تابستان محمد فاضل شروع شده
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۳   کلمات کلیدی:

دیروز براشون جشن گرفتن و تمام وسایلشون رو هم دادن از جمله دمپایی ف بهش میگم مامان اینارو برای چی آوردی درسته که جشن فارغ التحصیلی داشتین اما شما باید بری مهد چون من نیستم میگه اشکال نداره خانم گفت هرکی نمیخواد دیگه تابستون بیاد همه وسایشو ببره شما که میدونی من نمیخوام برم مهد میرم خونه مامان بزرگ  ازشون بپرس خودشون میدونن ....سوال

خلاصه توی این روزا که مامان عذری بیمارستان هستن و ما ده روزی هست ازشون دوریم و بابایی هم درگیر ایشون هست محمد فاضل بیشتر خونه مامان طوبی است بابابزرگ تعریف میکنه که یه روز به بابایی زنگ زدن که احوال پرسی کنن بعد محمد فاضل با باباش صحبت میکنه میگه بابایی کی میای؟ باباش میگه دو سه روز دیگه. میگه اگه اینقدر میخواد طول بگشه من از دوریت میمیرم  بابابزرگ وقتی این صحبت پدر پسری رو میشنوه میگه خیلی ناراحت شدم که چرا این بچه اینو گفته اشک توی چشام جمع شده ...گریه

باباش براش کلی سوغاتی آورده بیاببین رفته به همه گفته فکر کنم تنها کسی که اطلاع نداره خواجه حافظ شیرازیه  قهقهه

پسر مامانی از اینکه باتمام صبر و حوصله این روزای دوری رو تحمل کردی ممنون قلب