پسرای قند عسل

باشه تا بهتون بگم

دیشب به محمد فاضل زنگ زدم چکار میکنی میگه مامان به خدا اگه بچه بخواد به دنیا بیاد و به من نگی با خاک کوچه برابرت میکنم ...

یا بهم میگه مامان چرا برادرا دوست دارن داداش داشته باشن...

یا یه وقتای با شک میپرسه مامان من واقعا داداش دارم تو توی شکمت بچه داری ...

همه این قصه ها و تعریفا یه طرف پدر خانواده و انتظارش یه طرف ، شلوغ بازی های اطرافیان بخصوص مامانا در عین اینکه اصلا تا این لحظه بهشون از اونچه که به من گذشته یه بار هم چیزی نگفتم یه طرف ، ولی اونقدر گاهی احساس تنهایی می کنم که گاهی میگم اگه برم یه شهر دیگه زایمان کنم یه ماه بعد برگردم اعصابم راحت تره فکرش رو که میکنم به حرفا و دخوری ها و بخصوص نازک نارنجی بازی های مامان خودم که میرسم ازخودم بیزار میشم یا به لج بازی های مامان بابایی ، خلاصه برحسب سن و سالشون دیگه نمیشه خیلی توقع داشت ونمیشه بی احترامی کرد بخصوص که هیچ کدوم از حقشون هم نمیگذرن

این حرفا از قدیم بوده حالا هم هست و بعدا هم خواهد بود

خوب جونم بگه مامانی تنها چیزی که ممکنه دلم براش تنگ بشه این شکم قلمبه و تکونای تویه وگرنه بقیه بارداری همش سختی و صبره

روزای پایانی و دل کندن از شرایطی که دقیقا 266 روز بوده خیلی سخته همش فکر میکنم چه شکلی هستی ، سالمی ، کوچولویی و البته این دقدقه بابایی و محمد فاضل هم هست امیدوارم همه چیز به خوبی بگذره


/ 0 نظر / 63 بازدید