شمارش نچندان معکوس

امروز دوشنبه 16/11/96 فرصتی دوباره به وجود آمده تا یه بار دیگه بنویسم اول خاطر جمع شدم پرشین بلاگ درست شد و دیگه جای نگرانی بابت خاطرات قبلیم ندارم

دیشب بعد از ماهها یه کوچولو خوابم سنگین شد و خواب پرس تو دلیمو دیدم ، خواب دیدم هردوشون رو گذاشتم مهد ، یه وقتی یادم آمد که نکنه گشنه باشه رفتم در مهد توی خواب همش پشتش به من بود ولی عین کوچیکی های محمد فاضل موهاش بور بود باقد فینگیلیش داشت راه میرفت ولی معلوم بود گرسنشه بعد باز میبینم دارم بهش شیر میدم ولی نمیتونه بخوره توی بغلم یه بوس آبدار از لپش خوردم دلم باز شداز صبح احساس خوبی دارم همش کنارم حسش میکنم نه اینکه قبلا اینطوری نبوده ...

محمد فاضل هم خوبه کل دیروز خودش تنهایی برای امتحان میان ترم زبان خونده من اصلا بهش کاری نداشتم فقط توی دلم دعا میکردم برای حفظ استقلالش و نهایتا قبول زحمت تنهایی خوندن هم که شده موفق باشه بعدم خسته ساعت 8 شب آمدمنم خیلی سربه سرش نذاشتم که چیکار کردی بعدم رفتیم شام ساندویج سرد فقط برای دل پسری گرفتیم ولی تا تکلیف مدرسه که خداییش خیلی هم بود با اون خستگیش تا با دستای کوچیک و ضعیفش انجام نداد نخورد

بابایی هم خوبه خسته ساعت 8 تازه از شرکت آمدن ... من خسته تر از همه توی رفت آمد وشلوغی بازم علی رغم تمام گرفتاری جسمی و روحی باید حواسم به همه چی باشه و چون متاسفانه اکثر شبا خواب ندارم خیلی خیلی کلافه ام ولی جالبه که هر وقت میگم، بابایی میگه آره منم تمام شب بیدارم والا ما که ندیدیم ...

به امید فرصت برای گذاشتن عکسای تولد و برنامه های جانبی و فینگیلی ها بای

/ 0 نظر / 29 بازدید