تو قلب منی
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠   کلمات کلیدی:


دیشب بابایی مریض بود مامانی آمد آمپولشو زد ورفت من کنار بابایی بودم تو داشتی دور میزدی و مثل همیشه شکر میریختی و دل مارو شاد میکردی یک دفعه آمدی خودتو توی بغلم انداختی سرتو رو ی سینم گذاشی و آرام لحظاتی من با تو حرف زدو وتوهم انگار در کمال آرامش گوش داد ی بابای این لحضات من وتو رو نفهمید احساس کردم در این لحظه تو قلب منی و سلامتی شادابی و موفقیت تو آرزوی همیشگی منه « تمام دردات به جون من»