونی که شبا دستاتو توی دستم میگیم فشارت میدم گریه میکنم و از ت میخوام منو ببخشی ولی تو خوابی و نمیفهمی گریه هامو و حتی نمیفهمی که اگه برات سخت میگیرم میخوام که روی پای خودت وایستی  که اگه من  یا بابایی و یا مامان بزرگت نبودیم خودت بتونی حتی خودتو سیر کنی ایییییییییییییی خدا منو ببخش که به امانتت سخت میگم

شما که مادر هستید میفهمید که وقتی مادی به بچش اخم میکنه خودش هزار بار میمیره و زنده میشه اما دیگه امشب خیلی خیلی خیلی ناراحتم گریه

خونه هم خوب شده ولی هنوز یه جورایی بعضی چیزاش هست که دلمو میخوره ولی در کل تنوع خوبی شده یه سری خریدایی هم هست که باید بعد از دادن عیدیامون  برای اتاق محمد فاضل بگیرم زبان

دوستون دارم که توی این مدت با کامنت های خصوصی و ایمیل و کلا فاز مثبتتون بهم انرژی دادین قلبماچ