عصر تابستانی

دیروز عصر کارای خونه همه ردیف بود و کاری نداشتم بهتر دیدم یه سری از محمد فاضل بزنم دیدم رفته توی کوچه اونم کوچه پایین داره با دوستای دوران فینگیلیش دوچرخه سواری میکنه صداش کردم بیا توخونه یا حد اقل اگه میخوای بازی کنی توی کوچه خودمون و دروغ چرا خط ونشون هم کشیدم که یه اتفاقی بیوفته من تورو مسئول میدونم خلاصه دیدم دلش میخواد توی کوچه دوچرخه سواری کنه یه لحظه به یاد کوچکی های خودم افتادم که یی از زیباترین کارام دوچرخه سواری کردن سرتاسر کوچه یا در ایستگاه رادیو تلوزیون بود ، خلاصه بهش گفتم پس من میشینم توی کوچه تا تو بازی کنی بعد با هم بریم توی خونه بعد از سی سال برای اولین بار مثل بعضی خانوما مجبور شدم برم توی کوچه ،خلاصه یه نیم ساعتی نشستم بعد بهش میگم بیا بریم توی حیاط میخوام برات کاری کنم که بهت خوش بگذره اولش که قبول نکرد ولی بعدش راضی شد تا اون با جوجه هاش بازی می کرد منم یه فرش بزرگ پهن کردم یه زیر انداز نرم روش انداختم خونه سرخ پوستیش هم آوردم بالا و آتیشی درشت کردم کتری رو گذاشتم تا جوش بیاد توی این فاصله یه سینی سنتی با استکان نعلبکی فراهم کردم وبساط سیخ قارچ کبابی و گوجه محلی رو هم کنار گذاشتم توی حوضچه کنار حیاط هم پر آب کردم و خربزه رو توش انداختم و ویفر هم آوردم توی حیاط ، محمد فاضل که از بوی چای هلی وبساطی که پهن شده بود کلی ذوق کرده بود دیگه یادی هم از کوچه نکرد خیلی خیل خوش گذشت چایی که براش ریختم هی توی نعلبکی میریخت ومیخورد ،کلی کیف کرد از این که چایی خورده بود _ ما کلا توی خونه چایی درست نمیکنیم _ هم از استکان ،نعلبکی شاعباسی  ، بعد از یه فاصله ای سیخ های قارچ ها رو به خودش دادم تا با نظارت من برای خودش عصرانه کباب کنه اونقدر بهش مزه داد که حاظر نبود تموم بشه بعدم رفت پای حوض آب بازی کلا هر چند دقیقه ای میومد منو بغل میکرد یه عصر مادر پسری عالی ، نماز مغرب و عشا رو که خوندم تازه مامان عذری وبا کمی فاصله بابا حسین هم آمد و تا آخر شب توی حیاط بودیم گفتیم و خندیدیم هرچند که من خیلی خسته شدم چون همش در رفت آمد بودم ولی یکی از عصرای تابستونمون رو سپری کردیم هرچند همین روز جمعه ای هم به لطف بابابزرگ از صبح تا عصر رفیم خارج از شهر

خدایا شکرت ،ممنون از این همه الطاف بی کرانت

/ 0 نظر / 16 بازدید