عید همه مبارک
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦   کلمات کلیدی:

روز ی روزگاری یه جوجه اردک کوچولویی تو یه برکه با مامانش مشغول شنا کردن بود به مامانی گفت میشه برم اونطرف بازی کنم مامان اردک بهش گفت ازم دور میشی مشغول بازی میشی یه وقت گم نشی جوجه نوک حنایی کفت نه مامان حواسم جمع ه اما وقتی مشغول بازی شد یادش رفت واز مامان خیلی دور شد وقتی که متوجه شد دیگه خیلی دیر شده بود یک دفعه صدای شکارچی آمد جوجه دوید زیر یه بوته قایم شد از ترس به خودش میپیچید انکار که تازه متوجه تنهایی وترسش شده بود یواشکی رفت توی آب ماهی های آبی وقرمز دورش جمع شدن ماهی کوچولو گریه میکرد ناله میکرد ( اینجای قصه تو هم با جوجه حنایی گریه الکی میکنی ) از مار بیرون آب هم ترسیده بود هی میگفت مامان مامانی کجایی که یک دفعه خاله قورباغه ( توهم میگی قور وقور ) صدای جوجه گمشده روشنید بهش گفت کریه نکن اگه قول بدی دیگی بازیگوشی نکنی میبرمت پیش مامانت و آخر صفحه که جوجه اردک ومامنش همدیگه رو توبغل می گیرن ( تو هم مثل فیلمای هندی الکی گریه میکنی ) این نمونه ای از قصه های تو که خیلی علاقه داری اگه صد بارم بخونم خسته نیشی