خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بلافاصله بعد از آمدن مشهد مراسم رفتن به مهد کودک و لجبازی وبعد روز بعد تا شب دانشگاه و باز کار اداره  این مراسم یک هفته ای بعد از مسافرت چند روزه ما از مشهد ادامه داشت و بعد هم کاراهای سنگین وفشرده ارشد که دیگه دارم دیوونه میشم ...... خلاصه من اصلا یادم نمیاد که مشهد رفتیم حالمون بهتر شده یا نه ههههه

وقت آزاد هم مهمون داری کردم اساسی  حالا فقط آمدم بگم زنده ام و از مسافرت آمدیم و این چند روز مشهد کلی خرید کردیم و گشت و گزار که محمد فاضل اصلا دلش نمی خواست بیاد

/ 11 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرنوش مامان مهزیار

عزیزم زیارت قبول. بخدا وقتی سرکار نیستیم و یه شهر دیگه هستیم تازه میفهمیم زندگی یعنی چی[نیشخند]

مامان طاها

سلام[گل] زیارت قبول[لبخند]چه پسر نازی دارین[ماچ]نمیدونم چرا فکر میکنم چهره ی پسرتون خیلی واسم آشناست[پلک][سوال] راستی از وبلاگ عرشیا جان باهاتون آشنا شدم[چشمک]

محراب و مليكا

زیارت قبول . جنابعالی که اگه سرت هم شلوغ نباشه . خودت شلوغش میکنی ...

محراب و مليكا

زیارت قبول . جنابعالی که اگه سرت هم شلوغ نباشه . خودت شلوغش میکنی ...

مامان عرشیا

سلام مامان جون...خسته نباشی با این همه کار...زیارتتون هم قبول... شرایط درس و دانشگاه انگاری حسابی خسته ات کرده ولی به نظر من توی شرایط سخت نتیجه ی بهتری میشه گرفت این یه تجربه ی شخصیه!![نیشخند] محمد فاضل هم که ماشالله بزرگ و فهمیده است،حتما درکت میکنه و هواتو داره.

مجتبی

امیدوارم تو شهرمون بهت خوش گذشته باشه عزیز دلم.

هنگامه

[لبخند]سلام به محمد فاضل مو خوشرنگ و مامان گلش[لبخند] همه نوشته هاتونو خوندم خيلي لذت بردم. اميدوارم محمد فاضل در كنار مامان جون و بابا جونش و مامان غذري مهربونش همهيشه شادو خرم سلامت باشه[گل]